تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
آی مردم بهم بگین روش گرفتن آب انار چیه؟ آیا دونه هاشو بریزیم تو لگن و با چکمه لگدشون کنیم؟ هم اکنن نیاز مند یاری سبزتان هستم! آخه اونروزی یه جائی خوندم هویج و انار و قارچ و چای سبز ایمنی بدن رو در برابر آنفولانزا میبره بالا! این نی نی ما هم انار ۴ تا دونه بیشتر نمیخوره! تصمیم بر آن شد که آب انار بدیم بخوره! حالا روشمون اینه که آب انار رو تو خود انار درست میکنیم بعد فشارش میدیم تو لیوان و میدیم میخوره که زمین و زمان قرمز میشه! کسی روشی بلده آیا؟

راستی امروز تبلد خاله اسمای کاکو شیرازه ! خاله تبلدت مبالک! این اولین سالیه که پیشمون نیستی! ایشالله که سالیان سال شاد و سالم و سرحال باشی!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:7  توسط مامان نی نی | 
سلام!

در ابتدا از همه دوستای خوبم که از دور و نزدیک تولد اینجانب رو تبریک گفتن و زحمت کشیدند و کامنت گذاشتن و یا پا رو فراتذ گذاشتند و اس ام اس زدند و یا دیگه خود کشی کرند و زنگ زدند نهایت تشکر رو دارم! ننه ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشین و تولد منو تبریک بگین!

گفتم بعد چند صباحی بیام و یه چند تا خط بنویسم! چند وقتیه خیلی وقتکم میارم! همه اش در حال بدو بدو هستم! صبح ها که یا سر کارم یا در حال تر و خشک کردن آرتا یا هم بیرون از خونه در حال خاله بازی! و لب تاپ هم سهم هر کسیه که زودتر از خواب بیدار شه! آخه کنترل خان دی وی دیمون ۳ ماهی هست که به لطف پسرکمون کلهم گم و گور شده و کامی جون چند وقتیه نقش دی وی دی و سی دی پلیر رو هم بازی میکنه ! اینه که تا میشینم پشتش پیداش میشه که کایو بذار ببینم! یا اینکه باباش سر میرسه میگه زود باش پاشو کار دارم! خلاصه که یه لحظه پاشم از پشت کامی میبینم بچه یا بابای بچه بدو بدو نشست پشتش! اینم از این!

این آقا کوچولو خیلی بزرگ شده و بعضا کارهائی میکنه یا چیزائی میگه که انگشت حیرت به دهن میمونیم ! خیلی هم شیطون شده! تازگیها معتاد شده که زود به زود بره پیش بابا بزرگش تو طبقه پائین! یعنی بهش میگی بالا چشت ابرو زودی وسائلشو میزنه زیر بغلش و وایمسته پشت در میگه در رو باز کن من برم پائین! (قاپی آش من گئدیم اشایه)

چند تا شغل محبوب داره یکیش نونوائیه و زیر قابلمه ها نقش نون رو دارن! هی میپزه میاره از من پول میگیره و میده به من منم باید مواظب باشم دستمو نسوزونه!

یکی دیگه آقای دکتر(دختر )آرتا بازیه! یه ست لوازم پزشکی خریدیم براش دیه همه رو معاینه میکنه! نسخه مینویسه و .....

پلیس بازی و تصادف کردن و دم به دیقه جریمه نوشتن هم یکی دیگه از این کارهاست!

آقای تعمیرکار شدن و وسائل خونه رو تعمیر کردن هم یکی دیگه شونه!

همچنان عشق ماشین آلات سنگینه! همه رو میشناسه و کارشونم بلده ! روبروی خونمون خاک برداری دارن چنان با عشن میشننینه کار بیل مکانیکی و لودر و کامیونها و جرثقیل و بتونیر رو دنبال میکنه که نگو! چند وقت پیشم رفته بودیم نمایشگاه خودرو پشت رول یه تریلی و لیفتراک هم نشست! و کلی حال کرد!

کلی کلمات انگلیسی یاد گرفته و از کارتونها هم کلی چیز یاد گرفته اونروزی براش ماشین گرفتم میگه yes car ! yes yes car! یا اومده میگه me too! البته معنی دقیقش رو نمیدونست!

