تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
عزیزان دل آبجی سلام!

خدمت مبارکتان عارضم که یه بابائی رو دادن برای من جانشین و ایشون قبل از رفتن من تشریفشون رو آوردن و یه صندلی گذاشتن و همانن سیریش یا همون کنه چسبیدن به صندلی بنده و ۴-۵ عدد چشم از اینور و اونور قرض فرمودند و ۲۴ ساعت کله مبارکشون تو مانیتور بنده است! بنابراین من امکان هیچ گونه عملیاتی در اینترنت ندارم!

نتیجه اخلاقی این مساله اینه که من چند روزی نمیتونم بهتون سر بزنم! الان هم دارم از منزلگه مبارک آپ میکنم! و آرتا این بغل داره سرامیک ها رو اتو میکشه!

امروز فردا قراره ای دی اس ال بخریم واسه خونه و بعد از شروع کار جدیدم هم نمیدونم برنامه اومدنم چطور باشه! خلاصه که

نمک در نمکدان شوری ندارد               دل من طاقت دوری ندارد

در اولین فرصتی که بتونم به همتون سر میزنم! برنامه خونمون خیلی قر و قاطیه و فعلا باید همه چی رو راست و ریست وکنم!

باییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط مامان نی نی | 

سلام گل گلی های من! بچه های خوبم خوب و خوش که هستین ایشالله! خوب خدا رو شکر! امروز قراره خفه بشین ! چرا چون یه عالمه عکس براتون آوردم! نه اینکه شونصد ساله عکس نزاشتم الان دیگه تا دو سال نمیگین عکس عکس!

حالا یه کم صبر کنین آخر پست حالتونو میپرسمم که یه حالت تهوعی بهتون دست میده که بیا و ببین! !

بابا چرا منو میزنین خوب! بزارین حرفامو بزنم عکسهم به وقتش دیگه!

خوب بزار ببینم چی میگفتم؟! آهان دیروز رفتم برنامه کلاسیم رو گرفتم ! فکرشو بکنین ۴ شنبه و ۵ شنبه ۸ ساعت - دو ساعت شنبه و ۶ ساعت دوشنبه! اوونم چیییییییییییییییی ۴ ساعت صبح بعد دو ساعت بیکار بعد ۲ ساعت درس! بازم چشام چهار عدد گردید! مدیر محترم هم نبود و قراره برم و اسلحه رو هم از رو ببندم! بعدشششششششششش این همکارام عین ورثه ها نشستن تا وسائل منو چپاول کنن! یکی میگه تو که از ۲شنبه میری از شنبه کامپیوترتو بده به من! رو رو حذ(حظ-حز-حض) کردین دیگههههههههههههههه!

حالا پیاز چه ها به صففففففففففففففففففف حالا دونه دونه عکسا رو ببینین!

شازده ما تو شومینه! از زیر مبل خزیدن و تشریفشونو بردن اونجا!

هنوز مکافاتی داریم با غذا خوردن! البته صبح اول مینادکسشو میدم بعد غذا نمیدم! حسابی که گشنش شد با چنان ولعی غذا میخوره که بیا و ببین!

پا رو دارین دیگه!

 

انواع تلویزیون دیدن آرتا

صبح پا میشه میگه بیبی! بعد یهو شیطونه گولمون میزنه و یه کانال کارتون دیگه میزنیم ! زودی میفهمه و میگه بیبی و مثل گرامافون سوزن گیر کرده فقط تکرار میکنه! تا عوضش کنیم ! دیروز کلی تلاش کردیم که به برنامه فیتیله علاقمند بشه ! نشد که نشد! فقط بیبی!

یهو نکنه خونه مرتب و ترتمیز ما رو چشم بزنین ها!

 


دیروز بابائی اتاق رو مرتب میکرد و کوسن های آرتا رو که رو زمین بود تو اونکی اتاق بهش میداد میگفت برو بزار تو تختت! اونم میرفت و میذاشت سر جاش و بر میگشت! بعد نوبت به اتاق خودش رسیده کلی کمک کرده! من تو آشپزخونه بودم بابائی میگفت اینو ببر بده به مامانی! بدو بدو میاورد میگفت ماما ماما و میداد به من و بدو بدو برمیگشت!

اونروزی اومده تل منو زده به موهام! بعد بعد با یه حالت جیغ جیغو یه چیزائی مثل قربون صدقه رفتن گفته بعد دستاشو انداخته دور گردنم و ماچم کرده! واییییییییییییییییی که مردم از عشقولانگی!

دادیم پیشی خورد

سرعین

تا بابائی پیاده بشه این فیلممونه!

 

اسلحه اش همیشه تو دستشه!

 

گلمون همیشه پیشمونه! تا شخص مورد نظر پیدا بشه و تقدیمش کنیم!

قضیه سونامی رو که یادتونه ! اینجا همون جاست!

دادیم پیشی خورد

نون و پنیر و گردو! وای خدا جوووووووووووون! نون گرفتنشو دارین دیگه!

 

بازم قضیه قضیه بیبی است!

الهی مامانی به قربونت که این تبت ما رو نصف جون کرد! ببینین چطور مثل جوجه ها خوابیده!

در تقلید از بابائی داره تخت رو نشانه گذاری میکنه!

دادیم پیشی خورد

بازی پدر و پسر!

بازهم خواب مظلومانه

بازرسی از نوع یخچالی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:40  توسط مامان نی نی | 
یه دهه از ماه رمضون گذشت و به قول مامانم که وقتی بچه بودیم میگفت یه پاشو شکستیم الان موند دو تا پاش! (همین لحظه از بوی عرق یکی از همکاران کم مونده بیهوش بشم! ! اینا چرا نمیفهمن که یه زیر بغل و یه دوش گرفتن هزینه چندانی نداره! )

چی میگفتم؟ هوش و هواس نمیزارن واسه آدم بمونه! یاد معلم علوم دوم راهنمائیمون خانوم خواجه ای بخیر اومد تو کلاس گفت دخترا شما دیگه بزرگ شدین همیشه یه دستمال یا حوله کوچک تو کیفتون داشته باشین یکی دو ساعت یه بار خیسش کنین بکشین زیر بغلتون! این یه درس بزرگ بود واسم! البته مامانم هم همیشه گفته به اضافه عمه بزرگم که الهی قربونش برم! اینقدر نکات ریز اخلاقی رو بدون رو دربایستی بهم گفته حرفهائی که مامانم به علت خجالت هیچ وقت نگفته!

آهان چی میگفتم! این پرچونگی اگه اجازه فرمود ادامه میدم! من با شروع ماه رمضون شروع کردم به ادامه پروژه خوندن قران با معنی! تا اول کامل کامل از خود خود قران سر در بیارم بعد ببینم چه چیزائی به صورت اتچمنت بهش اضافه شده و با خود خود عقلم قضاوت کنم که چی درسته چی غلط! چون به شدت معتقدم که خیلی چیزهائی که جز اسلام نبوده به مرور زمان و خرافاتی که مردم این مناطق بهش معتقد بودن بهش اضافه کردند !

دیروز مهمون عمو و زن عمو بودیم تو رستوران ! یه عالمه آدم از اون وضع توپهای سنتی هم دعوت بودند! و تو انگشت هر کدوم از دختر خانومهای تازه نامزد کرده از اون انگشترا دستش بود! با لباسهای جینگولی و چادر و آرایش و روهای گرفته(به چادری ها توهین نشه ها این شرایط همه باهم بودن! andکنید و orنکنید)  ! ! همه زیر دیپلم یا حداکثر دیپلم! با یه عالمه هنرهای کدبانو گری! دیروز همه اش فکر میکردم که اگه انگشتره رو بگیرم شبیه اینا میشم! مثل یه زن خانه دار سنتیه پول دار که ............... ! نمیدونم همیشه از این جور تیپها خوشم نمیومده! اونهائی که داشته هاشون فقط چند تیکه مال دنیاست و تو جوهره شون چیزی ندارن! البته خانواده خود عموم فرق فوکولن! پسر عموم مهندس مکانیکه و دختر عموم دانشجوی دندانپزشکی شهید بهشتی! ولی فامیلاشون اینشکلین! تصمیم گرفتم اگه انگشتر هم بگیرم یه انگشتر ظریف که چند تا سنگ درشت داشته باشه (تخمه میگن فکر کنم) بگیرم! اونجا برادر زن عموم رو هم که چندین سال بود ندیده بودم دیدم! ما تو بچه گی همبازی بودیم! یه بار رفته بودیم گردش سوار یه آقا الاغه شدیم ! برادر زن عموم زور گوئی کرد و سوار پاالانش شد و من در ک*ون الاغه جای گرفتم! هی سر میخوردم و میافتادم باز خودمو بالا میکشیدم! هر وقت اونو میبینم یاد اون خاطره میافتم! البته الان خیلی تو رو دربایستی هستیم!

در مورد پول زبون بسته ام هم بگم که دیروز تصمیم گرفتم به شوشو قرض بدم تا از زیر منت بیرون بیاد و اون هم کم کم پس بده! آخه دیگه هی دو دو تا کردم دلم واسش سوخت! وقتی بهش گفتم نیشش تا بنا گوش در رفت !

آرتا از مریضیش به اینورخیلی ضعیف شده!  و فقط میخوابه! و میبینی یهو خیره میشه! دیروز خیلی دیگه ناراحت بودم! باز رفتیم سراغ دکترش! گفت این مریضی جز مریضیهای سخت محسوب میشه و بچه ها کلی باهاش میجنگن و بعدش کلی خسته هستن! نگران نباشین! البته تو مطب دکتر نانایش گرفته بود و به دکتر میگم دستتون شفا بوده! ۲۴ ساعته میشینه جلوی بی بی تی وی و اگه روشن هم نباشه میگه بی بی! جوشهاش از عصر کمتر شدن! دکتر براش سولفات روی نوشت و گفت که ایمنی بدنشو بالا میبره اشتهاشم باز میکنه! ۲۰۰ گرم هم کم کرده بود !

آقا این مسواک بچه ما رو کسی ندیده؟ گم شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:8  توسط مامان نی نی | 
اولندش سر صبحی کلی ذوقیده شدم وقتی تو وبلاگ کفشدوزک خوندم که سمیرا جون بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسیده و مامان شده! خدایا آرزوی همه رو بر آورده کن!

امروز صبح تو اخبار راد یو جوان شنیدم که گفت ۲ تا بند اختلاف بر انگیز لایحه حمایت از خانواده تو مجلس حذفیده شده! حالا اومدم تو اتاق به همکارام میگم این همکار درازگوشمون بهش ضرر کرد که دیدم خودش اومده با همکارام میگه دو تا بند اون لایحه ه رو حذفش کردن ! هیچ معلوم نیست تو این مملکت دارن چیکار میکنن یه روز لایحه میدن روز بعدی حذفش میکنن! بیچاره دراز گوش جان کلی ناراحت شده که نمیتونه هوو سر خانومش بیاره! حالا خانومش رو ببیم یه حال اساسی به این دراز گوش جان میدم! چغلی میکنم اونم جلوی خودش!

فردا یعنی چهار شنبه = خونه عمو پنج شنبه = خونه عمه  جمعه = خونه دختر خاله شوشو یکشنبه = مهمونی مامانی      سه شنبه = دائی جون       چهارشنبه = دوست شوشو

وووئییییییییییییییی چقده مهمونی! البته شماره های ۱ و ۴ و ۵ تو رستوران هست که معروفه به بخور و گم شو! چون هدف اصلی همون خوردن شده! البته خدائیش فامیلها اینقدر زیاد شده که مثلا مامانم ۱۳۰ نفر رو چجوری جابجا کنه آخه خودشم با وجون دختر های دسته گلی مثل ما! دائی هم که پاگشای عروس کوچیکه است فکر کنم یه ۱۸۰ نفری مهمون داشته باشه! عمو هم که ایضا! ولی عمه جونم یه خانوم به تمام معناست به یه عالمه دختر و عروس خانوم! که دست به دست هم میدن و یه مهمونی عالی رو برگزار میکنن! من این عمه ام رو که خدا سایه اش رو از سرمون کم نکنه خیلی دوست دارم! هفتاد و خورده ای سالشه! همیشه دامن تنشه با یه بلوز خوشگل! با گل سر و آرایش! ۸ تا بچه داره که بزرگتره خلبان بوده و هلیکوپترش سال ۵۸ تو اصفهان سقوط میکنه! ۴ تا دختراش دبیرن و خیلی کد بانو! نوع تربیت بچه هاشونو هم خیلی دوست دارم! بچه های فرز و کاری و همه تو تیزهوشان درس خونده! عروسها هم خیلی ماهن! من کلا از بچگی خونه این عمه رو با اینکه بچه هم سن من نداشته اند خیلی میدوستم! خلاصه که افطای را خیلی عشق است!

دیشب یه خوابی میدیدم عین واقعت! کنار دریا بودم و یه هواپیمائی مماس بر دریا اومد و یهو رفت تو دریا(سقوط کرد) به نفت کشها خورد و یکی دوتاشون آتیش گرفت و گروه امداد زودی اومدن و میدیدم که خلبان زنده بود و میخواستن بکشنش بیرون ولی پاهاش زیر صندلی گیر کرده بود! جالبه که زودی هندی کم آورده بودم و فیلم میگرفتم! فکر کنم از ترسی که از پرواز های داخلی دارم نشات میگیره! دیروز صبح شوشو رفتت تهران و عصری برگشت! پرواز با فوکر بود! میگفت اینقدر لرزش داشت که چند بار گفتیم سقوط کردیم! همه جا جای صافکاری و ... بود! تا بره و برگرده من نصف عمر میشم همیشه! واقعا دیگه شورش در اومده!

جوجه طلائی ما هم حالش کلی خوب شده! تبش قطع شده! خودم بیماری رو تشخیص دادم! رزئولا! دکترا که ماشالله همه اند تشخیصن! ۳ تا دکتر بردم یکی تشخیص نداد! از دیروز دونه های ریز قرمز هم پدیدار شده! این دومین باره تو این سال که این ویروس لعنتی وارد بدنش میشه! اشتهاش هنوز برنگشته و بچم فقط میخوابه! دیروز ساعت حدودای ۹ خوابید و ۷.۵ بیدار شده! ساعت ۱۰ بازم خوابیده مامانم میگفت که بازم بالا آورده! دنده هاش شمرده میشن از بس لاغر شده!

دیروز عصر رفتم فروشگاه تام آی من لباسهای این مغازه رو خیلی دوست دارم! جنسهاشم گرونه واسه همین هر جائی پیدا نمیشه لباسهاش! یه تیشرت خریدم واسه آرتا آخر هفته جنسهای پائیزه اش میرسه!

یه چیزی به کله ام زده! چند کار دیگه با پولم میتونم بکنم!

۱- قرضهای شوشو را صاف کنم (خیلی فکرش در گیره)البته یه فکر خبیثی میگه نده بزار یه کم درگیر خرج زندگی باشه! کم کم خودشو پیدا کنه! چون به قول خودش مسئولیت اصلی زندگی به دوش اونه

۲ پیانو بخرم!

۳- ماشین ثبت نام کنم!

۴ بزارم تو بانک بمونه تا بعد ببینم چیکار میشه کرد شاید سفری چیزی نظر شما چی بیده؟

پ.ن : امروز اولین روزه که روزه میگیرم! بعد از ۲ سال! وقت سحری شوشو میگه برات افطاری دوست داری چی بگیرم! الانم زنگ زده ببینه ضعف نکردم ! کلا احساس سن تکلیف رو دارم که کلی لوسم میکردن!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:9  توسط مامان نی نی | 
-سلام

- من چند روزیه حال درست و حسابی ندارم! اشتهام کم شده! آب زیاد میخورم! و رمق چندانی ندارم و زودی خسته میشم! ترسم از یه نی نی دیگه بود که خدا رو شکر به خیر گذشت! این روزا از نظر تغذیه زیاد به خودم نمیرسم و یه خستگی بدنم رو گرفته!

- آرتا دیروز رو هم با تب گذروند! بچم شده یه پوست و یه استخون! دیشب کشیک اول مال بابائی بود که تا ۱.۵ بیدار بود(همراه فوتبال) بعدی مال من بود که وقتی ساعت ۲.۵ استامینفونش رو دادم تبش اومد پائین و بدنش سرد بود و رفته بود تو بغل من و مثل یه پیشی کوچولو خوابیده بود! سردش بود احتمالا! منم دیگه دیدم تبش اومد پائین خوابیدم! تا صبح هم دیگه بهش استامینفون ندادم و دمای بدنش حسابی پائین بود! و روش هم ملافه کشیدم!

- به مامانم زنگ زده بودم کلی بهم غر زد که مواظب بچه نیستین و بچه ببین از کی مریضه و کلی حالمو گرفت! مادر شوهرمو هم که میبینم خیلی مودبانه بهم میگه که مواظب نیستین! حالا هی بگو ویروسیه کسی نمیگیره!

- امروز هوا حسابی خنکه و خیلی عالیه دیروز عصر هم بارون داشتیم و ماشینمون حسابی کثیف شد!

- میخوام برم یه کمی خرید درمانی بکنم !

کتاب جزیره سرگردانی رو شروع کردم البته تو چند روز یه فصل بیشتر نتونستم بخونم از بس سرم گرم آرتا بود!

- یه بازی بود که دوست داشتینچکاره میشدین و برعکس

۱- اولین آروزوی من همانا فضانورد شدن بود و وقتی بچه بودم به همه میگفتم من فضانورد میشم و غافل از اینکه تو ایران نمیشه!

۲- خلبانی! از دیگر آرزوهای من خلبانی بود که همانا در ۱۳ سالگی ۴ دندان پر شده داشتم! بعدها در دوران دانشجوئی با گروهی از دوستان میخواستیم بریم آموزش ببینیم که با مخالفت سخت پدر و مادر ها و هزینه زیاد آن مواجه شدیم

۳ - مهندس معماری: از دیگر شغلهای بسیار مورد علاقه من که به  احتمال زیاد برم بخونم

۴- یکی از مهندسان مایکرو سافت: هانی خانوم در خواب بیند پنبه دانه

۵- یه کارخونه دار بزرگ و سرمایه دار بزرگ ک شاید هم شدم کسی چه میدونه

۶ یه نوسنده کتاب: حتما مینویسم

شغلهائی که مورد علاقه ام نبوده

۱- تمام شغلهائی که مربوط به رشته پزشکی میشه!

۲- تمام شغلهائی که نیازمند تیتیش مامانی و قرطی بازی هستن از جمله مانکن شدن

۳ تمام شغلهائی که نیاز به حفظیات بالا دارن از جمله شغلهائی که مربوط به رسته انسانی میشن

۴- منشی گری و این اقلام

۵- فروشنده

۷ - هنرپیشه

۸ - هر چیزی که خیلی آدم رو مشهور بکنه! من از مشهور شدن خیلی میترسم! همیشه دوست دارم یه گوشه دنج زندگی کنم!

۹ - کارمندی

منم از تمامی دوستان خوبم دعوت میکنم که نو این بازی شرکت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط مامان نی نی | 
سلام! امروز سر صبحی بدون حال خمیازه کنان در حالی که سرم جلوتر و پاهایم چهار قدمی عقب تر میومد اومدم اداره و اومدم سراغ وبلاگ دوستان! نبوشا تب کرده! ایلیا تب کرده! وایییییییییییی این چه تبیه که آرتا ۲ روزه داره توش میسوزه! نه عطسه ای نه سرفه ای هیچی فقط ۴۰ درجه دمای بدم! بی حالی و خواب و بی اشتهائی ! از پریروز عصر شروع شد و هنوز ادامه داره دکتر دیروزی گفت ویروسیه! امروز هم میبرمش! اگه بدونین چقدر بی رمق شده! دیروز بهش میگم مامانی پاشو ببینم ! پاشو بدمو جیغ منو در بیار! البته بگم ها تو اون حال از گاز گرفتن این مامان حیوونی دست بردار نبود! پریشب رو نخوابیدیم! دیروز دکتر ایبو پروفن نوشت و بزور بعد متو کلو پرامید چند قاشق آش دادم خورد و بعدش ایبو پروفن! ولی بازم بعد ۲ ساعت تبه برگگشت! کارمون شده پاشویه ! دیشب هم با بابائی نوبتی بیدار موندیم ! دیروز سلیقه بابائی گل کرده بود و تختها رو تو اتاق خواب برعکس کرد تا  زیرشو تمیز کنه که پایه اش شکست و دیشب رو تو اون یکی اتاق رو زمین اطراق کردیم نصف شب که تبش اومده بود پائین و خوابش پریده بود و از اینکه خودشو تو اتاق ممنوعه میدید کلی ذوق کرده بود! ساعت ۵.۵ هم بیدار شده دیده بابائی نیست از دست من گرفته برده بیرون دنبالش بگرده ! تو آشپزخونه که پیداش کرد دیگه آویزون بیچاره شده! اونم تو شمارش معکوس! داره تند تند چائیشو میخوره! یه داد و بیدادی را انداخته که منو بغل کن ببر بگردن! بعد یه بدو بدوی حسابی!

هر کی تجربه ای در مورد این ویروس لعنتی داره بگه بی زحمت! خیلی نگرانشم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط مامان نی نی | 
سلام سلام صد تا سلام٬ لالای لا لای لای!

- ما دیروز اولین افطاریمون رو رفتن فرمودیم خونه مامانم اینا! با اجازتون تا حد ترکیدن خوردیم ! اصولا مامان من خیلی اهل تشریفاته! و بابام هم تحسین کننده شه! خلاصه که هر چی دم دستش بیاد درست میکنه! و ما هر چی اصرار که نکن این کار رو گوش نمیکنه! آرتا هم نهایت همکاری رو کرد و شیطونی نکرد! شیطونی کرد ها ولی در حد دلبری بود و همه رو میخندوند و منو هم حرص نمیداد! ظهر که نهارشو خورده بود غذای زیادی بهش نداده بودم که حسابی گرسنه باشه و غذا بخوره! سوپشو که دادم تا غذای اصلی بیاد طول کشید و یهو دیدم تو دستش یه تکه بزرگ گوشت گرفته و با نم نم میخوره! رفتم دنبالش دیدم بعله مخزنش رو پیدا کرده و ماهی تابه رو ممامانم گذاشته رو صندلی و این میره در ماهی تابه رو برمیداره و یه دونه بر میداره و میخوره! بابام هم که عشق کباب و گوشتو این چیزاست کلی خوشبحالش شد که بعله نوه ام به من رفته و کی میشه بابائی برات سیخ کباب بکشم و بخوری! (این حرفو از وقتی آرتا به دنیا اومده مدام میزنه! یه سری از ظرفها رو شسته بودم که سبزی فروشی که بهش سبزی سفارش داده بودم زنگ زد که بیا سبزیهاتو ببر! و تا ساعت ۱۰.۵ باز هستیم و ... دیگه شرمنده مامان جون و خاله اسما شدیم که زحمت بقیه ظرفها رو باید میکشیدند! برای سبزی خوردنمون هم خاله متین مشتری شد و نصفشو دادیم به اون و رفتیم خونه! مامانی دستت درد نکنه! خدا سایه تو از سرمون کم نکنه!

- لای حه حمایت از مر دان (خانو اده ) رو دیدین ؟ دیروز قوه قض ائیه اعتراض کرده که اسم حم ایت از خانوا ده رو از روش بردارین بیزحمت! کجای این حما یت از خانوا ده بیده!  بعدشم برخی آی ات ع زام هم فت وا دادن که حرا مه! خیلی جالبه! این دو تا بند رو دو لت خد متگذار اضافه کرده! جالبه دارم تو اداره درباره اش بحث میکنم یه درازگوشی که تو اتاقمون هست و من خیلی مشتاقم که خفه اش کنم میگه آی ات عز ام حق ندارن فت وا بدن! این برمیگرده به صدر اس لام و با این کارشون پیا مبر و کارهاشو زیر سوال میبرن! منم گفتم این آقایون برای این هستن که قوانین رو آپدیت کنن! (این قسمت شامل کمی خود سانسوری مشباشد) میگه نه خیر در اس لام آپدیت وجود نداره! (خاک بر سرت با این اس لامی که از خودت در آوردی) ! آخر بحث گفتم بابا مشکلی نیست که تو هر چند تا خواستی برو رو زنت زن بگیر کی گفته تو نمیتونی! رنگش قرمز شد از این حرف من! آخه من بعضا حسابی رک میشم و آقایون محترم رو حسابی قرمزشون میکنم! گفت نه من اینطوری نمیگم که! من گفتم از قضا اینطوری میفرمائید! همین کسائی مثل تو هستن که آبروی اس لام رو میبرین! اینقدر از حاشیه هائی که از گونه افراد برای ادیان الهی درست میکنن بدم میاد! به نظر من خدا دین رو فرستاده که آدمها خدا رو بشناسن و ازش تشکر کنن و ادم خوبی باشن و از شر به دور باشن! و وقتی میائی چیزهائی رو به دین مقدس خدا اضافه میکنی دیگه ......................

- امروز هم مهمون مادر شوهر گراممون هستیم! من دیشب به این نتیجه رسیدم که حتما میتونم یه ماهه ۱۰ کیلو وزن کم کنم با اینهمه نخوردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:25  توسط مامان نی نی | 
سلام عرض شد!

- دیروز تلویزیون اعلام کرد که امسال پخت زولبیا و بامیه در استان ما قدغن شده و شوشو یه ساعتی رفت تو عالم هپروت از بس عشق زولبیا و بامیه است ولی من اصولا با شیرینیجات میونه خوبی نداشته بیدم۱ و فقط شیرینی خامه ای با باقلوا دوست دارم! البته بعدا دیدیم تو قنادی ها هست و کلی خوشبحالش شد

- شما درآمدتان را با شوهرتان چگونه تقسیم میکنید آیا! یعنی آیا او خرج شما را میدهد؟ آیا شما خرج او را میدهید؟ آیا مشترکا خرج میکنید؟ آیا ...... در خانه ما اصولا خرج اصلی خانه بر دوش شوی محترم است ولی دیروز حساب کردم دیدم بسی نسبت به بنده حقیر و بچه مان کم لطفی نموده اند ! البته من جمع میکنم یه جا تقدیم میکنم که یهوئی چیزی کم و کسر نشه ! البته خوب منتظرم یه کم وضعمون خوب بشه بعد .....................! شوشو به من ۳۰۰ بهکاره دیروز آورد ۲۰۰ شو داد ! صبح شمردم دیدم ۵۶ اضافه داره! بیدارکه شده میگم شمرده بودی پوله رو ؟ میگه فک کنم ۲ تومن اضافه بوده! گفتم پس خوب ۲ تومنه رو میدم بهت! میگه نه نه ۱۰ تومن بوده! خلاصه مونده تو خماری ! میگه ۱۰۰ ما بقی رو نمیدم بهت! حالا کنس بازی هم در میاره میگم نصف نصف ! میگه نه نمیشه! همه شو باید بدی منم گفتم نمیدم!

- دیروز با خاله اسما و آرتا خان رفتیم اسباب بازی بخریم یه جای توپ پیدا کردم ! وایییییییییییی اگه بدونین! البته خوب شماهائی که تهران زندگی میکنین از این تیپ مغازه ها زیاد دارین ! ولی این یکی اولین مغازه ایه که اسباب بازیهای مارک دار میفروشه! یه استخر توپ هم داره برای بازی بچه ها! رفتم و کلی به جنساش به به و چهچه کردم و برگشتم! اخه یه کم خسیس شدم تازگیها ! تصمیم گرفتم برای اولین بار تو عمرم به خودم خدمت کنم و یه انگشتر بخرم! البته شوشو میگه پولتو بده یه ماشین مدل بالاتر بخریم ولی من راضی نمیشم! نمیدونم چطور شده به دلم افتاده یه انگشتر برلیان(بلریان )  بخرم! باورتون میشه من تو این ۸ سال یه دونه طلا هم نخریدم؟ اصولا من اهل طلا ملا نیستم! و همه طلا هامو گذاشتم تو بانک کارگشائی تا از دستشون خلاص بشم به جز سرویسم که یه ست جواهر خیلی ظریفه ! ولی خیلی عشق انگشترم! شوشو میگه یه کم دیگه صبر کن وضعم یه کم خوب بشه خودم بخرم واست! ولی میگم نه الان میخوام! زده به کله ام آیا؟

- سریالها هم شروع شد! نمیدونم چی شده این تلویزیون زده با تریپ اشباح و شیاطین و ..... ! پس نتیجه گرفتیم سریال شبکه ۱ تعطیل- شبکه دو نیز همچنین! موند شبکه ۳ و ۵ ! شبکه به نظرم شاید خوب باشه! ولی دیروز به ترکها توهین کرد که از این کارش بدم اومد! بعدشم با عزا شروع شد که البته با شوخی مخلوط بود بد نبود!

- دارم کتاب عادت میکنیم زوی ا پیر زاد رو تموم میکنم!(بعدا نوشتم :تموم کردم) یه کتاب دیدم به اسم خانوم مال مسعود بهنوده! من خیلی از شخصیت مسعود بهنود خوشم میاد و همچنین از قلمش! اگه لطفا کسی این کتاب رو خونده بهم بگه!

- مثل اینکه مسئله منم با اون خانوم مدیره تا حدی حل شده! براش از اداره یه دفتر دار گرفتم! و با یه واسطه بهش پیغام دادم که من نمیتونم!

- امروز خونه مامانم اینا مهمون افطار هستیم ! ما رسم دارم که اولین روزها رو با پدر و مادر ها افطار کنیم! واییییییییییی یاد سماور ذغالی مامانم افتادم که ماه رمضونها به راه میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط مامان نی نی | 
میگویند فردا از ماه رمضان است! شام نداریم ! برای شوشو سحری آماده نکرده ام! از اداره میرسم به خانه! آرتا مثل چند روزی که حال ندارد به پر و پایم میپیچد! زود یک بسته گوشت از فریزر در میاورم! برای سحری فردا قیمه درست میکنم! آرتا نهار نخورده یک پیاله کته و ماست برایش خوب خواهد بود! هر جا میرم این بچه از لباسم آویزان است و اصرار دارد با برم ! دستش را میگیرم و باهم میرویم چقدر خوشحال است که بالاخره ماما ماما گفتنهایش به نتیجه میرسد ! مرا بالای سر اسباب بازیهایش مینشاند و میخواهد همبازی شویم! چقدر خسته ام! میخواهم به پهلو دراز بکشم نمیگذارد! تلفن خواهر شور را قطع میکند و اجازه صحبت نمیدهد! فقط بازی با باغ وحشش را میخواهد. تا مینشینم تمام اسباب بازیهایش را جلویم میریزد ! چقدر اینروزها مامانی شده این بچه باز هم چشم زدم خودم را! بابائی از سر کار میاید ولی توجهی به او ندارد و باز بغل مامانی تشریف دارد و بیست و چهار ساعته ماما ماما میگوید! میرویم برای خواب قیلوله و خیلی شیک ۲.۵ ساعتی لالا میکنیم و ساعت ۷ آرتا رو به زور بیدارش میکنم ! و فقط صدای زر زرش میاد! بابائی میره سلمونی و قرار میزاره که زنگ میزنم بیائید دنبالم! من میمونم و یه بچه آویزون! که مثل عروسکهای گریه و خنده فقط میگه ماما ماما! (اینقدر عاشق این ماما گفتنشم که حد نداره) لپه رو میزارم روی گاز! وایییییییییییییییی خونه چقدر بهم ریخته است! گوشت پخته! برنج خیس میکنم! هویج برای سوپ رنده میکنم سیب زمینی خورد میکنم - گوجه رنده میکنم! سینه مرغ خورد میکنم و هویج رو باهاش میزارم بپزه! پیاز رنده میکنم و میریزم تو هویج! میرم پیش پسرکم ۱واییییییییییی چرا من اصلا به هیچ کاری نمیرسم! بستنی میدم پسرکم بخوره! به زور میخاد بستنی عروسکی رو با قاشق به تنهائی بخوره! بستنی آب میشه! بوی سوختگی میاد! بعله لپه ته گرفته! تلفن زنگ میزنه بیائین! وسائل آرتا رو میریزم تو کیفش و آماده میشم و زیر قابلمه ها رو خاموش و دبدو ! ساعت ۸.۵ شده! آرتا تو ماشین بازم لالا میکنه! بعد از ۲۰ دقیقه با بابائی میرسم و فرمون رو میدم دست بابائی! آرتا هنوز خوابه ! میرم سبزی خورشتی و خوردنی سفارش میدم از اونجا میریم پوشک میخریم ! تو مغازه پوشک فروشی خاله فهیمه رو میبینیم! از نی نی تازه به دنیا اومده پسرخاله بابائی حرف میزنیم! که اسمش رو گذاشتن کاترین! عجب اسمی! چقدر سلیقه ها متفاوتن! از ارشیا حرف میزنیم ! و اونا رو میرسونیم! آرتا رو بیدار میکنیم و خلاصه ساعت ۱۰.۵ میرسم خونه! واییییییییییییی یه عالمه کار! سیب زمینی  سرخ کردن و سوپ رو اماده کردن و برنج دم کردن و خورشت رو آماده کردن و غذای آرتا رو دادن و ....... ! آب برنج رو میزارم و میرم سراغ سوپه! آماده که شد آب برنج جوش اومده! برنج رو میریزم تو قابلمه و سوپ آرتا رو میبرم براش! خدایا بخوره۱ یه تکه بازوی مرغ انداختم تو سوپ برای آرتا میدم به دستش  و تا با اون مشغول بشه! من سوپشو میدم ! خدارو شکر میخوره! ولی آخراش یادم میافته وایییییییییییییییییییییییییییییییی برنج آش شد! میرم میبینم بعله ! خراب شده با اعصاب خراب و بد و بیراه گویان به زمین و زمان کته میگزارم برای سحری! آرتا لالا میخواد! و نق نق میکنه! میاد بغلم! یه کم راه میبرمش! بعد میدمش دست بابائی! اون میخوابوندش! ساعت ۱۲ شده میرم سراغ شامم! یه بشقاب سوپ میخورم ! و منتظر که سیب زمینیها سرخ بشن و برنج دم بکشه! ساعت ۱ شده و من تلو تلو خوران میرم که بخوابم! و در تمام مدتی که اسم از بابائی نبردم ایشون مشغول تماشای ۹۰ دربدر شده بودند!

صبح گفتم آرتا باغ وحشاتو بردار ببریم خونه آننی! چقدر ذوق کرده و یه پلاستیک دادم دستش و خودش جمعشون کرده و تمام مدت میگفت آننی و میخندید! و تا رسید خونه اونها کلی ذوق زده شد و رفت سراغ بازی و گریه نکرد!

پ.ن : چقدر خط و نشون کشیده بودم که امسال مهمونی نمیرم! این بچه اذیت میکنه و اینا! ولی هنوز ماه رمضون نیومده دارم تعداد مهمونی هائی رو که قراره بریم میشمرم! واییییییییی که چقدر عاشق مهمونی رفتن تو این ماه هستم!

پ.ن: خدائیش میشه گفت تنها کار مثبتیکه دولت محترم انجام داده کاهش ساعات کاری در ماه رمضون بوده! که خیلی بجا بوده خدائیش! آدم باید خوبشم بگه بدشم بگه! بدشو که حق نداریم بگیم ولی خوبیشو میگیم دیگه!

فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه روزه داران تبریک میگم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط مامان نی نی | 
سلام! هی میگم زیاد همه چیزو به رخ نکشم چشمم میزنن! خوب دیدین چشمم زدین هر روز داشتم آپ میکردم ها! ولی ببینین چند روزه آپ نکردم! برم یه چشم نظر آویزون کنم به وبلاگم

چشم بد دور! هجی مجی لاترجی پوف پوف پوف پوف

خوب حالا بریم سر بقیه مسائل! ما ۲ روز رفتیم آستارا و سرعین و برگشتیم! خیلی شیک و تمیز! با اینکه هنوز مماغ آرتا و مامانش  آویزون بود! ولی ما از رو نرفتیم و به همراهی خاندان عصمت و طهارت رفتیم ! یه چیزی تو گوشتون بگم؟ پدر و مادر شوهر من خیلی خوش سفر هستن! به کسی نگین ها! اصولا شمال خیلی گرم و شرجی بود و آرتا گرما زده هم شد! تمام مدت فقط میگفت آبه! و آب میخورد! خوش گذشت و گشتیم و خستگی در کردیم و آماده ایم برای ماه رمضون! پدر شوهرم اینا ماشین ندارن و از جائی که مادر شوهرم خیلی محتاطه و همیشه نگرانه هیچ وقت اجازه نداده پدر شوهرم ماشین بخره!(واسه همین من وقتی با اونا میریم مسافرت نمیتونم صندلی ماشین آرتا رو بردارم! ) کنار دریا هم که رفته بودیم اجازه نمیداد بریم کنار دریا که ای وای الام موج میاد بچه رو برمیداره میبره و اینا! و بیچاره رفته بود ۲۰ -۳۰ متر عقب تر وایستاده بود! هی میگیم بابا کسائی که غرق میشن میرن شنا تو مناطق ممنوعه! از تو ساحل که موج کسی رو برنمیداره ببره! بعد میگه سونامی رو نشنیدین؟! کلی بهش خندیدیم و هی میگفتیم بابا بیا طوری نیست ولی کلا استرس داشت! موقع رفتن هم یه ۲ ساعتی رفتیم سرعین و نهار خوردیم و گشتیم ولی از آشش بی نصیب موندم! کلی هم فندق تازه خریدیم و عسل هم خریدیم و شنبه عصر رسیدیم خونه! آرتا کلا عاشق پدر بزرگشه! و هر جا میرفتیم خودشو هلاک میکرد که من باید بغل اون باشم و بیچاره رو کلافه میکرد ! البته پدربزرگ آرتا خیلی مهربونه و من خیلی دوستش دارم و اصلا به روی خودش نمیاورد و میگفت بذار بغل من باشه! بازار آستارا هم که دیگه نگو وحشتناک بود! اجناس بنجول با قیمتهای آنچنانی که فقط تماشا کردیم! و برای آرتا دو تا ماشین و یه بسته باغ وحش خریدیم که خیلی دوستش داره! عکسها رو هم هنوز نیاوردم بزارم! کلا آرتا از ۴ شنبه اشتهاشو از دست داده و غذا نمیخوره ! یه هفته جلوتر رفته پیشواز ماه مبارک! خلاصه که شنبه شب هم بالا آورد و دیروز هم غذای آنچنانی نخورده بود فقط یه پیاله کته و ماست خورد ! و به جای آب هم شربت آبلیمو و خاک شیر بهش میدادم! عصر هم بردیمش پیش دکتر و دکترش گفت که هم سرما خوردگیه هم گرما زدگی! و بهش دارو داد! قطره متو کلو پرامید رو که دادم یه کم اشتهاش باز شد!

آرتا اول همه چیزو میگه! و منظورشو کاملا میرسونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:9  توسط مامان نی نی | 
بازم سلام! نگین تورو خدا چقدر آپ میکنی ها! کوتا مینویسم که راحت باشین خوب!

- امروز صبح که میخواستم آرتا رو ببرم خونه مامانم اینا بیدار شد و خودشو چسبوند به من میدونست که میخوام بزارمشو برم! قبلا ها تا بابامو میدید میپرید بغلش ولی اینبار حتی بغل اونم نرفت! فقط منو میخواست ! میخواست بغلش کنم ! نازش کنم! ولی من بیرحم باید ترکش میکردم! رفتیم کمی پیشش نشستم و خاله اسما براش شمع روشن کرد و میخواست گولش بزنه ولی نشد و گریه میکرد و من در این اثنا جیم زدم ولی حالم کلی گرفته شد !

- امروز رفتم به دبیرستانی که باید از مهر برم تا خودمو معرفی کنم! شنیده بودم که خانومه یه کم تیک داره ولی گفتم من پیش زمینه ذهنمو خراب نکنم و با دید مثبت نگاه کنم! رفتم و خوش و بش کردم تا منو دید و فهمید که من قسمت کامپیوتر کار میکنم فرمود باید بیائی و کارهای دفتر داری مدرسه مونو انجام بدی! ! نه اینکه بنده در رشته دفتر داری فارغ التحصیل شدم و گوشامم بلنده و از زیر مقنعه زده بیرون! موندم چی بگم! خودشم نمیگه ها اگه قبول میکنی یه کم کمکمون کن! میگه کنار تدریس بیا این کار رو بکن و اجباری! گفتم نه نمیشه گفت نه نداره! گفتم فکر میکنم بهش ! گفت فکر نکن برنامه ریزی کن! خلاصه با استرس اومدم اداره! همه اداره رو رو سرم گذاشتم ! همه بهم گفتن که جلوش وایستم! از طرفی میخواستم که با مدیره روابط خوبی داشته باشم تا ساعت تدریسهامو خوب بده! اه اه اه!

- دیروز عصری با شوشو رفتیم که شلوار بخریم واسه من! وقتی تو اتاق پرو میرم میفهمم که عجب هیکل نکره ای بهم زدم! حالم از خودم بهم میخوره! شروع به ورزش رو گذاشتم واسه بعد از ماه رمضون! ولی غذامو دارم کم کم کمترش میکنم! البته فکر نکنین یهو به خودم گرسنگی بدم ها نه! فقط چربی و نشاسته رو کمترش کردم! من با گرسنگی کشیدن نمیتونم کنار بیام! و تصمیم گرفتم کم کم وزنمو کمش کنم و تصمیمم بر اینه که تا عید حدودا ۴ کیلو کم کنم! یعنی بشم ۶۵ کیلو ! خلاصه که یه شلوار کتان هنگ تن خریداری فرمودم! و صد البته شوشو خان کارتشو یادش رفته بود بیاره و تو خونه جاش گذاشته بود ولی قول داده به زودی برگردونه! یه شلوار جین هم میخواستم بخرم که به خاطر هیکل تصمیم گرفتم تا یه سایز کوچکتر نشدم نخرم!

-  دیروز خونه مادر شوهرم داشتم دسته گلهای آرتا خان رو تو خونه مامانم توضیح میدادم که خونه مامانم اینا اینطور شد و اونطور دیدم اومده میگه آننی آننی(به مامانم میگه آننی) تو خونه مامانم هم داشتم از شوشو میگفتم که دیدم اومده میگه بابا ! مامانم میگه بزار زبون باز کنه ببین چجوی داره خبرچینی میکنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:40  توسط مامان نی نی | 
عسل بانو یه بازی از خودش در وکرده که به اون میپردازم!

اگر زمان به عقب برمیگشت چه کاری میکردم چه کاری نمیکردم:

- یه رشته ورزشی رو به صورت حرفه ای دنبال میکردم

- رشته معماری تو دانشگاه میخوندم البته شاید هم خوندم

- یه رشته هنری که احتمالا موسیقی و نقاشی و عکاسی رو به صورت حرفه ای دنبال میکردم (مامانم هیچ وقت نذاشت من به کلاسهاشون برم )

- پشت کنکور مینشستم

- زود دنبال کار و در آمد نبودم

- سر ازدواجم یه کم ناز و نه گفتن و اینا از خودم در میکردم

- خودمو زیاد پیش شوشو لو نمیدادم

- تو دانشگاه یه کم مثل بچه آدم درس میخوندم و قدر اون ایام رو میدونستم تا الان حسرتشو نخورم

- بعد از دانشگاه و قبل از ازدواج فوق میخوندم

- و یه سری مسائل که خصوصی بید

- ولی وقتی فکر میکنم میبینم که ۱۰ سال گذشته زندگیم پر از باید ها و نبایدها نیست یعنی از زندگیم خیلی بیشتر راضیم و زندگیم بیشتر با عقل همراه بوده


دیشب ساعت ۳.۵ ارتا بیدار شده و پس از پشت سر گذاشتن موانعی که به آنها نرده تخت و هیکل بیچاره مامانی اطلاق میشود رفت و پیش بابائی خوابید! و هر چقدر اصرار گردم بیا بغلم می می بدم و اینا کار ساز نشد و بعد از نیم ساعت گفتگو با خودش و خوندن و اینا خوابش برد! غش یه ماچ کردنش بودم که صبح ادا کردم! شب هم میخواست بخوابه رفت بغل بابائی لالا کرد و من هرچقدر گفتم بیا اینجا نیومد! یه طرف تخت ما به دیوار چسبیده و عاشق خوابیده در اونطرف و دراز کردن پاهاش رو دیواره ! فکر کنم عاشق سردی دیوار باشه!

دیروز با خودم داشتم فکر میکردم (اگه شوشو بود میگفت آهان پس فکر هم میکنی نمیدونستم) دانلود شدن بچه ها روی زمین خیلی تصادفیه ها! اگه قرار بود آدمها خودشون پدر مادرشونو انتخاب کنن خیلی ها بی بچه میموندن و خیلی ها هزاران بچه داشتن! میگم باید خدا رو شکر کرد که تو اون وسطهای آفریقا و بولکینافاسو و یا جزایر آدمخوار ها دانلود نشدیم! از طرفی خیل هم جالب میشد که مثلا تو آمر یکا یا یه کشور اروپائی پیشرفته دانلود میشدم!

من خیلی از جاهای دنیا رو تو خواب دیدم و تا دلم خواسته توشون گشتم و وقتی رفتو سرچ کردم دیدم که دقیقا عین واقعیت بوده! مثلا یه شب خواب دیدم که تو یه شهری به اسم آتلانتا هستم که رو به دریاست و تو ساحل کایت سواری میکنم و یه عالمه چیز دیگه! جالبه که اسم آتلانتا رو تا اونموقع نشنیده بودم وقتی بعد از گذشت ۱۰-۱۵ سال رفتو سرچ کردم دیدم مکانها دقیقا همان بوده! یا یه بار تو پاریس بودم۱ کاش یه بار هم بهشت رو میدیم با جهنم ! یا مثلا یکی از اون دنیا میومد تو خوابم و به خیلی از سوالاتم جواب میداد! سوالاتی که فقط یکی باید از اونطرف بیاد جواب بده!


یه جای توپ پیدا کردم و دارم فول البومهای کریس د ی ب رگ و ج و ر ج مای کل و سلن د ی و ن رو دانلود میکنم محشره!


ببینین چه دخمل گلیم؟ هر روز آپ میکنم تا وقتی کار جدیدم شروع شد و کم پیدا شدم غر به جون بنده نزنین!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:6  توسط مامان نی نی | 
- اولا اعتراف کنم که آرتا هم سرما خورد و الان جمع سه نفره ما مریض احوالات تشریف دارند! تو رو خدا منو نزنین من چیکار کنم آخه این بچه اینقدر خودشو به من مالوند و تا خواستم آش بخورم اومد دستشو کرد تو آشم و یه مشت خورد و تا خواستم آب بخورم خودشو کشت تا تو لیوان من آب بخوره و .... که بعله دیشب تا صبح زار میزد و من و بابائی مثل پروانه دورش میچرخیدیم!

- آرتا شدید بابائی شده و همی این کارش به مذاق مامانی اش خوش آمده! وقتی گریه میکنه باید بابائی بغلش کنه! وقتی میخوابه پیش بابائی میخوابه! و دیشب هم نصف شب که بیدار شده بود و گریه میکرد بالاخره تو بغل بابائی خوابید! آخییییییییییییییییییییی کلی ذوقیده میباشیم! اگه لطف بفرماید و نگذارد پی پی را هم من بشورم دیگه عالی میشه!

- دیروز اومده یه گاز شدید از بازوم برداشته بعد هم با بادکنک باد کن شدید کوبیده رو صورت و کله بی پناهم و من عصبانی شدم و گفتم زود برو بشین روی اون مبل و صورتتم برگردون اونطرف! اونم رفته دقیقا این کار رو کرده بعد دو دقیقه اومده با قیافه شیطون پشیمون پیش بابائی و هی بهش میخنده و بابائی داره میگه چرا اینکار رو کردی و دیگه نکن و برو مامانی رو بوسش کن که اومده منو بوس کرده ولی هنوز جفتمون هم اخم کرده بودیم ! برگشته رفته تو بغل بابائی دهنش رو پر کزده و با لبهای جمع شده و دهن پر میگه بابا ؟ بابا؟ بعدش دستاشو برده بالا و هی میگه بابا و نانای نانای میکنه! مرده بودیم از خنده! با این یه وجب قدش اینقدر خوب بلده مردمو گول بزنه!

- تا بهش میگی میخوام برم پائین و کلاجملاتی که توشون پائین و آقاجون داره بکار میبری زودی مپره تو بغل و یه خنده از ته دل میزنه! کاملا هم میفهمه ما چی میگیم! دیروز به شوشو میگم مثل اینکه سنسورش به کلمه پائین حساس شده و آرتا برگشته منو یه نگاه کرده و برای اینکه مار بخندونه باز زده زیر خنده! به خدا این فسقل بچه اینقدر خوب بلده مردمو سر کار بزاره و گولشون بزنه!!!!!

- دیروز عصر بابائی آرتا رو برداشت و یه دو ساعتی رفتن بیرون و من کلی استراحت کردم! خیلی ممنونم ازت برگشتنی هم دیدم کلی برام آبمیوه و کمپوت خریدن!

- تازگی ها یاد گرفته حرف ق رو تلفظ کنه و پشت سر هم میگه قا قا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:33  توسط مامان نی نی | 
همکارم میگوید که چرا در خانه نمانده ام و استراحت نکرده ام به خانه و اینکه اگر در خانه بودم چه میکردم فکر میکنم ! هنوز از خواب سیر نشده ام و خستگی بیدار شدنهای شبانه که به خاطر گرفتن بینی و شیرهای پسرک بوده از تنم بیرون نرفته و تمام بدنم کوفته است و درد مهیبی دارد! پسرک از خواب بیدار میشود و در یک اقدام لحظه ای با کله رو من شیرجه میرود و از اینکه مرا پیش خود میبیند خنده میکند و مانند یک بچه گربه از سر و کولم بالا میرود گاز میگیرد و موهایم را میکشد و غش غش میخندد! دستم را میگیرد و به شکمش میچسباند یعنی قلقلکم بده!

