
|
|
سلام سلام صد تا سلام به همه مامانها و نی نی ها و دوستهای عزیز! دو روز تعیلی خوش گذشته بید دیگه؟ خدایا شکر! الهی تعیلاتتون بیشتر بشه تا حسابی بکیفید! ما هم اییییییییییی بدک نبود! درسته از استراحت خبری نبود ولی شارژ شدیم ! از شوشو ی عزیزم هم ممنونم که این چند روزه نقش ژان وار ژان رو برام داشتن و آرتا رو حسابی نگه داشته تا من به مامانیم کمک کنم! پنج شنبه صبح! جمعه صبح و عصر ! شنبه صبح! امروز صبح هم موند خونه تا مامانیم خسته نشه! بعدشم مامانش نگه داشته حالا من باید برم تحویل بگیرم!
م--------------------------------------------------------------رصی این دختر خاله های من بیشتر از من به مامانم کمک میکنن ها! من دیروز تا خودمو تکون بدم و برم خونه مامانم رفتم دیدم دختر خاله هام با خاله ام اونجا هستن و پلو رو دم کردن و نشستن! ببینید چقدر من دختر خویم! ماشالله باید هی هی برای خودم اسفند دود کنم! بابائی میگفت صبح عاشورا آرتا رو با ماشین برده بود دسته که آرتا با صدای طبل نانای نانای میکرده ! یه خبر خوب : سال ۸۷ بیشتر تعطیلیها چهار شنبه است! واییییییییییییییییییییییییییی یه عالمه تعطیلی! شیطون بلای ما دو روز تعطیلی رو فقط نذری خورده! شیر برنج شغله زرد نون روغنی ! از همه مهمتر چلو مرغ! و اینگونه شده بید که دیشب رو نتونسته بخوابه و دل درد گرفته بید! آخه همه اش برنج خورده بود و حسابی روده هاش مشکل پیدا کرده بودند! دیروز هم کلی کمک مامانیش بود و پلو دم کرد! مرغ رنگ کرد! سوپ بار گذاشت! کلی هم دلبری کرد! یه چندتا پشتک و واروو هم آخرین برنامه مون بود! فقط کافیه ۵ دقیقه تنها بمونه بعد بیام ببینم که آقا سر و ته تشریف دارن! دستها روی زمین پاها بالای روروک! خودشو اون شکلی نگه داشه تا نیافته! این آقا عاشق خراب کردن چیزهای مرتب چیده شده است! به اسباب بازیهاش یه نگاه چپ هم نمیکنه! ولی اگه یه وقت دید که اسباب بازیهاش مرتب چیده شدن! اونوقته که مثل هرکول از راه میرسه و همه رو بهم میریزه و در میره! تا یه پوشک براش عوض میکنم مثل پلنگ صورتی که یه عالمه پشت سکه دویده بود میشم ! از بس ملق میخواد بزنه! من موندم که این کرم تیوپیش چرا اینقدر براش دلبری میکنه! حتی اگه یه اسباب بازی همین الان از بازار اومده باشه اگه اون کرمه رو ببینه پرتش میکنه یه گوشه و میره سراغ کرمه! اه یکی هم تو حموم باشه و صدای آب به گوشش برسه اول میره پشت در دستشوئی گوش میکنه بعد که میبینه صدا از اونجا نیست میره پشت در حموم! و همه اش با دستش میکوبه به در حموم و اوپرا میخونه! این کارش منو یا حیف نون می اندازه که پشت در دستشوئی مراسم اجرا میکرد که صدا بیرون نیاد ! بستن دگمه های بادی برام خیلی مشکل شده آخه همه اش در حال بدو بدو هستیم! بعضی وقتها بابائی رو صداش میکنم تا براش شکلک در بیاره تا من کارمو بکنم! اون بیچاره هم از شکلک گرفته تا دس دسی و نانای هم میکنه براش تا من پوشک محترم رو ببندم! حالا فکر کنید میخواهیم بریم بیرون و یه عالمه هم باید لباس بپوشه! تا همه لباسها رو بپوشه من مریض میشم !دیگه حال حرف زدن هم ندارم! این چانه بد بخت من نقش دندان گیر رو بازی میکنه! و بعضی وقتها با چنان ولعی دهنشو باز میکنه و به من حمله میکنه که میترسم! هنوز از دندونها خبری نیست ولی جاشون حسابی تورم داره و سفید شده! لپهاش یه چند وقتیه قرمز میشن و پوستشم یه کم زبر شده! دکتر هم بردم هیدرو کورتیزون نوشته ولی افاقه نکرده! هر کرمی میزنم خوب نمیشه! و این باعث شده تمام عکسهاش لپ قرمزی بشه! فکر کنم به سرما حساسه! بازی امروز ما : با شعری که بلدید یا خودتون ساختین دستها - پاها - سر چشمها و همه اعضای بدنش رو بهش نشون بدید! ما اینجوری انجام میدیم: این پاهای تو- این پاهای مامانه - این پاهای باباه- این دستای توه ! این دستهای مامانه ! این دستای باباه! بعد دس دسی میکنیم! بعد سرهامونو نشون میدیم و تکون میدیم! تا بعد.. یا علی یعدا نوشت ۱: آرتا دیروز رکورد راه رفتن رو زد و حدود ۲ متر بدون کمک راه رفت! چقدر ذوق کرده بود الهی فداش بشم من ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:17 توسط مامان نی نی |
|
|
این روزها از همه جای بوی حسین ! بوی عاشورا! بوی مظلومیت میاد! تا حالا متوجه شدین که عاشورا هواش یه جوریه؟ این قضیه همیشه فکر منو مشغول میکنه! همیشه روزهای قبلی هر چقدر هم برفی یا بارونی یا سرد باشه روز عاشورا هوا گرفته است! هوا یه جورائی غبار آلوده! مثل اینکه آسمون و هوا هم ماتم گرفته! یه گرمای خاص! چند ر.ز پیش اخبار هواشناسی رو نگاه میکردم گفت روز عاشورا هوا آروم و گرمتره! بازم آسمون ماتم گرفته! امروز صبح تو اداره مون مراسم زیارت عاشورا داشتن! منم رفتم ! کلی حال و هوام عوض شد!