آریا خوشگه رو که میشناسین! ؟ خیلی نی نی با مزه و نانازیه! قرار بود با آرتا با هم برن مهد که نشد و رفتن اونم تق لق شده آرتا هم که کلهم نرفت ولی خوب مهد یه بهانه شد که با هم کلی آشنا بشیم! من فکر میکردم بچه ها رنگ کردن رو از یه سن خاصی شرو میکنن و کامل نقاشی میکنن ! که دیدم آریا خیلی خوب رنگ میزنه وقتی از سولماز جون پرسیدم گفت آریا هم اوایل مثل آرتا بوده ولی آنقدر تمرین کرده که نقاشیش خوب شده که منم چند تا کتاب در اتیارش گذاشتم و الان میبین نوع رنگ کردنش نسبت به اوایل ۱۸۰ درجه فرق کرده!

کلا کتاب رو خیلی دوست داره و قبل ز خواب یه ساعتی ر حال کتاب خوندن هستیم و بعضی وقتها واقعا کلافه میکنه این کار

این چند تا عکس برای دلخوشی شما ها!

 

عشق دایناسورش رکسی

این ژست رو که میبینین در حال فوت کردن شمع کیک مامانیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:42  توسط مامان نی نی | 

۸/۸/۸۸

یعنی:

تولدی دوباره!

چند ساله؟

نمیگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:28  توسط مامان نی نی | 
همچنان دارم کتابمو میخونم و انگار با هر خوندنش یه پتکی روی کله ام وارد میشه ! کودک انسان خانواده! و با یادآوری چیزهائی که والدینم یا به عمد یا به سهو به من دادند یا از من گرفتند احساس غریبی بهم دست میده! احساسات کودکیم دوباره زنده میشوند! چقدر مادرم آنروز ها خشکه مذهب بود و دیسیپلین خاصی داشت چیزی که ۹۹ درصدش برای من بود و شاید ۷۰ درصدش برای خواهر کوچکترم و ۱ درصدش برای خواهر و برادر کوچکترم که ۱۱-۱۲ سالی از من کوچکترند! چقدر احساساتم نادیده گرفته شده بود! یادمه تمام این عقاید ست و سخت مذهبی را از دائیم مبگرفت و آنموقع ها همسایه دیوار به دیوار بودیم! و وقتی از انهمه فشار کم کم رها شدیم که خانه مان را عوض کردیم و رفتیم جائی در بالای شهر که شاید از نظر دائیم حتی حالایش هم جای کافران است و بس! هیچ وقت سیلی که از او به خاطر نداشتم روسری در سن ۸ سالگی خوردم را فراموش نمیکنم! حالا اینا رو وللش که وقتی میرم اون دوران اینقدر آه میکشم که شاید ساعتها زمان برام وایمیسته ! خلاصه گوش کردن هر گونه موسیقی در خونمون حرام خالص بود! البته بگم بابام مذهبی بود ها ولی خیلی ملایم بود! و همیشه اونو و عقایدش رو خیلی دوست داشتم! یادمه یواشکی از برنامه نوای تازه با هزار زحمت و خش و خش موسیقی ضبط مکردیم و در عوالم بچه بچه گانه مان در خفا میرقصیدیم! حدود کلاس اول راهنمائی بودم که در همان مدرسه که در محیط جدید بود با اولین آلت موسیقی که آکاردئون بود آشنا شدم! و این آشنائی از گروه سرودی بود که در آن شرکت داشتم! گقدر عاشق آن شده بودم و حتی در خواب هم آکاردئون میدیدم! حسرت اینکه ان همکلاسیم یک بار اجازه بده تا من یه دکمه اش را فشار دهم ولی هیچ وقت رویم نشد (تا حالا ) بعد با دوستم نازی که بهترین دوست ان زمانهایمان بود یک جامدادی خریدیم که رویش چند تا دکمه مزیکال اندازه عدس بود و رویش توشته بود مینی پیانو!!!!!! چه نت هائی که با ان در نیاوردیم! آخه اونم عضق موسیقی بود و در نوع دیگری از خشکه گی گیر افتاده بود! بیشتر از ۵۰ تا آهنگ انواع ترانه ها و سرودها رو در آورده بودیم و برای خودمون نوشته بودیم ! یا فقط ۱۱سال سن! دوم راهنمائی که بودم یکی از دوستهام ارگ میزد تو مدرسه و کلی ازش چیز یاد گرفتم البته نه با سوال که با نگاه کردن فقط! و همانطور در آرزوی موسیقی و داشتن یک آلت موسیقی میسوختم و کسی نمیفهمید! کلاس سوم راهنمائی بودم که یه سفر رفتیم سوریه! در مرکزی که بودیم پر یود از انواع ارگهای کاسیو و یاماها ! یه بار مامانم تو هتل بود که با بابام رفتیم برون یه دور بزنیم(من همیشه عاشق گشتن با بابام بوده ام چو بیشتر اوقات درکم کرده) که یه عالمه از ارگ گفتم و غیره که خودش وزاریش افتاد و رفت یه ارگ کوچولوی کاسیو برام خرید با ۱۰۰ صدا! اگه بدونید چه احساسی داشتم! فکر نکنم تو عمرم از داشتم چیزی ایننقدر ذوق مرگ شده باشم! تا رشیدم هتل به مامانم نشونش داد ناراحت شد و به بابام غر زد که اومدیم واسه زیارت یا چیدن بساط مطربی؟ ولی اصلا برام مهم نبود و ساعتها نشستم و زدم و زدم! الانهم دارمش اونو و تا ۵-۶ سال گذشته اون تنها آلت موسیقی بود که داشتم تا اینکه با شوشو یه سه تار خریدیم و البته هنوز هم به کلاسش نرفتم با اینه کلی خودم یاد گرفتم بزنمش! و اگه خدا بخواد از برنامه های امسالمون رفتن به کلاس موسیقیه! البته من همچنان عاشق پیانو هستم ولی از زمانی که شاید میتونستم بخرم قیمتهاش فضائی شد و به این زودیها شاید نتونم بخرم ولی خوب پیانوی ایرانی که همون سنتور باشه رو که میخوام شروع کنم! ولی اینو گفتم شاید اصلا مامان و بابام خودشون با علاقه خودشون برام یه وسیله موسیقی بدون درخواست من میخردیند شاید اصلا هیچ علاقه ای پیدا نمیکردم۱ نمیدونم ولی خوب همه میگن تو استعداد زیادی داری ولی خوب من در این مورد خیلی نادیده گرفته شدم!

