
|
|
نمینوشتم چون حرفم نمیومد! نوشتنم نمیومد! و همچنان هم نمیاد ! ولی خوب سعی میکنم که حس نوشتن رو بیدار کنم مگر بهانه ای باشد برای زنده بودن! هر چند که مثل خواب است این روزها ! مثل خوابی که دلت پر حرف است ولی هر چه داد میزنی صدایت در نمیاد و کسی نمیتونه صدات رو بشنوه!
دیشب خدا قضای بزرگی رو از سرمون دور کرد! میگن قضا و قدر دور سر ادمی در حال چرخشه و تا یه موقعیتی گیر بیاره فرود میاد! همینه! دیشب بیرون بودیم وقتی اومدیم برق نداشتیم در حالی که راهرو و طبقه های دیگه داشتن! بعد از کنترلهای فراوان شوشو فهمیدیم یه فازز قطعه! بعد یه سیم از راهرو کشیدیم به یکی از پریزهای خونمون! بعد شوشو برای اینکه اگه برق اومد مشکلی پیش نیاد سیم طرف راهرو رو کشید بعد برق اومد ما دیگه یادمون رفت که سیم تو پریزه! آرتا هم داشت واسه خودش میگشت که یهو دیدم داره به سیم دست میزنه مثل دیوانه ها خودمو انداختم رو دو شاخه و از برق کشیدمش! خدا میدونه چه حالی شده بود! اصلا مریض شدم! واقعا یه بلای ناگهانی از سرمون به دور شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:25 توسط مامان نی نی |
|
|
یه چند روزی رفتیم سفر! خدمت امام رضا رفته بودیم که آر تا رو به مش آر تا تبدیلش کنیم! سفر بدی نبود به چند روز رفرشینگ احتیاج داشتم ولی خوب نتونستم چند لحظه ای هم که شده خلوت کنم با خودم! سفر با بچه خیلی سخته ولی شیرینیهای خودشم داره! قبلا ها وقتی سفر میرفتیم از زیاد خوابیدنن بچه دار ها خنده ام میگرفت و به تنبل و بیحوصله و .... تعبیر میکردم ولی خوب ما برانامه جالبی داشتیم صبحانه تا ساعت ۹ سرو میشد و از ۷.۵ تا ۸.۵ بنده زحمت میکشیدم که بچه و بابای بچه رو بیدار کنم بعد میرفتیم و همیشه به عنوان آخرین میز صبحانه میخوردیم و این بچه هم جواب دیفالتش شده بود نمیخورم! و باهزار زحمت یا چند لقمه میچپوندم تو دهنش یا تو یه پلاستیک با خودمون میاوردیم تو اتاق! بعد نوبت پی پی بود و تا وقتی زحمتش رو نکشیده بودن بیرون رفتین امکان پذیر نبود! بعد به سلامتی میرفتیم بیرون و موقع برگشت خوابالو بر روی شونه بابائیش آویزون بود! یکی دو ساعت میخوابید و نهار رو معمولا تو اتاق میدادم بهش! نهار آخرش رو هم تو فرودگاه خورد! تو هواپیما کلی جیغ و هوار کشید و کل خدمه پرواز رو کشوند جلوی صندلیمون و اونوقت بود که دلم واسه بچه هائی که ساکت بودند سوخت چرا که از همه نعمات خدمه پرواز از جمله شکلات و آبمیوه و دلقک بازی محروم بودن! سر پرواز رفت نیم ساعتی خوابید و از بس میترسید پلک هم نمیزد و خدمه محترم هم از دماغ فیل جاری شده بودند و حتی یه بالش خالی هم براش نیاوردن چه برسه به اسباب بازی و اینا! موقع برگشت هر چیزی به نظرمون رسید پنهونی خریدیمو تو هواپیما رو کردیم ۱۰ دقیقه ای جیغو هوار کشید ولی از بس خدمه خوب بودن حالش کلی بهتر شد! ولی کل خوراکیهائی رو که جمع کرده بود نخورد و آورد تو خونه خورد! تازه میگفت من ترسیدم خاله اینا رو داد! البته تلاش بسیار زیاد والدین محترم علی الخصوص ابوی محترم که دیگه کم مونده بود پاشه واسش تئاتر بازی کنه روهم دست کم نگیرید!
توی کوچه سر راهمون یه درخت توتی بود که هر روز دو تا دونه توت ازش میچیدیم و میدادیم به دست بچه توت ندیده مان! مشهد شهر قشنگیه من دوسش دارم! فضای سبز زیادی داره! اصناف و کسبه اکثرا کلاه برداری داره ! چندین جا اگه حواسم نبود کلاهه تا خرخره رفته بود و سرم! حرم اما م ر ضا آرامش خاصی به من میده! عاشق آینه کاریهاشم ! واقعا کل معماریش آرامش دهنده است! خدامش اکثرا بد اخلاق بودند ! این شهر به خاطر احاطه نشدن بوسیله کوهها کاملا گسترده است و کوچه ها و خیابانهای پهنی داره! وضعیت آسفالتش خیلی خوبه و خدا رو شکر آپارتمان سازی و برج سازی هنوز بهش سرایت نکرده! یعنی خونه های ۲ طبقه و یک طبقه به وفور یافت میشه و محله های اعیان نشینش هنوز حفظ شده! اگر آپارتمانی هم دیده میشه بیشتر از ۴ طبقه نیست! مثل اینجا پر از رو گذر و زیر گذر نیست! پولدارهاش از پولدارهای اینجا میشه گفت خیلی بیشترن چرا که رونق اقتصادی داره! من چند تا فروشگاه خیلی بزرگ پیانو فروشی دیدم که اینجا همچین خبری نیست! مردم اینجا خیلی محدود شدن ! خوب اگه گفتین این کیه؟ این عکس آرتای لیلا جونه! حالا به قسمت اصلی ماجرا میرسیم که همانا دیدار با اونیکی آرتا و مامان گل و انرژیکش توی مشهد بود!لیلا جون شرمنده که تا حالا نتونستم آپ کنم ! ما یه روز ظهر قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم ! راستش لیلا جزو کسائیه که خیلی باهاش موافقم! تازه اسم کوشولوهامون هم عین همه! اینقدر لیلا غر میزنه تو وبلاگش خودش اصلا اینطوری نیستا ! اینقدر انرژیک و مهربونه که کلی آدم ازش انرژیه مثبت میگیره! اینم بقیه عکسا عاشق اسب سواری! تمساح عین مجسمه که از حرکت گلوش فهمیدم زنده است بزی که رو شاخهاس شلنگ زده بودن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:19 توسط مامان نی نی |
|
|
تو وبلاگ یکی نوشته بود "سوا پ پار تی " هی به مغزم فاشارات بی شمار وارد کردم که چرا آخه اینقدر بی سوواتم من ! چرا اینقدر جواتم من آیا! چرا نمیدونمی دیگه این مدل پار تی چیه ؟ خوب میدونستم به معنی تعویضه ولی دیگه نمیدونستم تعویض چی؟ تعویض شوهر یا تعویض زن یا تعویض تایر یا تعویض بچه! خلاصه از شوشو پرسیدم گفت نمیدونه! و حالا مشکل ۲ تا شده بود خودم بی سووات بودم هچ شوشو هم بی سووات بوده! رفتم تو کار سرچ خلاصه گشتم گشتم پیداش کردم! به اونائی هم که مثل خود من بی سوواتن میگم چیه که اگه جائی بحثی پیش اومد کم نیارن و زودی یه قری بیان و افه ای پشتش و بگن که چیه؟ سوا پ همون معاوضه است ولی خوب نوع پار تیش اینه که یه جائی میرین و هر کی هر چچیزی رو که لازم نداره با اعم از اشیاء و خوراکی و کهنه و تازه میبره و میتونه با چیزی که دوست داره و یکی دیگه آوردتش عوض کنه! یه معامله پایا پای! خوب عزیزان گلم فهمیدین؟ آفرین گوگولی مگوری ها !
یه قضیه دیگه: دوست دوستم که دوست من نیست و یه خانوم دکتره است به دوستم میگفته که رفته بوده آنتا*لیا و رفته بوده استخر و داشته شنا میکرده که یهوئی یکی میگه سلام خانوم دکتر ! سرشو برمیگردونه و میبینه اضغر آقا بقالی سر کوچه استه! خلاصه که خانوم دکتره میگه تا نصف شب همینطور نشسته بودم تو آب و فقط کله ام بیرون بوده و اصغر آقای قصه هم نشسته بود تو آب تا از تماشای خانوم دکتر متفیض (درسته؟) بشه! هر کی میره میگه کل اصناف و کسبه قابل رویت هست اونجا ها!دیروز رفتیم گارگاه بابائی و رفتیم دشت شقایق کلی هم شقایق چیدیم و آوردیم تو حیاطمون کاشتیم! مانتو و روسری رو در آوردم و خوودمو به دست باد دادم! خیلی چسبید فقط مشکلی که داشت بعد از اومدن کلی فکر میکردم و بدنم ش پ ش رفته و بدنم میخوارید! تازه ماهی عیدمونم بردیم انداختیم تو استخرشون پ.ن: به هول و قوه الهی و یاری دستاندکاران دلسوز و ........ فیس بوو ک هم فینتر شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:44 توسط مامان نی نی |
|
|
چند وقتیه میخوام براتون یه صبحانه سنتی خودمونو براتون یاد بدم! بعضی وقتا دیدین هیچی به دلتون نمیچسبه واسه صبحونه! خوب اینو درست کنین ببینین خوبه یا نه! اسمش دورمانج یا دورماش هستش!
مواد لازم : نان لو اش خشک(نان ا سکو یا سبوس دار) از اونا که بزرگ و خشکن و تو سپریا با بسته میفروشن یکی دو عدد خورد شده پنیر به مقدار لازم کره ۲۰۰ گرم اگه محلی باشه چه بهتر گردو به مقدار دلخواه اول نونا رو که خورد کردیم میخیسونیم به حدی که از خشکی زیاد در بیاد و خمیر نشه بعد قالب پنیرمون رو که البته بهتره پنیر لیقوان یا تبریز باشه ریز ریز میکنیم و توی نونمون میریزیم پنیرش نباید زیاد باشه که شور میشه! بعد گردوها رو توی هاون نیم کوب میکنیم و توی مواد میریزیم آخر سر هم کره رو آب میکنیم و اضافه میکنیم کره اش هر چقدر بیشتر باشه خوشمزه تزه! با قاشق نوش جون میکنیم! منکه خیلی دوست دارم این صبحونه رو ! بعد دستور یه چند تا شیرین کاری از آرتا بگم! آدامس جو شده حرفه ای! یعنی ۲ ساعت بده آدامس رو تو دهنش بچرخونه و قورت هم نده! یادتونه یه بازی داشتیم آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا؟ حالا ما هر روز بازی میکنیم و صد البته کل خونه دور سرم میچرخه! کجائی جوانی که یادت به خیر! دیروز خونه یکی از دوستام مهمون بودیم که بچه همه بالای ۶ سال بودن! آرتا رفت تو اتاق و برگشت دیدم لپاش رنگ خون از بس قرمزه! از دخترا پرسیدم گفتن نمیدونیم! از خودش پرسیدم میگه دورنا قیتدی(نیشگون گرفت) انگار بچه ناتنی باشه اصلا بازیش نمیدادن و اذیتشم میکردن! منم با تمام وجودم در سعی بودم که ناراحت نشم ولی میشدم و به روی مبارک نمیاوردم! آخر سر هم کلاهشو قائم کرده بودن و با هزار سلام صلوات پسش دادن! حالا بازی که گلی دعوت کرده اسمش اینه ۵ مورد از چیزائی که در مورد دوستای وبلاگیتون میخواهید بدونید رو بگین! اول بگم که موارد من تو ۵ تا جا نمیشن! حالا فضولی های بنده: ۱: این نونوش کجا کار میکنه آخه ۲: همسر نونوش چیکاره است! ۳: لیلا مامان آرتا چه شکلیه ۴: نوشین مامان هستی چی خونده ۵: الهام مامان غزل کجا کار میکنه ۶: هدیه مامان ایلیا چه شکلیه ۷: اصلا خود نونوش چه شکلیه ۸: آرزو مامان آرش واقعا اعصاب فولادی داره و اینقدر ملایم و با حوصله و انرزیکه ؟ ۹ : و یه عالمه چه شکلیه دیگه راستی همه تون به این بازی دعوتین ها! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:48 توسط مامان نی نی |
|
|
کیس خواهر شوهرم اینا برای تعمیر و نصب برنامه خونه ما بود و ۵ شنبه عازم خونشون شدیم تا کیسشونو بدیم و برای نهار هم موندیم و شوشو رفت واسه فوتبال ! خونه اونا آپارتمان نیست و حیاط داره و امنیتش هم خیلی عالیه و ۲ طبقه است که پله ها فرش شدن! از بس رفت تو حیاط و طبقه بالا و پائین و با پسر عمه هاش کلی بازی کرد و با اسباب بازیهای اونا بازی کرد و ظهر هم نخوابید شب ساعت ۹ وقتی سوار ماشین شدیم تا برسیم سر کوچه اونا خواب خواب بود ولی شب پاهاش درد میکردن و نمیتونست بخوابه و من و بابائی تا صبح در حال ماساژ دادن بودیم! دیروز هم رفتیم به یکی از معادن باباجون تا از مناظر اطرافش استفاده کنیم! برای آر تا دیدن ماشین آلات سنگین از نزدیک و فیلم عملیbob the builder کلی کیف داشت بعد دیدن گله گوسفند و بز و بره و سوسک و کفشدوزک و مارمولک و ...... کلی براش خوب بود و کلی کیف میکرد ! ما هم از بوئیدن عطر تره های کوهی که واسه آش چیده بودیم و خوردن چائی کاکوتی تازه و هوای بهاره کلی کیف کردیم!
نمیدونم به اینا چی میگن اصولا ما که پیسپیسلا میگوئیم در تعقیب بعبعی ها برای ناز کردن که آخرشم نتونستیم هاپوهای نگهبان گل کردن حس عکاسی من و آبجی کوچیکه اینا رو خاله بعد کلی تعقیب و گریز از مارمولکهای محترم ابتیاع نمودندی و اینا هم از هنرهای بنده است جون من ببینید چه ژستی گرفته جلوی دوربین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک مرجع فارسی مهندسی برق ایران آموزش فتوشاپ2 آموزش فتوشاپ1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|