دیروز خاله ام اینا نذری شیر برنج داشتند همه خونه اونا بودند و منم بعد مدها رفم و پیش فامیلم بودم! کلی خوش گذشت !کلا وقتی همه برای انجام کاری یه جا جمع میشن رو خیلی دوست دارم! امروز هم پسر خاله ام اینا شعله زرد دارن !روز عاشورا هم مامانم اینا نذری دارن! البته نذری مامانم اینا خیلی کمه! مامانم چند سال پیش با سه تا مرغ شروع کرد و بعد ۳-۴ سال رسیده به ۳۰ ا مرغ! همراه با سوپ ! کلا این نذری به زور فامیل رو کفاف میکنه! آخه خوب وقتی اسم نذری میاد همه انتظار دارن بهشون برسه! ولی چه کنیم که مامانم اینا برای پخت و پز جای کافی ندارن! من خودم معتقدم نذری و احسان فقیر و غنی نمیشناسه! و در روز عاشورا حتما باید نذری بخوری! اینقدر دوست دارم از همه دوستهام دعوت کنم که بیان و نذری ببرن! ولی چه میشود کرد که خودمون ته دیگ میخوریم! و آدم شرمنده میشه که به همه نرسید! خلاصه که یه عالمه از فامیل میان و کمک میکنن و خوب هر کدوم هم یه چند نفری آشنا دارن که به اونا میگن بیان نذری ببرن و نمیشه چیزی هم گفت چرا که در امام حسینه! و هر کی بیاد قدمش روی چشمه! فقط دعا میکنم که خونه مامانم اینا بزرگتر شه ا بتونم از خجالت همه در بیام! من مراسم صبح عاشورا رو هم خیلی دوست دارم! حال و هواش خیلی سنگین و غم ناکه! ولی خوب از وقتی مامانم نذری میده دیگه نمیتونم برم! چند روش پیش تو رادیو جوان با یه آقای دکتری مصاحبه میکردند که صحبتهاش خیلی جالب بود! میگفت چیزی به نام سوگواری و گریه کردن در اسلام وجود نداره ! و گریه کردن هیچ صوابی نداره! ما باید از اخلاق و رفتار امام حسین الگو بگیریم از شجاعتش! از معرفتش! میگفت این نوع عزاداریها از ۶۰۰ -۷۰۰ سال پیش مد شده و ادامه پیدا کرده! و هر سال یه سری مراسم بهش اضافه شده! میگفت غم ما باید غم سبز باشه! غمی که ما رو به خدا نزدیک تر بکنه! راستم میگه هر سال بدعها بیشتر میشن! یه سال میبینی نوشته مراسم احرام بندی محرم! سال دیگه مراسم طشت گذاری سید الشهدا! معلوم نیست این چیزا از کجا پیداشون میشه! بچه که بودم روز عاشورا یه سری کل بدنشونو قفل و سنجاق قفلی میزدن خودشم به پوستشون! اسم محلیش هم جانی قیفیلی بود! میگفتند که از یه شب پیش توی روغ میخوابه و کل بدنشو ماساژ میدن تا آماده بشه خیلی ترسناک بود! یا یه سری با قمه میزندن به سرشون و خونین و مالین میشدند! ولی از ذوالجناح خوشم میومد و سوار میشدم! بعضی وقتها هم ذوالجناح ها رو از اسبهای بارکش قهوه ای مردنی درست میکردند که بیچاره ها یه روز می اومدن استراحت! ایشالله که خدا از همه هر چیزی و هر کاری رو که به خاطر سیدالشهدا انجام میدن بپذیره! عاشورای حسینی تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:38 توسط مامان نی نی |
|
|
یه ساعتی نوشتم و همه پرید!
پریروز ماهگرد نه ماهگی فندق خان ما بود! چه زود گذشت! دیگه عسلکم واسه خودش مردی شده! چقدر هم شیطون شده! پارسال این موقع تو دل مامانی بود! و امسال برای نذری مامانی سه تا مرغ قراره ببره با دستهای خودش! ایشالله عزیزم امام حسین و حضرت ابوالفضل حافظت باشن! آرتا عاشق آیفون! وقتی بابائی میاد زنگ میزنه و آرتا بیقرار که ببرمش کنار آیفون و از اون تو بابائی رو دید بزنه! چنان ذوقی میکنه و بابابابائی میگه که میخواد آیفونو بخوره! چند روز پیش من تو آشپزخونه بودم که بابائی آرتا گویان دور شد بعد یه صدای هیییییییییییییییییییی اومد! بعد دیدم داره منو صدا میزنه! تا رفتم دیدم آرتا روی زمین روروئکش برعس افتاده روش ! اونم با کمال بیخیالی داره برو بر ما رو نگاه میکنه! میدونین چی شده بود؟ رفته مموری خوان رو از رو کیس برداره که افتاده روی زمین! و بعد خودشو به زور از روروئک در آورده بیرون و خم شده مموری خوان رو برداریه که سر و ته شده و روروئک هم افتاده روش! از قدیم گفتن دیگه خود کرده را تدبیر نیست! قیافه اش خیلی خنده دار شده بود! کلی خندیدم! و لی کارش خیلی خطرناک بود! مامانم هم میگه چند روز پیش بابام میخواسته نماز بخونه که آرتا نمیذاره! بعد آرتا رو سوار روروئک میکنن و جلوش هم یه صندلی میذارن که نتونه بیاد! آرتا هم با مهارت تمام از روروئکش بیرون میاد و از زیر صندلی رد میشه و به کارش ادامه میده! همه دوستانه که نحوه نشان دادن بروز رسانی رو از من پرسیده بودند اگه به آدرس زیر برن همه چیز رو کامل نوشته! http://elija.blogfa.com/post-136.aspx
یه عالمه نوشته داشتم که دیگه حوصله ندارم از اول بنویسم
بازی امروز: یه گلوله کوچولو کاموا رو با یه نخ کوچولو در انتهاش میدم دستش! اونم با تمام وجودش سعی میکنه که اونو بچرخونه! جقدر ذوق میکنه! برای هماهنگی چشمها و دستها خیلی خوبه ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:47 توسط مامان نی نی |
|
|
۱-بازم شنبه شد و باید ۶ روز هی بشمرم تا جمعه بشه! دو روز یه عالمه دعا کردم که شنبه رو تعطیل کنن! که استجاب نشد! اون روزی یکی از همکارام میگه اونی که تقویم امسال رو نوشته ضد انقلاب بوده! چون همه تعطیلیها رو انداخته به جمعه! ببینید امسال چقدر تعطیلیمون هدر (درست نوشتم؟) رفت؟ بازم یه تعطیلی دیگه به جمعه افتاد! تاسوعا جمعه است! یکی از همکارام ۲ سالی رو تو کویت بوده میگه اونجا اگه تعطیلی بیافته به جمعه یه روز دیگه رو به نام بدل از تعطیل تعطیل میکنن! این دولت محترم که اینقدر به عربها بها میده این کارهاشون رو هم مد نظر داشته باشه دیگه !