پ.ن: وقتی در تنهائی اری واسه بچه ات لالائی میخونی و میبنی با این موسیقی چقدر آروم میگیره فیلت یاد هندستون میکنه٬

پ.ن۲: خوب من خیلی از رفتاهای و اخلاقهای مامانمو دوست دارم ولی این یکی از چیزهائی بود که عذابم داده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:58  توسط مامان نی نی | 
چند وقتیه خیلی شاخ به شاخ میشیم باهم! آبمون تو یه جوب نمیره! رفتم سراغ کتابهام! بازم از اول! بعد از چند وقتی که پروژه از پوشک گیریه موفقی داشتیم ۲ روزه که تو شلوارش پی پی میکنه! باز هم از اول شروع کردم! بعضا خیلی کم میارم ! همین الان یه شیشه آب معدنی رو خالی کرد رو سرامیک! با اینکه دیروز خونده بودم راه حل آب یا شیر ریخته شده یه دستماله نه دعوا اولش دعواش کردم بعد درسهام یادم افتاد ! بعد یه حوله دادم دستش که تمیز کنه! چقدر هم ذوق کرد که باید آبها رو تمیز کنه و در یک ان دیدم یه عالمع کاغذ چیده روی آب!

این سومین بار بود که بدون اطلاع خرابکاری تو شلوارش میکرد! نمیدونم قضیه چیه! شاید از ظرف نمونه گیری ک برای آزمایش مدفوع دادن ترسیده! اینروزها نه بیتوجهی میکنیم نه دعوا! نه مهد میبرمش و نه چیز دیگه ای! تنها علت رو تو این قضیه میبینم! بازم باید با آرامش برخورد کنم! تا این آرده نون بشه چقدر زحمت میبره چقدر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:54  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS