
|
|
سلام دخترای خوشگل من! میبینم که داستان زندگی ما رو دارین خیلی مشتاقانه دنبال میکنین! عزیزان من جونم براتون بگه که چون دخترای خوبی بودین ادامه ماجرا رو بهتون میگم!
تو قسمت قبل بهتون گفتم که ۲۳ فروردین ۸۶ برای ما یه ضربالعجل بود که کارهامونو تموم بکنیم! تقریبا آخرای اسفند بود که روی پنجره هامون به جای روزنامه پرده نصب شده بود! کرکره های خوشگلی که عکسشو حتما دیدین رو نصب کرده بودیم - کاغذ دیواریها نصب شده بود- کابینتها نصب شده بودن - کمد دیواری نصب شده بود !- و عید اونسال هم از بس قلمبه شده بودم و اگه شوتم میکردن میرفتم تو گل! اصلا عید دیدنی نرفتم و نشستم تو خونه و روتختی آرتا رو نقاشی کردم ! حتما دیدین عکساشو! چه آرامشی به من میداد نقاشی کردن۱ با اون هیکل قلمبه تو اداره عکسهای پو رو پیدا میکردم و بزرگشون میردمو میرفتم لوازم نقاشی میخریدم و تو خونه روی میز کارم فقط نقاشی میکردم! و در ۲۳ فروردین خدا بزرگترین هدیه زندگی مشترکمون رو بهمون داد و از اون روز زندگی کاملا رنگشو برامون عوض کرد! هنوز که هنوزه ما کلی نواقص داریم تو خونه از پرده اصلی بگیر تا دو تا کمد دیواری دیگه و .... ولی خدائیش وقتی چیزی رو با زحمت به دست میاری خیلی لذت بخش میشه! یادم رفت بگم که ما تو همون خونه قبلی یه پراید هاچ بک گرفتیم و تو این خونه هم ماشینمون رو عوض کردیم! بدبخت ماشین قبلیمون عوض وانت برامون کار کردها! تو زندگی مشترکمون مسافرت زیادی نرفتیم مهمترین سفرمون به ترکیه بود و یه بار هم صبح ساع ۹ تصمیم گرفتیم بریم نخجوان خودشم با ماشین بیرون فکرشو بکنین ساعت ۹ شب هم خونه بودیم! یه عالمه هم از نخجوان خرید کرده بودیم! دوست نداشتیم زود بچه دار بشیم میخواستیم همه امکانات رو برای ورودش آماده کنیم ! و خدا رو شکر همه این مسائل محقق شد! من و شوشو شدیدا به این امر اعتقاد پیدا کردیم که در ازدواج یه برکاتی هست که بعد از ازدواج خودشونو نشون میدن! من و شوشو قبل از ازدواج درآمد چندانی نداشتیم ولی بعدش خدا مثل سایه ای بالا سرمون بوده و چندین بار اتفاق افتاده که شب گفتیم وای برای پس فردا مثلا ۵۰۰ تومن چک داریم چیکار کنیم که فرداش به طریقی این پول بدستمون رسیده!
اینروزا چقدر دلم هوای ترکیه رو کرده! یکی از همسفرای اون دورمون دیشب راهی شدن و ما حسرت به دل موندیم! آخه من میترسم با بچه کوچک راهی بشم! الان کاشیکار تو خونه داریم و داره حیاط رو کاشیکاری میکنه ! تو خونمون از اردیبهشت ماه کارگر کار میکنه! اونم کاری که در کمتر از یک ماه میشد تموم بشه اینقدر لفتش دادن! اگه اینقدر اذیتمون نمیکردن یه سفر هم ما میرفتیم این اطراف! بهش میگی ناز کن دستشو میکشه به صورتت و میگه نا نا نا نا بعدشم یه بوس آبدار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:31 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام !
تو پست قبلی یه سری چیزا یادم رفت بنویسم! عروسیمون! من و شوشو به صورت خیلی آرکانی ازدواج کرده بودیم و میخواستیم خلاف جهت آب شنا کنیم ! من اصلا دلم نمیخواست عروسی بگیریم! میگفتم برم ارایشگاه بعدش بریم آتلیه و عکس بندازیم و بریم ماه عسل! اصلا خوشم نمیومد آدمهای خاله زنکی رو به عروسیم دعوت کنم! ولی چیکار میشه کرد که در بعضی مواقع باید خود را به امراج دریا سپرد تا هر جا میخواهد ببردت و همانجا ساحل است ! مامانم با اصرار به من قبولوند تا عروسی بگیرم که خدائیش چه کار خوبی کرد! چون اصولا من خیلی حساسم و بعدها اگه عروسی میرفتم زودی اعصابم خورد میشد! چقدر خواهرم اونروزها اذیتم کرد! آخه واسه اونم میخواست خواستگار بیاد و منتظر عروسی ما بودن و وقتی ما برای یه ماه دیرتر میخواستیم تالار بگیریم چه قشقرقی بپا شد! کلا خواهرم دوران نامزدی ما رو زهر مار کرد! بگذریم که برای مراسم عروسی پدر مامانمو در آوردم! که حق نداری فلانی رو دعوت کنی ! و این حرفا ! الان که یه کم جا افتاده تر شدم میبنم چقدر مامانی رو اذیتش کردم اونروزا! حالا برسیم به ادامه ماجرا! خلاصه که خونه رو فروختیم و رفتیم طرف اون زمین هر کدوم یه خونه اجاره کردیم و این دوری از خانواده شوهر خیلی برامون خوب بود و شوشو رو کلی مستقلتر کرد و روابطمون یه کمی جا فاتاده تر شد! اوایل مارد شوهرم منو به چشم بچه میدید و شوشو هم خیلی ازشون حرف شنوی داشت! البته اینو بگم که شوشو در روابط خیلی محتاطه و یه اخلاق خوبی که داره خیلی راز نگه داره و تا حالا نشده حرف خونموونو پیش خانوادش بزنه! و برعکس!ولی خوب از این دوری شوشو خودشم خوشش اومده بود! میگفت کاش طوری میشد که تو یه محل باشیم ولی یه جا نباشیم ! ولی خوب روی اینو نداشتیم که بگیم میخواهیم جدا بشیم ازتون! اصولا خانواده شوهری من هم خیلی کم جمعیتن و هم خیلی با فرهنگن و کلا زیاد کاری به کارم ندارن! البته بیشترشو مدیون شوشو هستم که خیلی مواظب روابط بوده همیشه! و همین راز داریش جلوی خیلی از مشکلات رو گرفته! ما دو سالی مستاجر بودیم و مشغول خونه سازی! این خونه هم متراژ بزرگتری داشت هم جاش خوب بود و هم زیر نظر مستقیم من ساخته میشد! برای هر سانتیمترش نظر میدادم! و کلا هم هر چی در میاوردیم و وام میگرفتیم و .... میریختیم به پای این خونه! مدلی رو که مهندس دو خوابه داده بود رو سه خوابه اش کردیم و کلی میرفتیم اینور و اونور و از خونه های مردم عکس میگرفتیم یا نصف شب وقتی مردم از گرما و اینکه دیگه کسی خونه شونو نمیبینه پنجره هاشونو باز میذاشتن و ما میرفتیم برای مدل برداری سقف کاذب! چقدر با هم شیطنت نکردیم ! ولی خدائیش خیلی جاها سوتی دادیم ! مثلا سر حموم و دستشوئی! یه دو متر اضاف نذاشتیم که یه وانی چیزی بزاریم توش! همه اش به فکر این بودم که حال و پذیرائی و آشپزخونه بزرگ باشه! و این شد که حموم و دستشوئی خیلی کوچیک شدن! اگه هزینه زمین که کم هم نبود رو کنار بزاریم حدود ۸۰ درصد درست کردن خونمونو خودمون دادیم و دو طبقه دیگه هم شد واسه پدر و مادر شوشو! من تو اون خونه از صاحبخونه اصلا راضی نبودم! زن و شوهر هر دو دبیر بودن ولی خیلی بیتربیت بودن دو تا هم بچه داشتن که یکی از یکی بی تربیت تر بودن! همیشه صدای داد کشیدن و جیغ کشیدن به هوا بود و سر ظهر دعوا میگرفتن و شب بدو بدو میکردن و ما که تصمیم به نی نی دار شدن داشتیم میخواستیم اول خونمون تموم بشه اسباب کشی بکنیم بعدش به نی نی فکر کنیم و درست در زمانی که داشتیم اسباب کشی میکردیم نی نی ابراز وجود کرد!از فروردین همون سال ۸۵ هم استخدام شده بودم! وایییییییییییییییییی چه روزهائی بود! فقط به مامانم قضیه رو گفتم و اون با خواهرام اومدن و اسباب خونه رو بسته بندی کردن! بعضی وسائلمو هنوز هم پیدا نکردم! خونه ناقص بود کابینت و کمد و پرده و ...... نداشت! نماش کار نشده بود و طبقه سوم هم نیکه کاره بود! ولی چه میشود کرد که به پول پیشمون احتیاج مبرم داشتیم با با ر داری و خونه ناقص اسباب کشی کردیم ! چه اوضاعی بود! و یه تاریخ مقرر داشتیم که باید همه چیزو تا اون تاریخ راست و ریست میکردیم! ۲۳ فروردین ! کابینت سفارش دادیم و کل پذیرائیمون شد کارگاه کابینت سازی و ما تو تاق خواب زندگی میکردیم از شانس بد ما این کابینت سازه هم بد قول بود و ابزارش دو ماهی تو خونه پلاس بود! یعد نوبت رسید به کمد دیواری که تصمیم گرفتیم یکیشو بزنیم تا برسیم به بعدی! در مورد پرده ها هم به زیر پرده اکتفا کردیم! ...... یه کمیش مونده بعدا مینویسم ..... ادامه دارد........
همه دوستان ازم میپرسن نتیجه اون کاری که نوشته بودم چی شد؟ خوب من تو ادامه همون پست نوشته بودم چی شده! ولی خوب براتو بازم میگم ! نتیجه همونی بود که میخواستم و کار انتقال شغلیم با نظر مثبت گ ز ی ن ش حل شد! و من از مهر امسال میشم خ ا ن و م م ع ل م ! البته اصلا نمیدونم کار درستی میکنم یا نه! ولی به خاطر آرتا و اینکه چند روزی تو خونه باشم اینکار رو کردم!به قول شوشو بعد از اینهمه درس خوندن و کلی دک پز مهندسی رو دادن از ارتا بپرسن مامانت چیکاره است میگه م ع ل مه! ولی وقتی یاد ۲۰ روز تعطیلی عید و ۴ ماه تعطیلی تابستون و ۲ روز تعطیلی در هفته میافتم دلم قیلی ویلی میشه!
دیروز رفته بودیم خونه یکی از دوستها! اونجا پر بود از بچه های زیر ۴ سال! ین بچه ما هم که چقدر ریلکسه! رفته بود قاطی اونا و حسابی با یه عالمه اسباب بازی جدیدالتاسیس خوش میگذروند! و به یه دختر بچه ۱۸ ماهه که از نظر جثه ریزه میزه بود زور میگفت! بیشتر با بزرگتر از خودش خوبه و بازی میکنه! چون اصولا اون نوع بچه ها بلدن از خودشون در مقابل حمله های آرتا محافظت کنن! اون روزی موقع خوابیدن هی وول میخورد منم یه نچنچی کردی و دستموو زدم پشت اونیکی دستم و گفتم پیییییییییییی بخواب(پی همون عهههههههه در فارسی است) برگشته ادای منو در میاره و غش غش میخنده! همه اش میگه بیییییییییییییی (ب بجاب پ ) و نچ نچ میکنه و میزنه پشت دستش! و میخنده! از دیروز آمما میگه به آلما (سیب در ترکی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:12 توسط مامان نی نی |
|
|
بالاخره پست دیروز هم حذف شد من یه کپی دارم که براتون میذارم عجب پست پر دردسری شد !
سلام! این پست رو اختصاص میدم به گذشته تا حالا! و اینکه چجوری ما یه زندگی رو تشکیل دادیم! من و شوشو وقتی تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم هیچ چیزی نداشتیم! حتی وقتی مادر شوهرم با مامانم داشتن صحبت میکردن مادر شوهرم گفت آخه من چی بگم ! یه شرکت کذائیه که یه چندر غاز در آمد داره آخه من بیام بگم پسرم چی داره! و مامانم هم گفت خوب منم میدونم چی بگم والله! ولی خوب اون موقع شوشو از مصاحبه اداره ای که الان اونجا کار میکنه قبول شده بود! ولی هنوز هیچی معلوم نبود! اونروزا مادر بزرگ شوشو عکرشو داد به اونای دیگه و مراسم خواستگاری و اینا یه چند ماهی به تعویق افتاد و در این اثنا شوشو رفت سر کار جدیدش! وقتی میخواستیم بریم برای خرید حلقه هنوز شوشو حقوق نگرفته بود! و خدائیش خانواده اش هم هیچ بهش نگفته بودن که پول داری یا نه ؟ و ما خودمون هم اینو میخواستیم! رفتیم حلقه بگیریم ! من مثل دخترای امروزی نبودم که بگم الا و بلا فلان چیزو میخوام! میرفتیم قیمت میکردیم و اگه میدیدم قیمتش زیاده میگفتم دوست ندارم ! و خلاصه یه حلقه ست خریدیم مال من شد ۱۰۰ تومن اونموقع ! و شوشو چک داد تا وقتی اولین حقوقشو گرفت پولشو بده! و یه روسری سفید خریدیم همین! یک سال و نیم ما تو عقد بودیم من هیچ موقع به شوشو اسرار نکردم که خونه جدا میخوام و اینا! چون فکر میکردم اوایل زندگی با سختی همراهه! و ما رفتیم و طبقه بالای خونه مادر شوهرم منزل گزیدیم! یا همون اطراق کردیم! یه خونه کوچک که به خاطر ورود من یه دستی به سر و روش کشیدن که در یه منطقه سنتی نشین قدیمی بود! این منطقه یه منطقه امیر نشین دوران قاجار تو تبریز بوده که اسم همه کوچه ها هم از اون دورانه! ولی خدائیش منی که در یه منطقه نسبتا مدرن بزرگ شده بودم و تقریبا با همسایه ها ارتباطی نداشتیم و کسی کاری به کار هم نداشت برام زندگی در اونجا خیلی سخت بود! هر وقت که میخواستم از خونه برم بیرون با ۱۰ نفر عجیب و غریب باید احوالپرسی میکردم و براشون از زندگیمون و تازه ها صحبت میکردم! ماشین هم که نداشتیم تا با ماشین برم و بیام و کسی رو نبینم! پدر شوهرم یه زمین داشت توی یکی از جاهای قشنگ تبریز! البته خریدن این زمین هم داستانی داره واسه خودش! چقدر مادر شوهرم صرفه جوئی کرده بوده تا این زمین رو بخرن! من اصرار داشتم که یه جائی بخریم واسه خودمون! ولی شوشو از جائی که تنها پسر بود! میگفت نمیتونه مامان و باباش و تنها بزاره و بره! در اون زمونها که بر میگرده به سال ۸۱ ما یه آپارتمان از شرکت تعاونی یکی از این اداره ها (سهم یکی از کارمنداشو) با وامهائی که گرفتیم خریدیم! ولی هنوز معلوم نبود چی به چیه! خلاصه که با اصرارهای من به شوشو و مخ زنیهای اون تصمیم گرفتیم این خونه رو بفروشیم و اون زمین رو بسازیم! ........ دیگه خیلی طولانی شد ...... ادامه دارد حالا یه کم هم از صاحب وبلاگ بگم! من : آرتا ! آرتا : ب(با فتحه ب) یعنی بعله من : حالت خوبه؟! آرتا : ب آرتا آویزون به در یخچال: عییی عییی (منظورش علی ما به آلو میگیم الی با فتحه الف بر وزن علی)-از روی کتاب میوه هاش انار رو یاد گرفته و همه اش میگه انا! به بچه عوض اینکه زبون آدمیزاد یاد بدیم داریم زبون حیوانات یاد میدیم میگی ببره چیکار میکنه میگه پیخووووووووووووووووووووووووووو! تازگیها یه کم حالت عصبی داره! نمیدونم از چیه ! وقتی چیزی رو میخواد داد میکشه! ابروهاشم گره میزنه و مثل یه آدم بزرگ سر بقیه داد میشه! یه داد من میگم یه داد شما نیشتئین! حالا به حالت شوخی هم هر چی به دستش برسه میکوبه به سر طرف مقابلش و میخنده! نمیدونم کجای کارم ایراد داشته که نتیجه این شده ! با پسر عمه هاش که اینروزا بیشتر خونه ما هستن خیلی حال میکنه! و کلی باهاشون بازی میکنه! کلی خوشبحالش میشه! تا یکی میخواد بیاد خونه مون که دوستش داره از دستش میگیره و تمام کارهائی رو که بلده دونه دونه نمایش میده بعد میبره تو اتاقش و تمام اسباب بازیهاشو میریزه به بغل اون بعد میاردش و دستور میده که سوار سه چرخه اش بکنه و یه دور تو خونه بزنه! بعدش میاردش توی اتاق و رو مبل مینشونه که بشین کارتون ببینیم! اصلا علاقه ای به بازیها و اسباب بازیهای فکری نشون نمیده! زودی حوصله اش سر میره! تازگیها خیلی کم میارم! نقاشی کردن رو خیلی دوست داره علیالخصوص با ماژیک ولی چون میدونه رو دیوار قدغنه چشم چشم میکنه زودی میپره دیوار رو مینویسه! منم موندم چیکار کنم آیا کسی چیزی در مورد ماپیکهائی که با آب شسته میشن داره! اطلاعات لطفا! یه جعبه نقاشی داریم که که همه نوع لوازم نقاشی توش پیدا میشه! که باهاشون نقاشی (البته خط خطی ) میکنه! میاره میگه مائو یعنی پیشی بکش! هاپ هاپ یعنی هاپو بکش! جوووووو یعنی گل بکش! ولی دیگه با چیزای دیگه خیلی سخت مشغول میشه! برج هوش گرفتم براش! اونا رو تو هم میزاره و اصلا باهاشو برج نمیسازه! از این حلقه های زنجیر گرفتم اصلا درست نمیکنه! ولی یه بازی جدید کشف کردیم روی فرشهای روشن پر پشت با چیزهائی که رد میاندازن روز فرش نقاشی میکشیم مثلا ابزار همین برج هوشو فشار میدیم و کلی نقوش زیبا میاندارزیم رو فرشه! من برای غذای عصر معمولا کم میارم!از جائی که این کوشولوی ما علاقه زیادی به شیرینی نداره و میگن عصرها یه چیز دسر گونه بدین! چند روزه که یه چیزی کشفیدم! و اون شیرین گندمکه! که تا حدی دوست داره و میخوره به اضافه یه دونه بستنی عروسکیه! دیروز خونه مامانم آبگوشت خورد با چی؟ با نصف یه دونه ترشی بادمجون! البته نصف همون نصفه رو همینجوری خورد! مامانم براش دیروز یه سیخ جگر داده خیلی با اشتها و ولع خورده! ما که چند وقتیه نمیتونیم جگر بخریم آخه مکافات داره خریدنش! خلاصه تصمیم گرفتم براش بخرم بدم بخوره! گاز گرفتنهاش هم خیلی اوج گرفته! و بازم دستهام کبود کبودن! تا بیرون میریم اگه یه نی نی ببینه میگه نی نی و عر چی تو دستش داشته باشه میخواد بده به اون نینی از نون گرفته تا اسباب بازیش! تا میتونه آب میخوره! به خودم کشیده مامانم میگه من تو این سن تا صبح یه کتری آب میخوردم! ولی خدا به داد دایپر محترم برسه که وزنش یه کیلو میشه موقع عوض کردنش! راستی دیروز بازم خودمو کلی شرمنده کردم و یه تابلو کلم و هویج واسه آشپزخونه گرفتم با یه سرویس ظروف فریزر! عکس تابلو جدیدا رو مذارم براتون! راستی دیروز بازم خودمو کلی شرمنده کردم و یه تابلو کلم و هویج واسه آشپزخونه گرفتم با یه سرویس ظروف فریزر! عکس تابلو جدیدا رو مذارم براتون!
کار تی کشیدن و این اقلام کارها رو اگه داشتین به ما خبر بدین!
سارا و آرتا تو پارک
وا چه دست و دلباز! نمیزاره سارا سوار سه چرخه اش بشه! یه لحظه فکر نکنین الان نظراتتون ثبت میشه ها! بلاگ فا بازم مرده و بیدار نشده! نظراتتون برام نشون داده نمیشه !یعنی کلا نمیاد و وسط راه میمیرن! از صبح هم به هیچ بلاگفائی نتونستم کامنت بذارم! بلاگفا ای بلاگفا مرگ بر بلاگفا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:11 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام این بلاگفا مدیریت پست دیروزم رو نشون نمیده! اگه کامن میزارین واسه این پست بزارین! یا پست قبلیش! ایبلاگفا ای بلاگفا خدا بگم چیکارت کنه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام عرض شد! برام دعا کنین ! ساعت ۱۰.۵ باید یه جائی برم! نتیجه یه چیزی رو بگیرم! خیلی دنبالش بودم ! به همین خاطر هم خیلی استرس دارم! دعا کنین نتیجه خوبی داشته باشه!
اونروزی تو وبلاگ شیوا یه مطلبی در مورد پیشی ها میخوندم! یاد پیش خودم افتادم! اسمش میشی بود! از کلاس سوم داشتمش! خیلی خوشگل بود! چشاش سرمه داشتن! تا از در میومدم تو خونه با یه صدای غر غری با شادی میدوید و مپرید تو بغلم! شبها پیش خودم میخوابید! جیش داشت دستاشو میکشید به در حیاط تا در رو براش باز کنیم و بره کارشو بکنه! تو بمباران از وقتی آژیر خطر رو میکشیدن مرفت تو راه پله و یه جائی قائم میشد و بعد انداختن بمب میومد پائین پیش خودم! چقدر پیش پیش پیش میکردم! ولی نمیومد! تو اوج بمباران سال ۶۵ وقتی رضا پسر خالم تو جلفا به دنیا اومد همه فامیل پشت سر اونا روانه جلفا شدن و میشی رو هم با خودم بردم! من تو خونمون غذای مخصوصی به میشی میدادم! هر هفته میبردمش حموم و ضد عفونیش میکردم! ولی تو جلفا دیگه کنترل میشی از دست من خارج شده بود و هر جائی دلش میخواست میرفت که فکر کنم از موشهای سمی اونجا خورده بود و مریض شد! و تو تبریز رفت اون بالا! همه مون ناراحت بودم و گریه میکردیم! این پیشی دوستی ارثیه ! عموم هم پیشی داشته! که خیلی هم عزیز و گرامی بوده و وقتی میخواسته بزاد آورده بودتش تو یه ای تمیز وسط خونه ! و مادر بزرگم چقدر از دستش ناراحت شده بوده! ولی اینا رو نوشتم که برسم به یه خاطره! همون عموم کارهای جالبی میکنه بعضا ! خیلی حیوانات رو دوست داره! مثلا یه بوقلمون داشت و میخواسته کرچ بخوابه! و عموم تخمهای بوقلمونه رو بر میداره و انواع تخم مرغهای گرون قیمت رو زیرش میزاره ! بیچاره بوقلمونه وقتی بچه هاش از تخم در میان میبینه هیچ کدوم شبیهش نیستن! میگه یه چند وقتی بوده چند تا گربه مزاحم تو حیاطشون پرسه میزدن! یه روز میاد و لای پوست مرغ یه چند تا قرص د یاز پام له میکنه و میریزه و میده به خورد گربه ها! گربه های نگون بخت یه حالت مستی و کرختی بهشون دست میده! میگخ چنگول میانداختن به درختا تا برن بالا و سر میخوردن تلپی میافتادن رو زمین ! خلاصه یه چند باری با کله سقوط میکنن رو زمین بعدش یه چند ساعتی بیهوش میافتن ! بعد که بیدار میشن دیگه اونطرفا آفتابی نمیشن! یه دوستی دارم که خواهرش حدود کلاس دوم راهنمائی بودیم که عروسی کرد! ولی تا حالا بچه دار نشده بود! من اصولا تا حالا از هیچ کسی نپرسیدم که چرا بچه نداری و اینا ! آخه به من چه !ولی پارسال خبر دار شدم که رفتن یه بچه از پر ورشگاه مشهد برداشتن ! خیلی خوشحال شدم! اسم بچه علی بود که به خاطر هم اسمی با پدر خوندش اسمشو تغییر دادن! چقدر دوستم از این بچه تعریف میکرد! چقدر هم خدائیش پول خرجش کردن! تمام سرویس اتاقشو ترک خریدن و چه لباسها و چه و چه! خدائیش دستشون درد نکنه! اونروز که با آرتا رفته بودم بیرون دوستمو با خواهرش و پسرش دیدم! چه پسری بود ! اصلا آدم یه حس خاصی نمتونم بگم چجور نسبت بهش داشت انگار که سالهاست میشناسمش! اونموقع که گرفتنش ۱۳ ماهه بود! خیلی نحیف و ضعیف! هنوز حتی چهار دست و پا هم نمیرفت! غذا خوردن بلد نبود! ولی الان مثل بچه خودشونه! چقدر بهش میرسن! ما یه فامیل داشتیم که اونم بچه دار نمیشد! رفت یه بچه رو از پرورشگاه گرفت! و هنوز یه سال نگذشته بود که خودش حامله شد بدون هیچ دوا و دکتری! بعدش بچه دومش به دنیا اومد! بعد رفت یکی دیگه رو هم آورد ! میگفت نمیدونین اینا چه رنگی به زندگیمون دادن! همه زندگیمون رو از صدقه سر اینا دارم! واقعا دل گنده ای میخواد اینکار! بعد ساعت ۱۰.۵ نوشت: نتیجه همون چیزی بود که میخواستم! ولی هنوز تمام بدنم میلرزه از بس استرس و دلهره داشتم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:26 توسط مامان نی نی |
|
|
ال م پ ی ک هم که شروع شد! دیروز دیگه پکیدیم از بس جلوی تلویزیون نشستیم و این بچه رو هم جلوی تی وی عصر جمعه ای کج و ما وجش کردیم! بیچاره همه اش میرفت کنترل رو میاورد که بزن بی بی تی وی و منم چقدر گوش میکردم! دیگه هر برگ برنده ای داشتم رو کردم! تا کمتر نق بزنه! از چراغ خوابش گرفته تا بسته نقاشیش!
ولی مراسم تا حدی با شکوهی بود! درسته من از بعضی از مراسم این چینی ها خوشم نمیاد و خدا رو شکر از اژدها و اینا خبری نبود ولی اون وسطا دیگه خیلی لفتش دادن! ولی دیگه استفاده از اند تکنولوژی بودا! من هنوز موندم تو کف اینکه چجوری اون آرم درخشان ال م پ ی ک رو بردنش بالا؟یا مثلا روشن کردن مشعل روش جالبی بود ولی اون ورده ما رو کشت تا روشنش کنه! دو ساعت رو هوا دوید بابا دیگه بسه سر گیجه شدیم به خدا! البته بیشتر مراسم رو نفهمیدم چی به چیه از بس این جینگول پسرمون نسبت به من نظر لطف داره! و همه اش آویزون بود که پاشو بریم اتاق من! میدید هر چی میخواد میدم دیگه یاد گرفته بود! بعدشم چقدر کشور رو کره زمین اختراع شدن و ما خبر نداریم! ۲۰۴ تا کشور با عناوین عجیب و غریبی ه اصلا تا حالا نشنیدیمش! فکر کنم از جزایر آدمخوار ها هم ورزشکار داشتن ! چون یه چند کشوری با اسامی عجیب و غریب که لباسهای شبیه همین ها رو داشتن هم بودن! تا رسید به کشور بی حال و بی رمق ما ایران! چه عجب از این کت و شلوار های بیمزه توسیشون دست برداشته بودن! فکر کنم برا نهار بچه ها آبدوغ خیار داده بودن قبلش هم مراسم سینه زنی و اینا داشتن آخه اصلا حال دست تکون دادن هم نداشتند! وقتی آدم بچه های تیم رو با افراد تیمهای دیگه مقایسه میکرد دلش به حال بچه های خودمون میسوخت! ولی امسال خدائیش ترکوندیم ها! ۵۵ نفر ورزشکار! حالا تیم بسکتبال که دیگه هیچی! عجب تیمی بهم زدن خدائیش! این از نقد ال م پ ی ک من هر روز که میگذره حالم بیشتر از این اداره بهم میخوره ! پنجشنبه اضافه کار ۲ ماهمون رو دادن ! فکرشو بکنین ؟همکارام که دقیقا با من برابرن و کارهامون مشترکه ولی اونها آقا هستن! یه ماهشون از دو ماه من بیشتر بود! فقط کسائی که به اونا اضافه کاری میدن با من فرق میکنه! من فقط هر ماه ۲۴ ساعت کمتر از اونا سر کار اومدم! ولی آخر سرشو نگاه! ۵ شنبه اینقدر عصبانی بودم که همه رو درسته قورت میدادم! نه اینکه یه چندر قاز (غاز) برام مهم باشه ها! نه ارزشی که بهم میدن مهمه! روزی من دست خداست نه دست این ..... هائی که فکر میکنن خود خدان! پنجشنبه عصری شوشو رفت برا یه مراسم ختم و منم با آرتا رفتم ولی عصر گردی! کلی جنتلمن بازی در آوردم و از رزین تاژ یه ست برا دستشوئیمون یه جار و خاک انداز ایتالیائی و یه برس دستشوئی که زدیم شکستیمش رو مجبوری خریدم! یه تابلو هم واسه پذیرائی و دو جفت دمپائی و یه سری اقلام همانند این چیزا خریداری فرمودم! تو جائی که داشتم تابلو رو میخریدم از اون مغازه ها بود که پر جینگول پینگول بود و آرتا کلی خوشبحالش شده بود و رفت سراغ گلدونی که پر بود از این گل عروسکیها و یکی رو برداشت! منم براش خریدم! خدائیش از ۵ شنبه گله رو با خودش میچرخونه ! با خودش میخوابونه و کلی باهاش حال میکنه! میگیره به مماغش و بو میکنه و میگه به به ! بعدش میگیره به مماغ من و بابائی و همین کار رو میکنیم! اگه هم نگیم خودش میگه به به! به یه نتیجه اخلاقی رسیدم! و اون اینکه وقتی اسباب بازی رو خود بچه انتخاب میکنه براش خیلی مهمتر میشه و بیشتر باهاش حال میکنه! مثلا میخواد یه لیوان چائی بخوره یه قلمب از دست من میخوره میبره یه قلمب از دست باباش میخوره ! و اگه افراد بیشتر باشن این مراحل بیشتر میشه! وقتی در یخچال رو باز میکنم میبینم قبل از من یه کله کوچولو رفت تو یخچال و جعبه حلوای هویج رو که از ارومیه خردیده بودیم رو برمیداره مزاره جلوش و میخوره! و یا دنبال یه چیز با حال تر میگرده! راستی آرتا ۷ دندونی شد بالاخره! بابا دیگه دعوام نکنین این یه چند تا عکس!
بستنی خور حرفه ای! البته این عکس چند هفته پیشه الان دیگه با بستنی زیاد میونه نداره!
برج ساز کوشولو
فیگور رو دارین دیگه خودش رفته اون بالا نشسته ها!
نقاشی هم بلدیم نقاشی دست و پا و دیوار و دستو پای مامان و بابا و ......
اینهم همون گله! یه بار گرفته بود به دهنش ! گفتم بزار عکستو بگیرم یه بار دیگه هم این کار رو کرده اومده با بون نا مفهومش میگه بیا عکسمو بگیر ! و دوربینو نشونم میده
عشق این کتابه ها! خودش رفته نشسته رو صندلیش و کتابشم با خودش برده! دیروز ۱۰ بار این کتابو پاره کرده منم چسبش زدم ! بهش ندادم ولی دیدم بازم از رو نرفت! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:1 توسط مامان نی نی |
|
|
همینجا اعلام میکنم که من چشام به نور خیلی حساسه و باید تو تاریکی مطلق بخوابم و اگه نور شدیدی به چشام بزنه از خواب بیدار میشم! و اگه تو نور چراغ بخوابم مثل اینکه اصلا نخوابیدم! حالا چرا بی سلام و احوالژرسی رفتم سراغ این حرفا؟ خوب میگم یه دیقه دندون رو جیگر بزارین! یادتون که هست ما حدوددو ماه پیش یه مستاجر آوردیم البته ما که نه مادر شوهرم اینا! ولی این مستاجر بس محترم رو کله ما سکونت دارند یعنی طقبه بالای ما! خدائیش من صدای صحبت کردن این ۵ نفر رو تا حالا نشنیدم! یه خانواده ۴ نفری هستن یعنی ۲ تا دختر دارن احتمالا و یه داماد که تو عقدن و اصولا من تا حالا نه دخترا رو دیدم نه داماده رو با اینکه همیشه خونه اوناست! و فقط مامانشونو ۲ بار و باباشونو ۴ بار دیدم! حالا برسیم به اصل مطلب! یادتون که هست من میگفتم اتاق خوابم پنجره به کوچه نداره تا نه صدای اتوبوس و بلند گوی وانتی بیاد و نه با روشن شدن هوا چشام اذیت بشه! فقط یه پنجره به روشنائی داره ! از شانس بد ما اتاق خواب یکی از دخترا اتاق بالای اتاق خواب ماست! و آقا این بچه درست سر ساعت ۱۲ شب چراغ اتاقشو روشن میکنه و تا ساعت ۴ صبح روشنه هنوز هم نفهمیدم چیکار میکنه! درس میخونه! یا دوست داره زیر نور چراغ بخوابه! ولی من بیچاره رو تا صبح کور میکنه! باید به فکر یه پرده باشم واسه اتاق! یه مشکل دیگه هم اینه که شب ساعت ۱۲ به اعد حموم میرن و صدای شرشر آب که از لوله ها میاد تا ۱ به راهه! و منو کلافه میکنه! شوشو هم میگه بیخودی گیر نده۱ واه واه چرا به بدبختا اینقدر گیر میدی! مگه اینا چیکار به کار ما دارن!
من بازم عکس نذاشتم من دارم یه دوره بازگشت به خویشتن رو میگذرونم! راستیتش خیلی از خودم دور شده بودم! من فعال! من بروز! اطلاعاتم همه پکیده بودن! خدا رو شکر خدا هم باهام بوده و دو تا پروژه طراحی وب به تورم خورده! و رفتم کتاب ویندوز سرور رو خریدم تا اطلاعات شبکه ام رو بروز کنم! آخه اطلاعات شبکه من خیلی کمه! سی دی اینترچنج رو هم خریدم که تو اداره تمرین بکنم! خلاصه که یه کمی وبگردی رو کم رنگ ترش میکنم و مفید تر میشم! هوا حسابی گرم شده و ظهرها تا برسم خونه دیگه کلا از کار میافتم! به امور کد بانو گری هم میرسم دیروز مربای آلبالو درست کردم و دو بسته لوبیا سبز برای خورشت هم تمیز کردم گذاشتم تو فریزر ! اصولا من تو فریزر زیاد جنس انبار نمیکنم ولی همیشه فقط یک یا دو بسته دارم اونم برای مواقع ضروری! همیشه سعی میکنم سبزیجات تازه استفاده کنم! امروز هم میرم سفارش سبزی قورمه سبزی بدم! شام ونهارمون هم شده آبدوغ خیار! آرتا هم دشب واسه شامش فقط ماست خورد و خوابید! هر کاری کردم هیچی نخورد! دیشب خواب آرش وروجک و مامان آرزو رو میدیدم! چقدر آرشو ماچ مالیش کردم ! رفته بودیم به یه رستوران به نام دانوب آبی! خودشم کجا تو بندر شرف خانه! این جیگر من جیل ماه شده! اولندش که از چیزی که به وفور ازش میترسیدم به سرم اومده و این وروجک عاشق بیبی تی وی شده! و تا حدی معتاد شده! باید یه برنامه ای بریزم! عاشق این برنامه هائی هست مه توش بچه ها و حیوانات حضور دارن و از اول تا آخرش میگه نی نی و تا پیشی میبینه میگه ماوو و تا هاپو میبینه میگه هاپ! اونروزی لگوهاشو آوردم بچینه ! دیده برنامه پیچ و پوچ شروع شده رفته نشسته رو مبل و با زبونخودش به من گفته شرمنده دیگه برنامه من شروع شد! میخوام یه کانال دیگه بزارم کلی داد و بیداد میکنه و من مجبور به تعویض کانال میشم ! تازه باید منم کنارش بشینم و باهم نگاه کنیم! وقتی هم تی وی خاموشه بهم میفهمونه که زود باش روشنش کن! تازه یه عالمه شعار دادم که زیر ۲ سال تی وی ممنوع! آخه هم رو تکامل مغزشون اشکال پیدا میشه هم اشتها کم میشه! - پریروز با حمیده دوستم و دخترش سارا رفتیم تو پارک کنار خونمون بچرخیم! من سه چرخه آرتا رو برداشتم و دختر اونم عروسکشو آورده بود! وقتی رسیدیم آرتا گیر داد به عروسک سارا و اونو چنان بغل کرده بود کهخ خدا میدونه! سه چرخه اش رو هم به سارا نمیداد! البته آخر سر داد! و آخر سر مجبور شدیم بریم واسه این آقا یه عروسک مشابه بخریم و عروسک اونا رو پس بدیم و به دعوا خاتمه بدیم! - تا میبینه سر من گرمه تو یه اقدام یهوئی میره میشینه تو شومینه و کل لباس و بدنش قرمز میشه! - صدای کلاغ هم که میگه دار دار و اسبه (بلد نیستم بنویسم) و اردکه به کلکسیونمون اضافه شده! - چنان بوس آبداری میکنه که کم میمونم غش کنم! خلاصه که هر روز جیگر تر از دیروز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:3 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام عزیزان من! میدونین اول صبحی اومدم اینجا رو دیدم چه حالتی شدم؟ مثل کسائی که یه مدت امتحان داشتم و تمام اتاقشونو کاغذ و جزوه گرفته و منتظر آخر امتحانن که اتاقشونو یه صفائئی بدن! یه کاری بکنن که اتاقشون یه بوی خوشی داشته باشه! دیگه بوی امتحان نده! آخه من اینجوری بودم! تا آخرین امتحان همه اتاقم ریخته پاشیده بود! ولی روزی که از سر آخرین امتحان برمیگشتم میرفتم تو اتاقم یه دست لباس زوار در رفته تنم میکردم که آخرین پوشیده شدنشون بود! بعد میافتادم به جون اتاقم! همه جزوه ها رو از جلوی چشمم دور میکردم! کلی اتاقمو قشنگش میکردم و تمام! الانم اومدم تو این خونم دیدم به خاطر تمیز موندن اون خونم این خونم بوی رخوت گرفته! وااااااااااااااااااااا آخه چرا! ؟ من فکر میکنم تازگیها یه قرصی که میخورم رو اعصابم یه اثراتی داشته! خلاصه که پریروز تو ماشین (به خاطر اینکه صدای بحثمون جائی نره) کلی غبار روبی روابط کردیم! دلمو که خالی کردم یه کم حالم بهتر شد! قبل از سر کار اومدن هفته ای یه روز کارگر داشتم! ولی خدائیش از وقتی سر کار میام دیگه حوصله کارگر اومدن رو ندارم! که دیگه تصمیم بر این نهاده شده که هفته ای یه بار کارگر بیاد! با عادتهای بد شوشو خان هم باید بسازم! اصولا به این نتیجه رسیدم که تنبلی این شوشو خان درست شدنی نیست! البته خوب کمکم زیاد میکنه ولی در حد انتظار من نیست! بزارین دو تا قضیه رو تعریف کنم!
اولیش که تو پست قبلی یادم رفت ازش بگم! دیدار با امیر رضا و مامان و بابای خوبش بود! آرتا خان ما هم که طبق معمول قلدریش گل کرده بود! و همه اش امیرضا رو دنبال میکرد و هلش میداد! واییییییییی چه نانازی بود این امیر رضا کوشولو! اونا تو شهر ما زیاد نموندن و زودی رفتن ! از شانس اونا هم همه هتلها پر بودن! وای که خستگی از سر و روی مامان امیررضا میریخت! چقدر خسته بود! خلاصه که سحر جون خیلی خوشحال شدم ایشالله که در فرصتهای بعدی بیشتر در خدمت باشیم! راستی خاله منتظر عکسها هستیم! قضیه بعدی سالگرد عروسیمون تو ۷ مرداد بود! خیلی از دوستان زحمت کشیده بودن و تبریک گفته بودن از همه شون ممنونم! یادش به خیر دیروز باهم نشسته بودیم عکسها رو نگاه میکردیم! چقدر همه چی قر و قاطی بود! اولش قرار بود بعد عروسی بیام خونه بابام و هفته بعدش بریم دبی! ولی در یک اقدام انتحاری مامانم گفت چه معنی داره عروس با لباس عروسش بیاد خونه باباش و زودی جهیزیه رو ببرین خونه رو بچینیم شما همون شب رین خونه خودتون بعدش هر جائی خواستین برید! خلاصه که عروسی روز ۲ شنبه بود و جمعه وسائلمو بردیم و شنبه قرار شد بیان و بچینن! ولی چه چیدنی که هنوز نه پرده بود نه کابینت! شنبه شب من و شوشو و خواهرش افتادیم به جون خونه! کابینت ها رو شوشو به دیوار میزد و من و خواهر شوهرم یکی آب میکشید اون یکی تمیز میکرد و وسائل میچید! تا ساعت ۲ نصف شب طول کشید و با خستگی وافر خوابیدیم! فرداش خرفتم خونمون پر کار بود خونمون! شب اومدم بخوابم خوابم نبرد! هر کاری میکردم خوابم نمیبرد خلاصه اونشب اصلا چشم رو هم نذاشتم ! فرداش صبح زود رفتم آرایشگاه و به شوشو گفتم ساعت ۳ اینجا باش! ساعت ۳ آماده بودم !وتی که چقدر از خودم خوشم میومد! همه اش دوست داشتم جلوی آینه باشم و خودمو تماشا کنم! زنگ زدم گفت هنوز تو خونه است و داره آماده میشه! چقدر کار سرش ریخته بود کسی نبود کمکش باشه! دامادشون قهر کرده بود! پسر خاله ها هم مثل مجسمه! و خلاصه همه کارها با خودش بود! حتی مادر شوهر و خواهر شوهرم نخواسته بودن با آژانس برن آرایشگاه و تالار اونها رو هم شوشو رسونده بود! خلاصه که ساعت ۴ رسید آرایشگاه و تا بریم آتلیه و برسیم به تالار ساعت ۶.۵ بود و وقت تالار تا ۷.۵ بود! هیچی از تالار نفهمیدم! کلا هم از بیخوابی و خستگی داشتم ضعف میکردم! برای شام هم که رفتیم من و شوشو فقط نوشابه خوردیم و غذا نتونستیم بخوریم! یاد اونروز بخیر! الان ۶ سال از اون روز میگذره! توی عکسها چقدر همه جون بودن! یعنی تو ۶ سال اینهمه قیافه ها عوض میشه؟ این شیطون بلای من خیلی جیگر شده! تا من دراز میکشم میاد روی شکم من وایمیسته(اونم با هزار بد بختی) و شروع میکنه به نانای کردن! حالا خودشم میگه نانای نانای! شب که میخواهیم بخوابیم اول دو تا خرس گنده هاشو که از خودش بزرگترن رو میاره بعد دو سه تا هم کوچکترشو طوری که تو تختمون دیگه جا واسه خودمون جا نیست و باید اول اونا رو بخوابونیم! خیلی عاشق حیوانات شده! اون روز گارفیلد رو نشون میده چنان با توجه نشسته نگاه میکنه و با دیدن گارفیلد میو میو میکنه! تو خیابون هم اگه پیشی ببینیم باید حتما وایستیم و کلی یاهاش بازی کنیم ! یه کم بزرگتر بشه واسش یه گربه ملوس نانازی میخرم! خاله اسما یه عالمه همستر داره و هر روز باید بریم اونا رو نگاه کنیم و بگیم موش موشی ها چجوری غذتا میخورن ؟ اونم ادای اونا رو در بیاره! از این کتابها که صدای حیوانات رو در میاره براش خریدم کلی خوشش میاد! موقع غذا خوردت عروسکهاشو میاره و قاشق رو میذاره تو دهنشون و دهن خودشو تکون میده و صدای غذا خوردن در میاده! هر چی رو زمین ببینه زودی مچاله اش میکنه و میاندازه تو سطل آشغال! هر چی به دستش میرسه پرت میکنه از پنجره تو کوچه ! به کف پا و ش ک م حساس شده و تا میبینه زودی میاد قلقلک میده! چقدر هم با مزه قیلی قیلی میگه! اونروزی رفته پشت مبل دیدیم میگه هانی ؟ هانی؟! هانی ؟! هانی؟ تا برگشتم میگه ادی(با فتحه الف) یعنی دالی براش تازگیها مسواک میزنم! تازگیها عشق کتاب شده! و میاره که براش بخونم! علی الخصوص کتاب تاتی کوچولو ها که عکس کلی بچه توشه! تا میخواد یکی براش کاری بکنه میاد پاچه شلوارشو یا یقه بلوزشو میگیره و کشون کشون میبردش به محل مورد نظر و با پانتومیم بهش میفهمونه که قضیه از چه قراره! عاشق یخ خوردنه! کلا با میوه چندان رابطه ای نداره و منم آب انواع میوه رو میگیرم و با سرنگ میدم میخوره! از بستنی هم زده شده نمیدونم علتش چیه! بهش مینادکس میدادم که دکترش آد رو به خاطر شکستن ناخن هاش اضافه کرد! ناخنهای پاش فجیع میشکنن! عاشق پدر بزرگشه! و تا بابائی بهش مگه میری پائین خودشو آویزوون میکنه به بابائی و نق میزنه که زود باش بریم! وقتی هم پدربزرگشو میبینه دیگه ولش نمیکنه! و بغل هیچ کس نمیره حتی من! تا تو جمله ها از حموم یه استفاده کوچک بکنی ! تو یک آن جلوی حموم داره با تلاش لباسهاشو در میاره! همیشه آخر غذا بشقابش چپه میشه! یا وقتی همه اش میگی دست نزن در یک آن همه چیزو میزنه میاندازه رو زمین! راستی شما با بچه تون لفظ قلم صحبت میکنین یا خودمونی؟ مثلا بهش شما میگین یا تو؟ و یادش میدین اون به شما شما بگه یا تو؟ نگار مامان مجمد مهدی یه چیزی گفت که یه واقعیته! من کشف کردم تنها راه به کار کشیدن شوشو مهمون سر زده است مثلا یکی بگه ۲ ساعت دیگه میام خونتون ! عرض دو ساعت خونه میشه مثل دسته گل! دیروز عصر این اتفاق افتاد و پسرخاله جون شوشو زنگولید که دارم میام خونتون! اونم چی وسواسی و ایراد گیر ! حالا خوبه ایران زندگی نمیکنه! دی یک آن خونه شد مثل دسته گل! بعدا نوشت! من به این نتیجه رسیدم که خودمم یه اشکالاتی دارم ها! دیروز بالاخره به کارگره گفتم اومد! ۲.۵ ساعت کار کرد خونه مثل دسته گل شد! هم من راضی بودم هم بابائی هم آرتا! منکه فقط با آرتا تلویزیون نگاه کردم و باهاش بازی بازی کردم و شوشو هم چرت زد و ساعت ۶ همه جا تر و تمیز و من هم سرحال و آرتا سرحال تر و کسی هم نبوده که هی بهش بگه نکن و .... ولی خدائیش ۲ ماه پیش خانومه برای هر ساعت هزار و پونصد میگرفت و دیروز میگه ساعتی دو و پونصد! میگم خانوم حقوق ما ۱۰ درصد اضافه شده ها! خودشم منکه خیر سرم مدرک مهندسی دارم ساعتی ۲۰۰۰ کار میکنم حالا شما ! حالا قراره هفته ای یه بار بیاد! ولی یه کم باید بالا سرش وایستم! وقتی نیستی بی سلیقه گی میکنه! باید دنبال یکی تازه اش باشم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:48 توسط مامان نی نی |
|
|
یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم من شدید رفتم تو مود افسردگییییییییی! حتی یه لبخند هم به زور میاد رو لبم! نمیدونم چه مرگمه! من خوشم نمیاد پیش جمع بچمو دعوا کنم ولی بعضی وقتها داد میزنم که نکن و بقیه هم از من یاد میگیرن که روی بچه من داد بکشن! واقعا وقتی میرم مهمونی گریم در میاد حتی خونه مامانم! بعضی وقتها این بچه خیلی شیطون میشه! دیشب خونه مامانم شام مهمون بودیم سر سفره چهار لیوان دوغ چپه کرد تو سفره ! آخه بابا بچه هم سن و سال هم دیدیم دیگه چرا این آرتا اینهمه شیطونی میکنه! و من همه اش باید بشنوم که آرتا این کار رو کرد آرتا اونکار رو کرد! میخوام دیگه هیچ جائی نرم! مهربان همسرم هم دیگه زده به بیخیالی یکی دو روز خوب بود ولی میگه به یکی بگو بیاد کمکت من نمیتونم تو کارهای خونه کمکت کنم! منم میگم بابا من هر روز از سر کار میام خونه خسته ام نمیتونم که بعدشم بیافتم به جون خونه! خلاصه که پروژه بعدیم اینه که بگم روزهای جمعه صبح زود کارگر بیاد خونمون تا حال شوشو بیاد سر جاش! خوب خودش گفته دیگه به من چه! تازگیها اصلا احساس خوبی نسبت به اطرافم ندارم! خیلی زجر میکشم! کاش الان میتونستم یه جای دنج باشم ! یه جائی که مملو بود از عشق و محبت! شادی و خوشی! کاش یکی پیدا میشد واسه ما صبحونه میگرفت مردم از بس قار و قور شکم نازنین رو شنیدم!
اوایل از اینکه یه خانومی پسر دوست باشه و از اینکه دختر دوست نداشته باشه بیزار بودم۱ و این یه حالت فمنیستی بود! ولی دارم یواش یواش به این نتیجه میرسم که وقتی بچه ات پسره خیالت از خیلی بابتها راحته البته از خیلی جهات هم ناراحته ها! آخه وقتی دختر به دنیا میاری باید بفهمه که زن حتی در جامعه فوق مترقی هم یعنی جنس دوم! یعنی با اینکه دوست داری مهندس بشی دکتر بشی استعدادت خیلی هم از داداشت بیشتره! ولی خیلی از نکات رو باید در نظر بگیری! بچه دار شدن بر عهده تو هست و کارهای خونه رو در لحظه تولد به اسم تو زده اند! ظرفها مال تو هستش و گاهی جناب همسرت یه لطفی میکنه و منتی بر سرت میزاره و ظرفهاتو میشوره! جمع و جور کردن وظیفه اصلی تو هست و ریخت و پاش وظیفه اصلی همسرت! غذا پختن رو هم که نگو پشت قباله عقدت زدن! حالا خوبه تو دین مبین ما که همه چیز به نفع آقایونه قانون اینطوریه که وظیفه زن تمکین و نگهداری از بچه هاست و زن متونه در قبال انجام کارهای خونه و حتی شیر دادن بچه اش از شوهرش پول بگیره! و همچنین نفقه هم باید بگیره! حالا چند نفر از شماها نفقه میگیرن! چند نفرتون تو خونه واسه انجام کارهائی که وظیفهتونه پول میگیرین؟ اصلا مگه جراتشو دارین که حرفشو تو خونه بزنین؟! والله بیشتر ماها نفقه میدیم تا بگیریم! خودت کار میکنی و همسرت دیگه حتی به مغزش هم خطور نمیکنه که تو خرج و مخارج داری! و ........ وقتی یکی میاد خونهتون و خونه به هم ریخته است میگن خانوم خونه شلخته است! بابا کی این صفت نا مربوط رو به شلخته ترین عضو خونه میده! باید به توالت شوری و حمام شوری هم عادت دیرینه داشته باشی! بی توجه به اینکه تو خونه بابات حتی صبحونه رو هم لقمه لقمه تو دهنت میذاشتن و نازت رو میکشیدن! با همه برجستگیت باز هم داداشت بهتره!تو اداره و محیط کار چی با اینکه از همکارت خیلی برتری بازم تو حق نداری رئیس اداره باشی! چون تو زنی! و زن جماعت اصلا نباید کار کنه چه برسه با اینکه تو اداره رئیستم باشه! به خدا این مشکلات مشکل همه خانومهای جامعه ماست! حتی اونهائی که ایده ال ترین شوهرها رو دارن بازم با اطمینان تمام میگم همه! حالا اگه کسی اینطوری نیست بیاد بگه من نیستم! یکی به من بگه که من خیای منفی باف شده ام آیا؟ امروز خدا به داد شوشو برسه که اخلاقم به قول ما ترکها مزه تلخی داره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:26 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام! این قطعی برق هم معضلی شده! دوستان عزیز هر وقت میخوام بیام بهتون سر بزنم برقها قطع میشه! میگن ۲ تا از ن ی رو گاه ها تعطیل شدن! خلاصه که اگه منو نمیبینید نگران نباشین من وجود خارجی دارم ها!
میام اداره برق قطعه میرم خونه مامانم برق قطعه از اونجا شوشو میزنگه که برقمون قطعه بیا دنبالم! از اونجا میریم خونه برق قطعه! خلاصه که کلی قطعی ژشت سر هم تا شب داریم! کلا زندگیمون بهم ریخته! حتی یه حموم راحت هم نمیتونم برم از بس میترسم برق قطع بشه! خلاصه که دارم جهنم رو تجربه میکنیم! من چند روزی هم هست که مشغول برگزاری یه مسابقه کشوری هم هستم و ۲ شنبه مسابقه اصلی برگزار میشه! فقط موندیم که اگه برق قطع بشه چه خاکی به سرمون بریزیم! من تا همین چند روز پیش فکر میکردم خیللی تنهام ولی فهمیدم که بابا همه خانومها و بانوهای محترم درد مشترکی دارند و وقتی استقبال بی نظیرشان را از پروژه پوست موز دیدم دیگر به خود بالیدم! همه یه جورائی نتیجه این پروژه رو خواستار بودند که باید خدمت مبارکتان عارض شوم که این پروژه کلی نتیجه داده! اولا که شوی محترم اصلا به روی مبارک نیاوردند که پوست موزی بوده که لای لبتاپی بوده و ..... و من هم اصلا نپرسیدم! ولی خوب دیگه سعی میکنه مرتب باشه! کلی هم این چند روزه به خونمون رسیده و منو کلی شلمنده اخلاق ورزشکاریش کرده! از عکس هم شرمنده ام چون اینروزا خیلی قرو قاطیم برق هم که شده ........... دیروز رفتیم از باغهای این اطراف کلی میوه خریدیم و کلی خوشبحالمون شد! این پسز عسل ما خیلی شیطون شده! هفته پیش یه جائی رفته بودیم که اولین بارمون بود! و کلی رودربایستی داشتیم! پسر اونا مانی کوچولو هم ۲ سال از آرتا بزرگتره! یه خونه خیلی شیک که همه بلورجات وسط خونه بود! اگه بدونین وقتی از اونجا اومدیم خونه چقدر پاهام درد میکرد؟ از بس دنبال این بچه دویده بودم! هیچی هم نتونستم بخورم ! هر چی هم بچه صاحبخوه بلد نبود رو یادش دادیم ! یهو دیدم تو پاسیوشون با گلهای گرون قیمت چوبیشون دارن رژه میرن و شکوندنشون! حالا صاحبخونه هم ریلکس! هی از دست من میگیره که بزار راحت باشه بچه همینطوری میشه دیگه! حالا خدا میدونه پشت سرمون چقدر گفتن! چون خودم اینطوری بودم قبلا ها! وقتی بچه نداشتم یه بچه دار میومد کلی پشت سرش میگفتم دیدی محل بچش نمیذاشت! حالا نمیدونستم که بیچاره دیگه نای راه رفتن نداشت که! و اینچنین شد که من به شوشو گفتم ماه رمضون من ....... میخورم مهمونی میرم دیگه تا اطلاع ثانوی مهمونی رفتن قدغن! ولی میدونم دیگه تا یه مهمونی دعوت بشم آب از لب و لوچم آویزون میشه! ایشالله پست بعدم یکم با حال میشه امید وار باشین! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:17 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|