۲- اس ام اس دیروز این بود که با روشن کردن یه بخاری ما را در تعطیلی ادارات یاری کنید .هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم! یکی دیگه هم این بود : به دلیل بارش برف و سرما و مصادف شدن با یام محرم و سپس دهه فجر و در انتها عید نوروز مملکت تا اردیبهشت تعطیل میباشد شیطان هم اس ام اس داده که تا میتونید گناه کنید که سهمیه سوخت جهنم تموم شده! ۳- یکی از دوستان که گلی هم خوب میشناسدش یه خاطره ای از خودش ول کرده بود که هر وقت دسته میبینم یاد اون میافتم! اسمش حسینه بعد میگفت یه بار قرار بود دسته بیاد خونمون به من که بچه بودم گفتند برو ببین داره میاد یا نه؟(اونم نمیدونسته که دسته چجوری میشه) بعد رفتم دیدم یه دسته دارن اسم منو صدا میزنن و به طرف من میان! کلی ترسیدم و رفتم یه جائی قائم شدم! ۴- من همیشه خدا از ازل تا ابد از امتحان دادن بیزار بوده ام! یادم میاد کلاس اول که بودم تا میخواستن ازمون امتحان بگیرن من مدادمو میانداختم تو سوراخ میله نیمکتمون بعد میگفتم مدادم گم شده ! بعد معلممون میرفت از توی گمشده ها یه مداد برام میاورد بازم میانداختم اونجا و میگفتم بازم گم شد بعد راهنمائی که بودم یه معلم داشتیم که برای تاریخ و جغرافی می اومد! هر هفته امون امتحان میگرفت! منم اینجوری میشدم ۴- کاش من یک معلم بودم! الان کلی میکیفیدم! ۵- دیشب شام خونه مامانیم بودیم! بابا جونم یه بوقلمون مشتی درست کرده بود بوقلمونشم پروری نبود !نگهبانشون تو کارخونه بزرگش کرده بود کلی خوشبحالمون شد! ۶ - تو اداره یه همکار دارم که هر چی ازش بخوان از بس سوات نداره میاره من انجام بدم بعد به اسم خودش تموم میکنه! الان هم رئیسمون فرستاده دنبالش که یه مقاله براش پیدا منه از اینترنت و اونم اومد گفت تو پیدا بکن! منم با زبون درازی گفتم خودتون پیدا کنید از شما خواسته نه از من! نمیدونم چرا همه اش دوست دارم دست اونهائی رو که خودشونو با سواد نشون میدن ولی از دستشون کاری برنمیاد رو رو کنم! ۷- آرتای خوشگلم کلی شیطون شده بطوریکه دیشب که رفتیم خونه مامانم اینا مامانم میگه اینو چرا اینطوریش کردین؟ خیلی شیطون شده! از سر و کول همه میره بالا! عاشق مو کشیدنه! چند شب پیش عمو علی اومده بود خونه ما همچین با صدا موهاشو میکشید که نگو! ولی خوابش کلی بهتر شده این دو روزه که خونه بود ساعت ۱۰ بیدار شده! ماشی هم شده براش قرص خواب! تا سوار میشیم! ۱ -۲ آرتا خوابه! پنپرسشم عوض کردم و ترکیه شو خریدم خیلی خوبه! تا حالا میگفتم باید از تولید کننده داخلی حمایت بکنیم! ولی حالا میگم تولید کننده داخی محتر کیفیتتو ببر بالا تا از تو خرید بکنیم! تا عوضش کردم همه جوهای پوشک و سوختگیها همه اش رفت! اینهائی که خریدم کرو دار هستند و اصلا چیزی به اسم پلاستیک توشون ندارند! کلی هم نرمند! آخه ما کی میخواهیم رقابت کنیم! کی میخواهیم از این سنتی بازی و کپی کاری دست بکشیم! تو ایران ۴-۵ تا کارخونه پوشک کامل میزنن! همهشون شکل همن! ولی تو یه بسته تولید ترک ۶-۷ تا مدل هستش! والله این ترکها خیلی با لیاقتن! ببینید چقدر پیشرفت کردند؟ همیشه به این فکر میکنم که این پیشرفت به خاطر اینه که اونا چیزی به نام نفت ندارند و سرمایه شون تک تک افرادند! و روی تک تکشون حساب میکنن! تو سفری که به ترکیه داشتیم اینو از نزدیک دیدم! صنعت توریسمشون خیلی عالی داره کار میکنه! ولی ما چی؟ دیگه یواش یواش دارم از خودم حرف سیا سی در وکنم! ۸- دوستای عزیزم! لطفا وقتی آپ میکنید به آدرس زیر بروید و پینگ کنید! در این صورت بروز شدن شما رو بلاگرد به من نشون میده و من میام و مطالب شما رو زود میخونم! اگه اینکار رو نکنید از بین اینهمه دوست من از کجا بفهمم که شما بروزید؟ pinger.blogard.com ۹- بازی امروز ما: بازی با آینه! آینه کوچکی رو جلوش میگیرم و تو آینه باهاش حرف میزنم و براش شکلک در میارم و کلی دالی موشه بازی در میاریم و کلی میخندیم! فعلا بای بای! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:26 توسط مامان نی نی |
|
|
سرما
سلام! دیشب از پریشب سرد تر بود! و من حسابی لباسهای بافتنی ام رو که سالها بود نپوشیده بودم رو میپوشم و کیف میکنم! دیروز رفتیم یه بخاری برقی هم خریدیم!تا یه دور با شوشو جونم ولی عصر رو بگردیم پاهام کلا کرخ شده بود ! و اصلا حس نداشتند! ولی همه اش فکر میکنم اگه برقمون قطع بشه کل زندگیمون فلج میشه! چون سیستم گرمایش خونه ما پکیجه و اگه برق نباشه نه آب گرم داریم نه شوفاژ ! شومینه مون هم هنوز راه اندازی نشده! تصمیم گرفتیم هیزم جمع کنیم و تو شومینه بسوزونیم!صبح یه کم دیرتر اومدم سر کار ! میخواستم یه کم از سردی هوا کاسته بشه تا آرتا سردش نشه! دیشب سرهمی ضخیمی رو که در ایام بارداری براش بافته بودم و در ایام زلزله گذاشته بودمش تو ساک و تو ماشین بود رو در آوردم و امروز صبح برای اولین بار تنش کردم چقدر به تنش خوب بود وکلی کیفور شدم! دیروز هم شوشو جونم مونده بود خونه تا آرتا مجبور نشه تو این هوای سرد از خونه بیرون بره! چقدر میچسبه که هوا سرد باشه و آدم بره زیر لحاف گرم!
امروز صبح که از خواب بیدار شده بودم و داشتم فکر میکردم یه سری مسائل رو توی ذهنم مرور کردم! به شوشو به خانواده اش به مامان و باباش! به روابطم با اونا! به روابطم با خانواده خودم !محک زدن این که من چجور عروسیم ! خوبم ؟ بدم؟ اونا خوبن؟ اونا بدن؟ دیم بعضی وقتها من دیگه دارم زیادی به بعضی چیزا گیر میدم! یه حساب سر انگشتی کردم دیدم پدر شوهرم سال دیگه هفتاد ساله میشه! وای که چقدر من پدر شوهرم رو دوست دارم ! هر جیزی بهش بگم نه نمیاره! تا میریم خونشون زودی برامون چایی میریزه!زود میوه میشوره! همه اش آرتا رو تو بغلش داره! همه اش به من میگه چی میخوری بیارم برات!چقدر عاشق گردشو مسافرته! تا میخواهیم بریم بالا خونه خودمون وسایلمونو زودی میبره بالا! اصلا از اون مردهای قدیمی نیست که عارش بشه که به خانومش کمک کنه! مادر شوهرم چی؟ زن خوبیه ! با سلیقه! مهربون! ولی یه سری باید ها و نباید ها تو زندگیش داره که حاضر نیست کوتاه بیاد! مثلا غذای هر کسی رو نمیخوره و باید از نظر تمیز درست شدن اون اطمینان داشته باشه! من باید پیش پدر شوهرم کاملا پوشیده باشم! اوایل به بولیز و شلوار رضایت میداد ولی الان میگه باید مانتو تنم باشه! اوایل این قضیه خیلی ناراحتم میکرد ولی الان دیگه باهاش کنار اومدم! ولی با این همه هیچ وقت دوست نداره من اذیت بشم! هیچ وقت سر زده نمیاد خونه ما با اینکه طبقه بالای خونشون هستیم! اگه هم بیاد از در تو نمیاد! میگه شاید خونه ات مرتب نباشه ناراحت بشی! همیشه برای اومدن به خونه مون دعوتشون کردیم! نمیذاره وسایل سنگین رو بردارم! میگه کمرت درد میگیره! خلاصه روی هم رفته من ازشون راضیم! به خودم فکر کردم که چقدر براشون دل سوزوندم! اوایل خیلی سعی میکردم بهشون نزدیک باشم! و این نزدیکی باعث میشد که وقتی انتظاراتم بر آورده نشه دلخور بشم! یه روز که حسابی دلخور بودم به شوشو جونم گفتم که من اونا رو با چشم پدر و مادرم میبینم اون موقع اونا فلان کارو کردنن فلان چیزو گفتند! که شوشو یه جمله تاریخی به من گفت ! اون گفت که تو کاملا در اشتباهی! تو نباید اونا رو به چشم پدر و مادرت ببینی! جون اونا پدر مادرت نیستند اونا مادر شوهر و پدر شوهرتند! پس باید حریم ها رو کاملا حفظ کنی! و از اون وقت من یه کم رسمی تر شدم! زود زود خونه اونا نمیرفتم و وقتی هم میرفتم مثل سابق راحت نبودم! ولی یه مسئله رو هیچ کس نباید فراموش کنه و اون اینکه ما ها نباید مانع روابط یک فرزند و پدر و مادرش بشیم چه این منع از طرف خانوم باشه یا آقا! خلاصه بعد از کلی اندیشه اینطوری جمع بندی کردم که به شوشو پیشنهاد کنم که از لحظه ها نهایت استفاده رو بکنیم! وقتی پدر شوهر من اینقدر عاشق گشت و گذاره ! چرا لذت این گشتن رو ازشون بگیریم! (شوشوی ما تک فرزنده و یه خواهر فقط داره) چرا باهم نریم مسافرت! مگه ماها عمر نوح داریم چرا در آینده حسرت کارهائی رو که باید میکردیم و نکردیم رو بخوریم! چرا از باهم بودن لذت نبریم! چرا همه اش میخواهیم تنها باشیم! مگر چقدر میتوان تنها بود! من که چند بار با اونها رفتم مسافرت و حسابی خوش گذشته! البته از آنجائی که شوشو علاقه چندانی به مسافرت رفتن با خانواده منو نداره منم از سر لج همه اش میگفتم باید تنهائی بریم مسافرت! اگه یه بار باهاش صحبت کنم اون متقاعد میشه که با همه میشه رفت! بعد تو ماشین این فکرم رو به شوشو گفتم! گفتم بریم کیش اونم با مامان و بابای تو! اونم اول اینجوری شد
مقاله: به پیشنهاد یکی از همکارام دارم برای یه همایش یه مقاله در مورد تربیت بدنی مینویسم!
یه جمله نغز از یک مدیر مدرسه : نامه یکی از مدیران یکی از روستا ها به رئیس آموزش پرورش چند سال پیش: به اطلاع میرساند که این مدرسه دو نفر معلم و ۲ عدد آفتابه نیاز دارد! و اما آرتا: عاشق یخچال شده و تا در یخچالو باز میکنم زودی میاد و اولین کاری که میکنه اینه که سس ها رو از در یخچال بر میداره! خلاصه کلی کیف میکنه! چند روزه شبها دیگه خوب میخوابه! البته خواب روزهاش بهتر شده! دو تا مبل تک نفری رو چسبوندیم بهم که نتونه بیاد آشپز خونه ! اونم خودشو بزور از زیرش میخواد رد کنه که وسط کار گیر مینه ! یهو میبینی دادش رفت هوا!
بازی امروز: یکی از اسباب بازیهای محبوبش رو پشتم قائم میکنم و اون میاد و پیداش میکنه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:58 توسط مامان نی نی |
|
|
اینروزها احساس گناه بد جوری احاطه ام کرده! احساس اینکه دارم به یه موجود کوچولو ظلم میکنم! میدونم که این بد خوابیدنهای شبانه هم از استرسه! اینکه نکنه بازم مامانیم از پیشم بره! چند دقیقه پیش به مامانم زنگ زدم ببینم صبح که آرتا رو تحویل دادم راحت خوابیده یا نه که بابام گوشی رو برداشت و گفت که حسابی گریه کرده! قربونت برم مامانی که اینقدر مامانی بدی داری! با تمام وجودت میخواهی که پیشم بمونی و من تمام احساساتت رو زیر پا میزارم! به خدا مامانی خوبم دلم نمیخواد ! تمام تلاشم رو میکنم که کارهای اداره ام راست و ریست بشه تا بتونم کنارت باشم! ولی مثل اینکه کارم طلسم شده و نمیخواد درست بشه! از طرف دیگه میترسم بی گدار به آب بزنم و بعدا پشیمون بشم! خوشگل مامان اگه بدونی بعضی وقتها از فرط خستگی میخوام بشینم و زار بزنم ولی با اینهمه اصلا به روی خودم نمیارم و با انرژی کامل باهات بازی میکنم و نمیزارم تو متوجه بشی! آخه تو که نمیتونی این چیزا رو بفهمی! تو فقط یه مامانی خوب میخواهی!
تمام تلاشم اینه که تمام استعداد هات خوب خوب خوب شکوفا بشن! حتی اگه خونه بهم ریخته باشه همه ظرفها مونده باشه و غذا نداشته باشیم بازم تو در اولویتی! غذای تو باید مرتب باشه! اگه بخواهی که پیشت باشم باید که از همه چیز بزنم تا پیشت باشم! همسر عزیزم ازت خیلی ممنونم! واقعا اگه تو رو نداشتم نمیدونم باید چکار میکردم! از اینهمه کمکی که به من در اداره امور میکنی ممنونم! تمام سعی من اینه که آرتا رو با همه چیز آشنا بکنم! هیچ محدودیتی در کارهاش نداشته باشه! تا تمام حس کنجکاویش ارضا بشه! وقتی میخواد دست به چیزی بزنه براش توضیح میدم (میدونم که هنوز زیاد متوجه نمیشه) ولی خوب من کارم رو کامل انجام میدم! چند روز پیش مامان بابائی اومده بود خونه ما! ایشون معتقده که بچه رو باید در یک محیط کاملا امن بدون هیچ اداواتی بزرگ کرد و آنقدر باید حواسشو پرت کرد که به هیچ جائی نره! آرتا تا میخواست از مبلها بگیره و بلند بشه میگفت نذار میافته! این افکار به من نیروی مضاعف در انجام کارم به من میدن ! با این حرفها به ذهنیت افراد میشه آگاهی یافت! من معتقدم بچه ها باید خودشون همه چیز رو تجربه کنن! مثلا وقتی از آرتا یه چیزی رو دور نگهداریم همه اش در وسوسه است که اونو به دست بیاره! ولی وقتی کاری به کارش نداریم یه چند لحظه بازی میکنه و دیگه ول میکنه!من خودم جز اون بچه هائی بودم که تا خودم یه چیزی رو تجربه نمیکردم ول کن معامله نبودم !خوب با این پشتوانه نباید به کوچولو مجال تجربه بدم؟ ولی خانواده شوشو کلا محافظه کار هستند! مثلا دیروز میخواستم برم حموم بابائی نذاشت که وانشو ببرم ! چون معتقد بود ممکنه سرما بخوره! یا وقتی میخواهیم تو راه پله بریم کلی باید لباس بپوشونیم! اونروزی رفتیم از خونه مامانم اینا یه پشتی آوردیم و جلوی تلویزیون گذاشتیم! چون دیگه تلویزیونمون داشت خراب میشد دیگه از تجربه گذشته بود! از این به بعد میخوام هر سری یه بازی برای سن آرتا رو معرفی کنم! بازی ما قائم کردن یه اسباب بازی موزیکال در زیر لحاف یا ملافه است! آرتا خیلی با مزه لحاف رو بالا میزنه و دنبال وسیله اش میگرده! خیلی با مزه این کار رو میکنه! بعضی وقتها خودم لحاف رو میکشم روی صورتم و صداش میکنم! اونم با چه ذوقی لحاف رو به اندازه سرش بالا میزنه و میاد زیرش و لبهای قشنگشو به صورتم میچسیونه! چقدر حس قشنگی به دوتامون هم دست میده! عاشق آشپزخونه است! اول میره سر وقت کشوی دستمال ها! همه دستمالها رو میریزه بیرون! بعد نوبت حوله آویزونه که اونو بکنه و بیاندازه زمین! بعد میره سر وقت کابینتی که دربش داشبوردی! همه اش اونو باز و بسته میکنه!(البته بگم که همه زنجیر هاشو پاره کرده) بهش توضیح میدم که دستت میمونه لای در ! ولی گوشش بدهکار نیست و انگشت کوچولوش میمونه لای در! و داد مبزنه! بهش یاد آوری میکنم که ببین دستت موند و درد گرفت! بعد نوبت اجاق گازه! دستشو دراز میکنه و کلید هاشو لمس میکنه! آخر سر هم میره سروقت ست دوم کشو ها و نی ها رو میکشه بیرون! دددددددددد با فتحه به دو معنی براش مصداق داره! یکی اینکه دستشو به نشانه بیا تکون میده و میگه ددددددد (به ترکی یعنی بیا) و یکی هم ددر! بابای هم یه کم یاد گرفته ۳ بار یه دفعه بابای میکنه! یه کار خطرناکش هم بیرون اومدن از روروئکشه! من شدیدا علاقمند مطالب خانم شین شده ام! خانم شین دارن یه سری کلاسههای روانشناسی کودک رو میگذرونن که خلاصه مطالبشون رو اونجا مینوسن! کلی کمکم میکنه این مطالب! این هم یه جمله از ایشون بچه با هر چیزی که براش "کشف " داشته باشد بازی می کند. وقتی به بچه نحوه بازی کردن با یک اسباب بازی را یاد می دهیم فرصت کشف را از او می گیریم. ( این نکته خیلی مهمی برای شخص من بود. اشتباه تقریبا بارز و شاخص اکثریت پدر و مادرها. اسباب بازی مناسب و فرصت کشف رو باید در اختیار بچه بگذاریم و ناظرش باشیم همین. نه اینکه بهش یاد بدیم چطور با اون اسباب بازی بازی کنه.) |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:44 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام سلام ! صدای ما را از اداره به صورت فجیعی خواب آلوده میشنوید! هوا حسابی ابریه و سرد! همه اش از پنجره بیرونو نگاه میکنم ببینیم برف نمیباره میبینم نه هنوز خبری نیست! هواشناسی اعلام کرده از عصر جمعه حسابی میخواد برف بباره و هوا یه ۱۰ درجه ای سرد تر بشه! حضور با سعادتتون عارضم که تلاشهای مستمر من برای خرید پالتو به نتیجه نرسیده و خوب خوباشو سوا کردن بردند و مونده اون تهی ها ! یکی به من بگه بابا زودتر میخریدی خوب!
آرتای مهر دزد! تازگیها ها این عسلک ما مهر دزد شده! وقتی من یا بابائی میخواهیم نماز بخونیم هر جای خونه که باشه زود زود زود خودشو میرسونه و مهر رو بر میداره! ما هم مهر رو تو دستمون نگه میداریم! بعد منتظر میمونه که سرمونو از سجده برداریم تا زود مهر رو بدزده! اینقدر با مزه میشه این کارهاش!
آرتا پشت درهای بسته! اون روزی بابائی رفته حموم و آرتا پیش من بود! هر جائی میبردمش و هر جوری سرشو گرم میکردم زودی منو میپیچوند و دبدو پشت در حموم! میبردمش اون سر خونه و با اسباب بازیهاش مشغولش میکردم ولی بازم راه میافتاد و پشت در حموم منتظر ! دقیقا مثل عروسککهای کوکی! هر کی بره دستشوئی باز هم این برنامه ها رو داریم! میره پشت در دستشوئی و کشیک میده! اگر هم سوار روروئک نباشه هول میده درو که بیاد تو
خرما میخوریم! از چند روز پیش خوردن خرما رو شروع کرده و روزی نصف یه خرما رو میخوره! خیلی هم عشق میکنه موقع خوردن! بعد از خوردن هم کلی سق میزنه و کیف میکنه!
استرس! اینروزها فکر میکنم شدیدا از نبود من استرس داره و این باعث شده که مامانی بشه! امروز صبح که بیدار شدم اونم بیدار شد! امروز بابائی خونه بود تا من رفتم وضو بگیرم دیدم به صورت فجیعی صدای گریه اش میاد! اومدم بیرون دیدم بیچاره بابائی هر کاری میکنه آروم نمیشه! تا بغلش کردم چشماشو بست و یه لبخند رضایت بخش هم زد و خوابید! ته دلم به درد اومد! از اینکه چقدر به من احتیاج داره و همه اش از این میترسه که من نباشم! دکتر جدید! یه دکتری بود بنام دکتر سخا که به هر کی میرسیدیم ازش تعریف میکرد میگفت خیلی خوبه و از این حرفا! ما هم همه اش وسوسه میشدیم که یه بار پیش این آقای دکتر بریم !خلاصه این ماه تصمیم گرفتیم بریم پیش ایشون ! برای وقت گرفتن که باید یه روز قبل وقت میگرفتم برای دیروز ساعت هشت و ربع وقت داشتیم! من یه بار تو چهار راه طالقانی یه دکتر سخائی دیده بودم و فکر میکردم اونجاست! خلاصه ساعت هشت و ربع بابائی منو با آرتا اونجا پیاده تا ره جای پارک پیدا کنه! منم دیدم در ساختمون بسته است تا هر چی گشتم جای دیگه ای پیدا نکردم! در ساختمونو زدم نگهبانش اومد بیرون و گفت دکتر سخا ساعت ۷.۵ رفته! اینور اونور فهمیدم این یه سخای دیگه است! کیفم هم مونده بود تو ماشین! به مغازه بغلی رفتم و ازش خواستم زنگ بزنم اونم خدا رو شکر قبول کرد خلاصه که نگهبانه یه آدرس دیگه رو داد! بابائی هم رسید و با تاکسی تصمیم گرفتیم بریم! (یه مسیر کوتاه مستقیم) بعد که رسیدیم گفتند اینجا نیست که نصف راه رو باید برگردید! ما هم تو اون هوای سرد یه بچه تو بغلمون پیاده برگشتیم! خلاصه که با هزار زحمت دکتر سخا رو پیدا کردیم! بعد که رفتیم تو دیدیم چه خبره یه عالمه منتظر در اتاق انتظار! تو این محیطها بچه های سالم هم مریض میشن! یه نیم ساعتی منتظر شدیم و بالاخره رفتیم تو! تو این مدت خودم هم کلی استرس کشیدم که الان از این بچه ها که همه اش سرفه میکنن اینم میگیره! (تازه دکتر با بیمه هم ویزیت نمیکرد ) و یه کم با عجله معاینه اش کرد و گفت این بچه فوق العاده است و مشخصه حسابی بهش رسیدین! نامنظمی خوابشم نمیشه کاریش کرد و روزها نزارین بخوابه تا شبها خوب بخوابه! موقع برگشتن حسابی حرص خوردیم که چرا پیش خانو دکتر حاجی زاده نبردیم! این خانوم دکتر حسابی وقت میزاره! مطبش خلوت میشه! هر وقت هم بهش زنگ میزنم حسابی پشت تلفن تحویل میگیره اینهمه هم دبدبه و کبکبه نداره! پ.ن ۱ : این کامنت یکی از دوستان عزیز به نام مریم گلیه! (آخه مریم جون اسنت خیلی جالبه منو یاد پیازچه ها به صف میاندازه)هر کی میتونه کمکش کنه! من دنبال کتاب روانشناسی جنین نوشته زهره زاهدی انتشارات جیحون میگردم که سال 79 چاپ شده بوده و کتاب فروشی های خیابون انقلاب هیچ کدوم نداشتن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:50 توسط مامان نی نی |
|
|
اینبار هم با عکس اومدم!
مگه یه جا بند میشه که ازش عکس بگیریم! از ۱۰ تا عکس یکی شاید خوب بیافته!
آخرش احتمالا اکروبات باز بشه!
شکار تاتی تاتی
اینم اسباب بازیها و کتابها و سی دی ها و کفشهای جدیدش!
اینروزها خیلی بد میخوابه! چند روز تعطیلی رو کلا آنقدر بیخوابی کشیدم که نفهمیدم چی شد! پریشب هم (روز عید) عمه نسرین اینا به مناسبت عید غدیر مهمونی داده بودند اونم بیرون! کلی هم مهمون داشتند و ما آرتا رو نبردیم! اونجا هم همه کلی خودشونو آماده کرده بودند که آرتا رو ببینن! و کلی خیت شدند روز قبل عید هم کلی به قول گلی کوزت شده بودیم و از بس من و شوشو کار کرده بودیم شب نمبتونستیم بخوابیم! ! بابائی میگفت که آرتا از جمعه ها بدش میاد چون که از بس سرمون گرم تمیز کردن خونه است که بچه اصلا ما رو نمیبینه! آرتا حسابی مامانی شده و این کارش حسابی داره مشکل ساز میشه! مثلا شب که بیدار میشه و اگه بابائیش بغلش کنه دادش میره رو هوا ولی تا من بغلش میکنم زود آروم میشه! صبح که بیدار میشیم و من میرم تا آماده بشم یه گریه ای راه میاندازه که بیا و ببین! صبح ساعت ۶.۵ بیدار شده اومده بغل من! بابائی هر کاری کرد بغل اون نرفت و تا دستشو میاورد تا بغلش کنه اونو با دستش پس میزد و اه اه اه میکرد! خلاصه کلی برنامه داریم با این عسلک! دیشب یه چند تا از بازیهای کتاب ۱۴۰ بازی فکری رو باهاش انجام دادم! یکیش این بود که رو هوا گرفته بودمش و میچرخیدم و براش شعر میخوندم! آنقدر ذوق کرده بود که نگو! غش غش میخندید! یه کم هم با آینه بازی کردیم و ادا در آوردیم و خندیدیم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:20 توسط مامان نی نی |
|
|
سلاممممممممممممممم! عید همه سید ها مبارک!
ما تو وبلاگ کلی سید کوچولو و بزرگ داریم! سید آرین نی نی سیده مریم جون! و سید بابا مازیارش! ایلیا جون نی نی هدیه جون! سید کامیار نی نی پریسا جون! لیلی جون مامان یونا جون! , میر آرتای خودم! و بابا میر کمال الدینش! اگه کسی از قلم افتاده حتما بگه! سید های عزیز عید همه تون مبارک! عیدی ما یادتون نره! ایشالله تو اون دنیا شفاعتمون کنید! البته تو فامیل هم کلی سید داریم! فهیمه جون مامان عرشیا ! سید حسین خوشگلم که دو ماه از آرتا بزرگتره! سیده راشین! سید حسام الدین! و یه عالمه دیگه! عید همه تون مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بازم کلی کادو بازی داریم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! پ ن ۱: آرتا خوشگله ما یه شیرین کاری جدید رو دیروز انجام داد! با مهارت تمام از روی تخت پائین اومد! فکر کردیم سهویه ولی یه بار دیگه انجام داد دستاشو گرفت از لبه تخت بعد بدنشو چرخوند و اول پاهاشو پائین آورد بعد بدنشو! آفرین پسرم ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:32 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام سلام صد تا سلام! !
با اینکه کلا چند روزه از خستگی دارم هلاک میشم! ولیییییییییییییی باز امروز صبح سر حالم!!!!!!!!!! شاید دیشب این جوجه طلائی من اجازه داده یه کم بیشتر استراحت کنم! آخه بزنم به تخته دیشب فقط ۳ بار برای شیر خوردن بیدار شد! البته علت اونو یه مهمونی نصفه کاره باشه! آخه دیروز خاله جونم با دختر خاله هام اومده بودند خونه مامانم اینا تا برای خورد کردن هویج احسان عاشورا کمک کنن! من اینجور دور هم جمع شدنها رو خیلی دوست دارم با اینکه جناب شو شو همیشه مخالفت خود را در خصوص بودن من در جمع مهمانی خانمها علی الخصوص مهمانیهائی که خانواده من باشند اعلام کرده و دلیلش اینه که وقتی چند تا خانوم بیکار دور هم جمع میشن حرف درست حسابی نمیزنن! نمیدونم رمان دالان بهشت رو خوندید یا نه!(اگه نخوندید حتما بخونید) ولی اخلاق شوشوی ما خیلی شبیه محمد این داستانه! همیشه میگه تو جمعهائی باش که از اون جمع یه چیزی بگیری! تو جمع چند خانوم بیکار خانه دار میخوای چیکار کنی! خلاصه دیروز منهم موندم برای نهار خونه مامانم اینا! و کلی خوشبحالم شد البته چون بدون هماهنگی قبلی بود تا زنگ زدم به شوشو خان تا بگم نهارتو تو اداره بخور (در اینجور مواقع من حتما جواب منفی میشنوم) گفت نمیشه! و من فهمیدم که یعنی زود بیا خونه! خلاصه نهارمو خوردم و یه کم کمک کردم و ساعت ۴.۵ برگشتم خونه خودمون! بعله دیدم قیافه شش در چهاره و نشسته نون و پنیر میخوره! زودی کبابی رو که صبح زود آماده کرده بودم گذاشتم رو اجاق و سرخش کردم و آوردم با منت خورد! آخییییییییییییییییی قربونش برم یه نیمرو درست کردن هم بلدت نیست! مثلا داشتم از آرتا میگفتم! کجا بودم اینبار عملیات یهوئی آرتا مربوط میشه به تاتی تاتی کردن! از پریروز شروع کرده به ایستادنهای کانلا عمدی! و دیروز کاملا مشخص بود که داره تمرین میکنه! بیشترین زمانی که تونست ایسته کنه ۳۷ ثانیه بود! البته اگه یکی جلوش باشه چند تا قدم هم بر میداره تا خودشو به اون برسونه! خیلی با مزه است! یه عمل دیگه که خیلی خطرناکه میکنه وقتی تو روروئکش نشسته خم میشه از روی زمین یه چیزی برداره! و چون دستش نمیرسه پاشو میذاره روی پایه روروئک و ما دوبار شاهد بودیم که آرتا به این حالته: دوتا دستاش رو زمین! یه پاش رو هوا و پای دیگه اش توی روروئک که میخواد در بیاد! حالا فکر کنید دکترش گفته بود از ۸ ماهگی بذاریمش تو روروئک! خلاصه بگم که کلی برای من و بابائی جونش دلبری میکنه و همچنین واسه دور و بریهاش! (البته واسه ما بیشتر) پ.ن ۱: عزیز دلم فدات بشم نمبدونی صبحها وقتی میخوام لباسهاتو بپوشونم و میبینم که چقدر به خواب احتیاج داری و من در کمال بی مهری برات لباس میپوشونم چقدر دلم میگیره و چقدر خودمو لعن و نفرین میکنم! و خوشگل مامان نمیدونی چقدر تلاش میکنم که بتونم بیشتر کنارت باشم! ایشالله ادارمون بیشتر باهام راه بیاد و بتونم بیشتر کنارت باشم! آخه مامی جون منهم کلی درس خوندم و میخوام یه کم مفید باشم! و اگه کارمو از دست بدم نمیدونم بتونم دوباره از نو شروع کنم یا نه! آخه همه تلاشم هم واسه تو هستش! فردا نگی مامان من اجتماعی نیست! ولی تمام سعیم رو میکنم که هم تو اجتماع باشم هم پیش تو خوشگلم! پ ن ۲: شعر هائی که واسه آرتا میخونم تا خوابش ببره: ۱: آرتا آرتا کلوچه ! یه وقت نری تو کوچه دخترا تو رو میبینن غش میکنن میمیرن! ۲: آرتای ما مثل گله! گله و گله! مثل یه شاخه سنبله! گله و گله! خوشگلو ناز و تپله هههههههههههههههههه گله و گله! لباسهاشو مامان اتو کشیده! بچه به این مرتبی کی دیده هان کی دیده! ۳: آرتا جونم گل دسته! میون گلها نشسته ! وقتی گلها باز میشه! آرتا جونم شاد میشه! ۴: (ترکی) آرتا بالام بیر قطره! گئدیب بولاغ دان سو گتیره! آرتا بالام یخیلاسان! سالیب کوزه نی سیندیراسان ! توشوب بولاغدا بوغولاسان! ۵: توپولویم توپولو صورتم مثل هلو ! قد و بالام کوتاهه! موهای من سیاهه ! مامان خوبی دارم! خیلی دوسش میدارم! وقتی میرم به خونه ! میبوسه دونه دونه! ۶: لی لی لی لی لی ! لی لی لی حوضک! آرتا کوچولو این مرد کوچک! آرتا کوچولو! چه خوب و نازه! مثل من و توست اون دور دورا نیست! خونشون در داره! در خونشون کولون داره حیاط داره ایوون داره! اتاقش تاقچه داره! حیاطش باغچه داره با غچه ای داره گلگلی کنار حوضش بلبلی! لا لا لا! (آهنگ علی کوچولو) لی لی لی لی لی ! لی لی لی حوضک! این مامانشه ! مامان آرتا! مامان خوبش! چه مهربونه! آرتا کوچولو اینو میدونه! اینم باباشه ! چه خالیه جاش! رفته اداره! خدا به همراششششششششششششش! (ورژن جدید) ۷: بعضی وقتها که ببینم هنوز خوابش نبرده! شروع میکنم به آهنگ خوندن! امشب در سر شوری دارم و عاشقم من و امید من ز سفر باز آمد و ............................... خلاصه یه عالمه اپرا بازی تا این عسل ما بره به آسمون هفتم! پ ن ۳ : دارم برای خرید یه دوربین عکاسی تحقیق میکنم! تا حالا با انواع دوربینهای اتوماتیک عکس میگرفتیم(البته اون عکس خوشگله ها مال دوربیت سایبر شات اچ ۵ سونی هست که مال خودمان نیست) حالا میخوام یکی نیمه حرفه ایشو واسه خودم بخرم! عاشق عکسهای ماکرو شدم! و شدیدا رفتم تو مود عکاسی! خلاصه الان شدیدا گیر کردم بین مدلهای اس پی ۵۵۰ المپیوس و اس ۵ کانون و اچ ۹ سونی ! البته دی ایکس ۴۰ نیکون هم عالیه ولی اون یه دوربین کاملا حرفه ایه و ۲۰۰ تومن از بودجه ما گرونتره! اگه کسی پیشنهادی داره بگه بیزحمت! پ ن ۴: یه چیزی داره اینروزها روی اعصاب من راه میره! تو اتاقمون دو تا همکار داریم که همه اش با تلفن حرف میزنن و همه اش میگن حاجی جان! حاجی جان! این کلمه دیگه داره رو اعصاب من اسب میدوونه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 8:48 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام!
۱- من دندونم یه شدت درد فوکوله! ۲- امروز مامانم رفته مرخصی و بابائی مونده خونه و من هم باید زود برم خونه! با این دندون درد چیکار کنم! ۳- من تو اداره و خونه نمیتونم چائی بخورم چون احساس میکنم مستقیم میره تو ریشه دندونم! ۴- از کوتاه بودن روزها دیگه خسته شدم من دلم عید میخواد! خونه تکونی! بوی سبزی! بوی تمیزی! واییییییییییییییییی! عید کی میاد! در ضمن دندونم درد میکنه! ۵- دیروز یه بازی جدید با آرتا شروع کردیم! یه اسباب بازی موزیکال رو میذاریم زیر یه ملافه و آرتا باید دنبالش بگرده! خیلی با مزه ملافه یا لحاف رو بالا میزنه! ولی یه کم کم حوصله است! بعد از یه کم تلاش وقتی دید نمیتونه درش بیاره میذاره میره! نمیدونم این همه خرمائی که در زمان بارداری خوردم تا پسرم صبور باشه کجا رفتند و چی شدند ۱احتمالا خودم صبور شدم! در ضمن بازم دندونم............... ۶- کلا من در مورد دندون اصلا شانس نداشته ام! نمیدونم چرا از بی تجربگی مامانم اینا اینطوری شده! یا ژنتیکی بوده! من از بچگی همیشه دندان درد داشته ام! دندونهام جنس خوبی ندارند و با اینکه همیشه مسواک میزنم ولی یه عالمه عصب کشی شده و یه عالمه پر شده دارم! ولی خواهر و برادر هام یه دونه هم پر شده ندارند! یه تبلیغی میبینم که یه روش جدید زیبائی دندون انجام میدن که نمیدونم در ایران هم هست یا نه؟اکثرا روی دندانهای هنرپیشه ها و خواننده ها پیاده میکنن! اگه اینجا هم هست بیزحمت خبرم کنید! ۷- من بعضی وقتها برای کارهای خونه خیلی شور و شوق دارم ولی بعضی وقتها اصلا ندارم! شما هم ایجوری میشین! مثلا یه هفته غذاهای جور وا جور درست میکنم و خونه همیشه مرتبه! ولی یه هفته دیگه غذاهای تکراری و هیچ هیجانی ندارم! ۸- امروز قراره به ادارمون بازرس بیاد! این نیروهای خدماتی که همیشه برای کار کردن ناز میکنن امروز افتاند به جون اداره و همه چیز برق میزنه! اون روزی رفتم به یکی میگم میز ما کثیفه یه دستمال بدین تمیزش کنم!(که مثلا خجالت بکشه بیاد تمیزش کنه) اونم در نهایت پر روئی برگشته میگه اونجا رو میزه برو بردار! یادتون نره که دندونم هم .................. ۹- احتمالا این شیطون بلای ما قراره تخریب چی بشه(خدا نکنه) چون مکعبهاشو که میذاریم رو هم تا یاد بگیره زودی میزنه خرابشون میکنه! حلقه هوش رو هم که براش خریدم من حلقه ها رو سوار میکنم و اون در میاره! و میخنده! به خدا خودش میدونه که داره خراب میکنه یه چیزی تو مایه های عمدی داره! ۱۰ عسلم ما عاشق ماسته! و یه قاشق عذا میخوره و یه قاشق ماست! ۱۱- فکر کنم دیگه چیزی برای نوشتن ندارم جز اینکه دندونم به شدت درد میکنه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 8:43 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام سلام صد تا سلام! سلامی به بلندای شب یلدا و گرمی کرسی مادر بزرگ ! دیشب شب یلدا بود و اولین یلدائی بود که آرتا خان تجربه میکرد! دیروز عید قربان هم بود و مثل همیشه اینقدر کار ریخته بود سرمون که اصلا نفهمیدیم از کجا آمد و از کجا رفت! شنبه که میرسه هر روز میگم ۶ روز موند - ۵ روز موند! ۴ روز ۳ روز ۲ روز ۱ روز و دیگه یادم میره بگم امروز جمعه است! و از بس کار میکنم یهو میبینم باز شنبه است! دیروز پس از خرابی بصره بالاخره موفق شدیم جای تخت نی نی رو عوض کنیم و تخت آرتا به اتاق خواب ما منتقل شد! و کلی خانه تکانی کردیم! از وقتی زلزله شده آرتا هم بد عادت شده چون از اون روز پیش خودم میخوابه دیگه هر وقت هوس کنه شیر میخوره و این تنظیم ۲ ساعته رو بهم زده و همچنین تنظیم خواب اول شب که ۵ ساعت بود رو هم به هم زده! و از دیشب دیگه تو تختش خوابید البته هر ۱.۵ ساعت یه بار بیدار شد! و صبح چشام باز نمیشد!
شب یلدا یه ضد حال حسابی خوردیم! جاتون خالی شام خونه مامانم اینا مهمون بودیم! از طرف دیگه از اونجائی که شوشو اینا فقط یه خواهر و یه برادرن میخوواتستیم مامان بابای اونم تنها نباشن! از طرفی پسر عمه نسرین آبله مرغان گرفته بود و اگه اونا میومدن ما نباید میرفتیم خونه مامان شوشو! خلاصه زنگیدیم به عمه نسرین و گفتند که امروز قربانی داشتند و خیلی خسته هستند و نمیان! بیچاره مادر شوهرم هم شام درست کرده بود! ما هم وسط گیر کرده بودیم که چکار کنیم! خلاصه تصمیم گرفتیم بریم خونه ماماانم اینا و زودی برگردیم! رفتیم اونجا و زود زود مراسم رو اجرا کردیم! هندوانه اول کلا آب بود ولی دومی قرمز قرمز بود! زودی شام رو خوردیم و ساعت ۱۰ برگشتیم تا رسیدیم دم در خونه دیدیم ماشین عمه نسرین اینا دم در! میدونین یعنی چی؟ یعنی یه ضد حال اساسی! یعنی دیگه رفتیم خونه خودمون و یه کم تلویزیون نگاه کردیم و خوابیدیم! این عکسا رو فعلا داشته باشین! این با دوربین قدیمیمون گرفته شده و کیفیتش اصلا خوب نیست ایشالله به زودی با دوربین قشنگه چند تا عکس میگیرم و میذارم! آرتا در حال هندونه خورن!
بعدا نوشت : پنجشنبه رفتم واسه خوشگل پسرمون کلی هدیه یلدا گرفتم! چند تا کتاب! یه سری ماهی های حمام نابی! یه جفت کفش(خیلی خوشبحالم شد چون خیلی وقت بود دنبالش میگشتم) یه دونه حلقه هوش و کتاب ۱۴۰ بازی فکری رو هم گرفتم که باهاش تمرین کنم! شب یلدا هم آننه جونش بهش یه قاب عکس داد و مادر بزرگش(مامان تاجیش) یه کلاه خوشگل و خاله متین هم یه عروسک خوشگل بهش کادو دادند! خلاصه درآمدمون خوب بید! دست همه درد نکنه! خیلی چسبید |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 9:6 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|