با هزار آه و ناله از رخت خواب بلند میشوم و به سمت آشپزخانه روانه میشوم باید صبحانه اش را بدهم! چقدر همه جا بهم ریخته است! یک روز که من نباشم همه جا بهم ریخته است! خدا سایه مرا از این خانه کم نکند! صبحانه را میخوریم و تا انجام اینکار یک ساعتی گذشته! میخواهم روی کاناپه استراحتکی بکنم! باز از سر و کولم بالا میرود اصرار میکند که از جایم بلند شوم! بلند میشوم یا دستم را میگیرد و با یکی از اتاقها میبرد که چیزی را میخواهد ! یا میخواهد بغلش کنم و برویم به اتاقش تا از کولم بالا برود و از کله کمدش چیزی پیدا کند! خدای من چقدر خسته ام  !کاش یکی بود میامد و این بچه را یک ساعتی نگه میداشت تا من یک چرتی بزنم! وااااااااااااااااااا یییییییییییییییییی این چه بوئیه؟ پی پی کردی نههههههههههههههههههههههههههههههه! بازهم دست به کار میشوم و تا چند دقیقه دیگر بچه را شسته و پوشکش را بسته ام! باز دستم را میگیرد و در خانه میچرخاند! سوار سه چرخه اش میشود و با اشاره از من میخواهد که هلش بدهم! می می میخواهد! قاقا میخواهد بازی میخواهد و هر از چند گاهی هم صدایش را نمیشنوم خود را به اتاقها میکشم ببینم باز چه دسته گلی به آب میدهد؟ دیروز یه بسته کامل سرم بزرگ را در رختخوابش خالی کرده بود پریروز فلاکسش را شکسته بود! دیگر دستش به نباید ها میرسد ! و طبقه بلند تری برای گذاشتن نباید ها ندارم! دیروز دیدم که خودش چهار پایه را گذاشت و رفت بالای کابینت نشست! ساعت ۲ شده و من نه نهاری دارم و نه استراحتی کرده ام! پس بیخودی به من نگین بشین خونه استراحت کن تو اداره استراحتم بیشتره!

- پ.ن : چقدر دلم برای روزهائی که تو خونه مامانم مریض میشدم رو تخت میخوابیدم و زود به زود خوابم میبرد و در اون بین مامانم منو بیدار میکرد و لیمو شیرین و آش داغ برام میداد! وقتی توی تب داشتم میسوختم پاشوره ام میکردن و نازم کلی خریدار داشت! البته الان هم نازم خریدار داره و شوشو هم دستش درد نکنه نمیزاره آرتا اذیتم کنه و همه کارهای اونو میکنه! ولی خونه بابا یه چیز دیگه بود! وقتی که فارغ از هر مسئولیتی بودی و وقتی غذا مذاقت خوش نماومد قهر میکردی و نمیخوردی! هر وقت دلت میخواست میرفتی خونه و هر وقت دلت میخواست کار میکردی! چه روزگارانی بود خدایا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:47  توسط مامان نی نی | 
هیییییییی میگم بابا تابستونه که تابستونه اینقدر ل*خت و پتی نگرد تو خونه! آخرش چی شد؟ هیچی سرما خوریدیم! حالا چیکار میکنم؟ هیچی دعا به جون خودم و شما و ...... ! و همچنین مماغمان را سر بالائی میکشیم و هر ۱۵ ثانیه یک بار یک آه و هر ۲ دقیقه یکبار یک عطسه ناقابل!

دیروز یه کم مردم آزاری و پیشی خپل خواب آلوده بودنم گل کرده بود و همه اش میخواستم بخوابم! رو مبل میافتادم یهو انواع خوابها جلوی چشمام ردیف میشدن و من تا میخواستم ببینموشون یهو شوشو خان از در وارد میشد و یه سوالی از من میپرسید! سوالشم این بود پاشو یه جائی بریم و منم پشتمو میکردم بهش و میگفتم خوابم میاد! خلاصه که از صبح تا شب از اون اصرار و از من انکار که دلمک بیرون رفتن نمیخواد! هی میگفت ببین این جمعه جمعه آخره ها اگه نریم موند واسه سال دیگه و از این حرفا ولی نگو من سرما خوردم و فقط دلم لالا میخواد! خلاصه آخرش شب قبول کردم با ماشین یه دوری تو خیابون بزنیم که ایشون هم تشریفشونو بردن به یه پارک! آرتا هم تو ماشین لالا بود و بعد بیدارش کردیم!


دیروز طرح تور تر کیه رو با شوشو مطرح کردم و به این نتیجه رسیدیم که هزینه رفت و برگشت ما رو حضرات مسافرین تامین نمایند و ما نیز لیدری تور را به گردن میگیریم! خلاصه که هر کی پایه است لطفا ۵۰ تومن بریزه به حساب! میدونین دیگه تورم زیاده و ما هم بچه داریم و هزینه مون بالاست ! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!


این مامان جان محترم من نمیدونم وقتی برای من باردار بوده به چه کار مهمی مشغول بوده که یادش رفته یه کم کلسیم میل بفرماید و این دندونهای بیچاره من اینقدر جنسشون خرابه!! و بازم یکی از دندونام شکست فرمودند و پریروز رفتم پیش دکتر و ......


شوشو جونم پریروز کلی کمکم کرد تا خونه مثل یه دسته گل بشه ! خیلی ممنونم ازت!


- خواب آرتا خیلی بهم خورده! قبلا صبح که بیدار میشد حدود ۲ ساعت بعدش میخوابید بعد یه یه ساعتی هم ظهر میخوابید و بعد هم شب ولی به علت مهمونیهای مکرری که هفته پیش داشتیم آرتا خواب ظهرش به هم خورد و الان دیگه ظهر نمیخوابه و شب ساعت ۱۰ میخوابه! این منو خیلی اذیت میکنه آخه من عادت دارم از اداره که اومدم لالا کنم!

- من هر کاری میکنم نمیتونم عادت شیر شب رو از گل پسرم بگیرم!

- ماما و بابا رو خیلی با مسما میگه! اونروزی میخوام شور تشو عوض کنم اونم نمیخواد اینکار رو بکنم هم هاش میگه بابا بابا بابا و یه جوری میگه که زودی بیا منو نجات بده! یا دنبال منکه میگرده میگه ماما ماما ماما! یا دیروز من حال درست درمونی نداشتم و بابائی داشت شامشو میداد با ا دهن پر میگه ماما ماما و پاشده اومده و منو یه ماچ کرده و رفته!

- خوشم میاد که گلیم خودشو از آب میکشه بیرون اونروزی خونه دختر دائیم دست بچه دختر دائیم که ۲ ماه ازش بزرگتره توپ بود به زور رفته ازش گرفته و اونم فقط جیغ میکشید و وقتی هم ازش گرفتم بازم جیکش در بیومد! برای داشتن چیزی به کسی متوصل نمیشه مگر اینکه از دست خودش بر تیاد!

- رفته بودم خونه دوستم که هر کدوم یه دختر ۷ ساله دارن! و به هیچ وجه آرتا رو بازی نمیدادن! نقشه میکشیدن که اسباب بازیهای آرتا رو هم از دستش بگیرن !آرتا هم اوایل با ملایمت رفتار میکرد ولی آخر سر دست کرد تو موهای درنا و تا میتونست کشید ! بعد اونا هم آرتا بردن تو اتاق وقتی بیرون اومد دیدم لپهاش قرمزه قرمزه! یعنی تادیبش کرده بودن! بیچاره آرتا هم جیکشم در نیومده بود وقتی علت رو پرسیدم گفتن که ما فقط بوسش کردیم!

- فقط دست منو میگیره میبره به اتاقش تا باهاش بازی کنم! اسباب بازیهاشو یکی یکی میاره میده بغل من و باهاشون بازی میکنه!

- وسط غذا خوردن هوس میکنه که بقیه غذا رو یکی دیگه بهش بده! مثلا اگه من غذاشو بهش بدم با اشاره میگه که بابا بده! و از دست من یه قاشق هم نمیخوره ولی از دست بابائی بعله! یا مثلا بابائی تو لیوانش اب میریزه با اشاره میخواد که من کمکش کنم آبشو بخوره!

- وقتی بخوام یخچال رو باز کنم هر جائی باشه یهو سر و کله اش پیدا میشه و یا میگه آمما یا میگه عیی! بعد هم یه چند دقیقه ای در یخچال باز باشه تا این آقا کوشولو تصمیم بگیره چی میخواد!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:4  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS