
|
|
سلام!
مرجان و شهراد عزیزم از دست دادن یه فرشته مهربون رو بهتون و بابای شهراد تسلیت میگم ایشالله که غم آخرتون باشه! و دلتون دیگه غم نبینه خدائیش سر این یکی واکسنه کلی خندیدیم! از بس این فینگیل جان فیلم در آورد ! یکی دو ساعت بعد از واکسن پاش درد گرفته بود و کم کم داشت لنگان لنگان راه میرفت! جون من یه وفت نگین بیرحم ها! اینقدر هم با مزه راه میرفت که فقط قربون صدقه اش میرفتیم و میخندیدیم! حالا بعدشو داشته باشین که دیگه نتونست راه بره و فکرشو بکنین بچه به این شیطونی از ساعت ۲ تا فردا صبح از جاش جم نخورد! شده بود یه حاج آقای حسابی! پشتش بالش گذاشته بودیم ! زیر پاش یه بالش دیگه! روش هم یه لحاف کشیده بودیم! باید میبودید و میدیدید! آی خودشو لوس میکرد! شب هم مامان و بابای شوشو اومدند دیدنش و کلی خودشو براشون لوس کردن۱ تب هم داشت که با استامینفون کنترلش کردیم! از فرداش باز شروع به لنگ لنگان رفتن کرد و از پس فرداش خوب خوب شد!
یه سوال؟ تا حالا شده شوشو هاتون چیزی رو سر کارشون فراموش کنن که بیارنش خونه؟ حتما جواب خیلی هاتون مقبته! خوب سر شوشوی ما هم این بلا اومد ولی یه کم فقط یه کم حجم چیزی که فراموش کرده بود بزرگ بود! میدونین چی؟ حتما میگین کیفش ! نچ! یا کتش ! بازم نچ ! این هوشنگ خان ما ماشینشونو یادشون رفته بود بیارن خونه! بعله دم در خونه یادشون افتاده بود که ای دل غافل پس ماشینم کووووووووو! و یادشون افتاده بود که بغله ماشینو تو اداره جا گذاشتن و با تاکسی اومدن خونه! آی خندیدم ها البته بیچاره از بس بی ماشین بوده دیگه یادش نمیمونه که !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:34 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام! جوگولی ما ۱۸ ماهه شد !وایییییییییییی یعنی ۱.۵ ساله شد! ووووووئیییییییییییییییییییییی یعنی امروز باید واکسنشو بزنم! ای واییییییییییییییییی من دلم نمیاد خودشم چیییییییییییییییییییییی باید تهنائی برم! دیگه اگه اینو هم بزنیم کلی راحت میشیم!!!!!!!!!!!
دیروز تو ماشین نشستیم داره با خودش تو بغل من حرف میزنه! - مامان (اشاره با انگشت اشاره به من) - بابا (اشاره با انگشت اشاره به بابا) - دیدید (اشاره با انگشت اشاره به ماشین) - می می ((اشاره با انگشت اشاره به میمی) - آتا ((اشاره با انگشت اشاره به کله خودش وایییییییییییییییی اگه بدونین چه ذوق مرگی شده بودم!تا حالا به خودش اشاره نکرده بود) - دادا (اشاره با انگشت اشاره به بیرون یعنی دای دای) - اما (اسما ) - آنی (مامان من) - آدو (آقا جون بابای شوشو) خلاصه از فک و فامیل و آشنا هر چی به ذهنش اومد اونجا ردیف کرد)
مامانم روغن مایع خریده بود اومده با اشاره انگشت اشاره اول روغن رو نشون میده بعد اجاق گاز رو بعد میگه پوفو بعد به دهنش میگه نم نم نم نم (احتمالا جایزه پانتمیم سال به ما تعلق بگیره) ما به آلو مبگیم غلی و بچه ما عاشق علیه! دوست بابائی هم اسمش علیه! اونروزی علی زنگ زده بابائی گفته آرتا بیا علیه حرف بزن گوشی پرت کرده رفته جلوی یخچال وایستاده همه اش اشاره میکنه به یخچال و میگه علی اونروزی یکی از دوستامونو دیدیم که ماشینش شبیه ماشین ما بود ولی ما پیاده بودیم! هر کاری کرد با آرتا حرف بزنه اون همه اش به ماشین اشاره میکرد و میگفت بابا! به غیر از من هیچ کس دیگه ای حق نداره به گوشی بابائی دست بزنه یه داد و هواری داه میاندازه تا گوشی رو از دست طرف بگیره! کسی حق نداره به من نزدیک بشه! مثلا اونروزی خاله اسما اومده روی زانوی من نشسته دیگه داشت جنگ جهانی سوم شروع میشد! مالکیت رو خوب خوب میفهمه! میدونه تو خونه چی مال کیه! یه سری فلش کارت خریدم مال حیواناته همه رو بلده و میشناسه! جورچین خریدم براش تا نصفش میتونه انجام بده هنوزرنگها رو نمیشناسه ولی همرنگها رو تشخیص میده شکلکهای پشت اتوبوسشو کاملا میتونه جا بندازه یه سری کتاب کوچولو از نمایشگاه خریدم که مربوط به حیوان یا میوه یا وسیله خاصیه و اونو کامل توضیح میده خیلی دوست داره! حیوانات رو از روی شکلشون - واقعیشون - کارتونشون کاملا میشناسه - کلماتی که میتونه ادا کنه - ماما - بابا- آنی - آدو - اما (اسما) - دیدید - نانا(نارنگی) - آما (آلما (سیب)) - انا(انار) - گ گ (با فتحه گ ها ) کرگردن - قا قا - پوقو - جیز - دو(پاشو) - گت (برو) - گل (با فتحه گ بیا) - در در - پیس پیس پیس پیس(صدا کردن گربه و خواباندن نی نی ها) - قار قار (کلاغه) - بورررررررررررررررررر(قورباغه) میاوو (پیشی) - هاپ (هاپو) -قوقوقووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو(خروس) جی جی جی جی(جوجه) - قو قو (مرغه) صدای اسب - مانی (ماهی) - چا (چائی) - آبه (آب) - نی نی - به به - با (باغلا(ببند)) - قوقی(به هر نوع حیوان در ترکی بچه ها اتلاق میشود) - ویزززززززززززززززززز (زنبور) - جووووو (گل) - گووووووووووو (گل توپ) - تووووووووووووو (توپ) - په په (نون) -ای وای- لالا- و....................... بعد از برگشتن از واکسن گزارشات رو مینویسم بعد از واکسن نوشت: لباسهای آرتا رو پوشونم و با هوار ددر رفتیم بیرون! براش کتاب تازه که ندیده بود برداشته بودم با یه شیشه شیر! تا رسیدیم خودش قضیه رو حدس زده بود که اوضاع عادی نیست! روی صندلی نشست و دستاشو گذاشت روی زانوهاش و با لبهای غنچه شده زیر زیرکی آمد و رفتها رو میپائید! تا نوبتمون شد و رفتیم برای قد و وزن! اونجا هم مشکلی نبود و مثل یه آقا رفت و وزن و قدشو اندازه گرفتن! همه چیز عالی بود! بعد رفتیم تو اتاق ممورد نظر! دراز کشید و شلوارشو در آوردم و کتاب جدیده رو دادم دستش! هنوز از عمق فاجعه بی اطلاع بود! تا آمپول رفت تو پاش یه گریه ای کرد که کم مونده بود ولو بشم رو زمین! بعد هم آمپول تز دستش که دیگه اینیکی خیلی بد تر بود! بعد می میشو دادم به دستش و برگشتیم استامینفون دادم و الان خوابه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:53 توسط مامان نی نی |
|
|
سلامون علیکوم! یه عدد مامان یخ زده با شوما حرف میزند بیزحمند! اینجا دیگه پائیز برخورده به رگ غیرتش و از دیروز عصر ابرها یکی یکی اومدن و هی رعد و برق و صداهای ناهنجار بعدشم صدای شر شر بارون! وای چقدر آهنگ نم نم بارون با تو دیدن داره رو دوست دارم!آرتا هم از صدای رعد و برق ترسیده بود و دیدم بدون فتح فراز و نشیبها مثل یه جوجه کوچولو سرشو کرده زیر بغلم و جم هم نمیخوره بعدش فهمیدم که بعله هی اشاره میکنه به بیرون و فقط صدای نفسهاش میاد و خودشو تا میتونه زیر بازوم قایم میکنه !ببغلش کردم بردم پنجره رو باز کردم گفتم ببین آبها رو ابرا اومدن واه تو آب آوردن! و صدای ابرا رو براش در آوردم و خندوندمش تا یه کم آروم شد!
نصف شب هم چشمامو باز کردم دیدم انگار خیال کردم چشامو باز کردم! هی باز کردم دیدم ای دل غافل برقها قطعه و من جائی رو نمیبینم! صدای رعد و برق و شر شر بارون هم میومد خیلی شبیه فیلمهای ترسناک شده بود! یهو فک نکنین آبجیتون ترسیده ها نچ! درجه رادیات ها رو هم یکی دو درجه بردم بالا تا مگه قرمزی نوک مماقمان به صورتی بزند! امروز تولد خاله متینه ! شام هم دعوتیم خونشون!
این جیگر من تقریبا همه حیواناتو میشناسه! اوهوی دوست گرامی بهت پیشنهاد میکنم یه بسته از اون باغ وحشا رو واسه نینیت بخری خدائیش من بیشتر از همه اسباب بازیها از این یه قلم خیلی راضیم! یه سری کارت حیوانات هم خریدم! تا تو تلویزیون میبینه یا عکس حیونی رو میبینه یا صداشو در میاره یا از تو باغ وحشش پیدا میکنه! یه سری جورچین هم خریدم که اگه اعصابشو مامانی بهم نریحته باشه خیلی با حوصله کار میکنه! ولی یهو قاط میزنه و همه چیزو پرت میکنه و میره! راستی بی بی تی وی شما هم قطع گردیده آیا!؟ کدش را کسی دارد آیا ! جان عزیزتان یکی به دادگانمان برسد که اگر بی بی نی وی نباشد سینک ظرفشوئیمان همیشه پر از ظرف خواهد بود! زمین پر از آشغال خواهد بود! شاگردان بی نوایم بی سواد خواهند ماند! تازه شما هم از آپ کردن بنده بی نصیب خواهید ماند و این همه صخنان پر گهر در سینه حبس خواهند ماند! هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم! آخه جالبه همه کانالها یهوئی کد شدن! بوم رنگ - بیبیسی پرایم- تله تون! و ما هجوم آوردیم سراغ کانا لهای عر بی و تر کی! آهای کسی پلاک طلای منو ندیده؟ آخه گم شده! از دستم باز شده و نمیدونم کجا افتاده! یا تو نمایشگاه بین المللی افتاده! یا تو نمایشگاه کتاب یا توی خیابون یا توی مدرسه! خلاصه که اونروز جادی نبوده که گز نکرده باشم! ای دی اس ال ما وصل شد! آما ! بابائی که از سر ذوق و ندید بدیده گی رفته سراغ دانلود لب تاب کلهم ویروسی شده! دسک تاب هم کار شبکه نداره البته خریدیم ها ولی این وروجک اجازه هیچ توع عملیاتی رو به ما نمیده! یه پروژه وب دارم تا کامی روشن میشه میاد ریست میکنه! اونروزی تو یه ساعت ۱۰ بار ریست شد این بد بخت الان هم که منو سر و مور و گنده میبینین ایشون خواب تشریف دارن ! یه کار خیلی بد یاد گرفته و اون هم آخ کردن نی نی ها - کشیدن مو وگاز گرفتن میباشد! البته از برای بزرگتر ها از روی مثلا خود شیرینی اینکار رو میکنه و مثلا میخواد شوخی کنه! ولی وای به روزی که یه نی نی باهاش منافع مشترک داشته باشه ! مثلا عروسکی داشته باشه که بهش نده! یهو میره یکی میزنه تو سر نی نی! یا مثلا میره موشو میکشه! اونروزی رفته بودیم یه جائی یه نی نی ۴ ماه بزرگتر هم بود که یه خرسی داشت و نمیداد بی این قلدر خان! بعد از هر فرصتی استفاده میکرد و نی نی رو داغون میکرد آخرای مهمونی اگه خودمون نمیرفتیم احتمالا بیرونمون میکردن با این اوضاع! راستی خدا پدر و مادر این مگسها رو بیامرزه که قدم رنجه کردن و چند روزیه مهمون خونه ما هستن و ما با روی بسی گشاده از ایشون پذیرائی میکنیم چرا؟ خوب معلوکه دیگه! رفیق شفیق بچه مان شده اند! وقتی بر روی فرش حرکت میکنن مثل قورباغه دنبالشان میپرد وقتی در هوا هستند فقط دنبالشان است و از این اتاق به آن اتاق میدود! البته بنده مهمان نوازی کرده و یکی از ایشان را شه ید کردم! دیگههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه برم به پروژه ام برسم تا بعد !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:5 توسط مامان نی نی |
|
|
چقده قشنگه وای ! لبتو بچشم وای ! چگده گشنگه وای وای وای وای! بعله در این لحظات روحانی بنده دچار فرزند شیفتگی شدم! آخه اگه بدونین ! اگه بدونی ! نمیدونین که!
پیشرفتهای نینی خوچگله ما به صورت پله ای و یهوئیه! مثلا یه روز بدون تمرین تصمیم گرفت سینه خیز بره! بعد یه روز چهر دست و پا و یه روز هم راه رفت! و الان هم تو حرف زدن پیشرفتی نداره و نداره و بعد یهو میبینی یه عالمه حرف زد که اونوقته که دلم میخواد قورتش بدم! امروز رو تو خونه سکنی گزیده بیدم! این روزها این کتاب خوندن من شده سوهان روح خیلی ها از جمله خودم که خدا خدا میکنم این ساربان سرگردان هم تموم بشه و یه نفس راحت بکشم! آخه من کتاب رو میخورم نمیخونم که! مثلا مثل بچه آدم روزی دو سه صفحه بخونم! اونقدر میخونم که حالم بد میشه! این دو تا کتاب که در حقیقت یه کتابن تو ۲ جلد محشر بود! چقدر افکار خاک خورده ام رو جلا داد و غبار روبی کرد! چقدر حس و حال جوونی بهم دست داد و چقدر این روزها بوی یه مقاطع خاصی از زندگیم تو مشاممه! بعد این کتاب نوبت سووشونه یا خانوم! البته یه مدت استراحت نیاز دارم ! چون چشام بابا غوری شده! و کتاب هووی آرتا و شوشو هم شده صد البته! و تا یه کم وقت پیدا میکنم میزنم به صحرای کتابم! (کیششششششششش کیشششششششش با این مگسه هستم اعصابمو خورد کرد از بس رو دماغم نشست اگه بدونین موقع خواب چه بساطس داریم! باید ایییشی (خرسی) هم باشه و صد البته هاپو نیز چند روزی بود مانی(ماهی) هم به این جمع پیوسته بود! نصفه شب ساعت ۲ مانی رو پتش کرد پشت تخت و پشت سر هم میگه مانی مانی مانی مانی! با هزار مصیبت من رفتم پشت تخت و با یه چوب از اون سر زیر تخت مانی رو در آوردیم و بغل کرده و خوابیده! تو خیابون پیشی دیده ! اونم رفته زیر یه ماشینه نشسته وسط پیاده رو و پشت سر هم رو به گربه هه میگه میاو میاو میاو و داد میزد ها! رفتی تام ای گفتم ببینم لباس جدید چی داره این وروجک هم از این طرف میرفت و از اونطرف سر در میاورد! موزیک روروئک رو زده و شروع کرده به نانای! خلاصه یه شلوار و یه پلیور براش انتخاب کردیم و از بش شیطونی کرد اصلا قیمت نپرسیدم موقع حساب دیدم ۳۳ شلواره شد و ۲۴ پولیوره! عسل جون از دبی اومده بود و یه ساعتی بهه ما وقت داد که باهم باشیم تو پارک! خیلی خوشبحالمان شد البته! ولی کاش بیشتر باهم بودیم! با وجود این وروجک مگه میشه با یکی راحت صحبت کنی دم به دم باید بدوئی دنبال شیطونک! بابائی رفته شلوارهاشو روزنامه پیچ از اتوکشی آورده گذاشته کنار آرتا و ایشون فکر کردن که نونه! آخه نون رو هم تو روزنامه میاره! خلاصه افتاد رو سوزن که پ پ (با فتتحه پ نی نی ها در ترکی به نان میگوید ) خلاصه داد میزنه و میگه پ پ تا اینکه کلی گشتیم و یه نونوائی پیدا کردیم و نون خریدیم! چند دقیقه پیش گلاب به روتون رفته بودم دستت به اب که تلفن زنگ زد دیدم تلفن به دست اومده پشت در دست به آب و در رومیزنه ! در رو باز کردم و تلفن رو جواب دادم! اونروزی خدا یه بلای بزرگی رو از سرمون دور کرد! بعد افطار رفتم یه چرت بخوابم و تازه خوابم گرفته بود که دیدم شوشو داد میزنه و منو صدا میکنه! خدا میدونه با چه حالی بیدار شدم و خودمو پرت کردم بیرون دیدم تو اتاق آرتا یکی از کمدهاش رو زمینه! کمدش ۳ تیکه است دو تا جالباسی و یه بوفه و دراور! دیدم یکی از جالباسی ها رو زمین ولو وشوشو از یه طرفش گرته و آرتا هم نشسته اونطرف کمد و اهاش زیرشه! و داره بر و بر منو نگاه میکنه! یه تیکه از رنگ و گچ دیوار هم کنه شده! حالا زور میزنه یه چیزی رو هم از زیر کمد بکشه بیرون! ذیذم بعله آویزون شده از کیفش که به دسته کمدش اویزون بود و در حین سعر بر در آوردنش کمد که هم خالیه و هم یه کم استبیلیتی خوبی نداشته اومده رو زمین خدا رحم کرده آرتا زیرش نمونده! تو خونه قیامت شده و این آقا همچنان دسته کیف رو گرفته و ول نمیکنه و میکشه! بعد منو میگین مثل غشی ها افتادم به گوشه حتی دستم رو هم نمیتونستم بلند کنم! الان آرتا اومده و آویزون و یکریز میگه ماما ماما ماما پس شلمنده بای بای! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:48 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام عزیزان دل برار! حالتون که خوبه! میدونم کلی افسردگی گرفتین به خاطر کمبود مامان آرتا! خب چه میشه کرد باید سوخت و با دوریش ساخت دیگه!
اگز از احوالات این بندگان نا چیز خداوند پرسیده باشید هم ملالی نیست جز دوری شما عزیزان ! و داریم کم کم حلاوت شغل انبیا رو زیر دندانمان مزمزه میکنیم! اولین حلاوت خود را یکشنبه به ما نمایان کردندی و دومی هم از امروز تااااااااااااااااااا برو تا شنبه! یعنی ۳ روز ناقابل تو خونه! البته ۴ شنبه ها جز تعطیلیهام بباشد ولی ۵ شنبه کلاس داشته بیدم! میدونین من یه مشکلی از اون لحظه تبلد داشته بیدم و اونم این بیده که اگه یه نفری یه روز هم از من کچکتر باشه یعنی بچههه! و نمیتونستم باهاش ارتباط خوبی برقرار کنم ! البته بعد از ازدواج ازدواج نکرده ها رو بچه پنداشتندی! وایییییییییییییییییییی اگه بدونین این خواهر کوچکتر که ۳ سال و دختر خاله کوچکتر و که یه سال ازم کوچکتر بود چقدر میچز*وندییییییییییییییم! مطلقا به گروه خودمون راهشون نمیدادیم و حرفهای خصوصیمونو بهشون نمیگفتیم! اونها هم به دنبال باجگیری بودند همیشه! یه چیزی از اطلاعات مخفی ما گیر میاوردند و با اون باجگیری میکردند! چییییییی میگفتم؟!!!!!!!!! آهان! حالا من نمیتونم با شاگردام دوست باشم و همیشه یه حالت عامرانه و بزرگانه بهشون دارم! البته فکر نکنم این بد باشه ! بهشون گفتم هفته یه بار کوئیز داریم! ماهی یه بار هم نمره کم ها باید با مامانشون تشریف فرما بشن! تو درسهای کارگاهی کلی قصه میگم ! آخه هنوز کارگاه آماده نیست! ولی کلا اکتیو شده! مطالعه ام زیاد شده! و این حالتم رو دوست دارم! کتاب جزیره سرگردانی رو هم دارم تمومش میکنم! بهتون توصیه میکنم بخونینش! ۵ جز هم از قران خوندم ! ننه چشام بابا قوری شده از بس فقط دارم میخونم! فرادا برا من عی د فط ره چه ماه دیده شود چه دیده نشود! چه معنی داره دور تا دورمون عید باشه اونوقت ما نه! پسسسسسسسسسسس عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول! جای ما هم بخور بخور بفرمائید! شاه دونه ما هم خیلی شیطون شده! خیلی هم شیرین شده! شده یه پا هنرمند پانتومیم! وایییییییی اگه بدونین خواسته ها شو چجوری میگه! ؟ مثلا مسواک میخواد! انگشتشو میکشه به دندوناش! یه عالمه هم کلمه یاد گرفته! صدای اکثر حیواناتشم بلده! اینقدر شیرین کاری داره که یادم میره بگم! روی یه ملافه مینشونمش و روی سرامیک سرسره بازی میکنیم ! چقدر بهش حال میده! چند باری رفتیم و روی شنهای باغچه حیاط شن بازی و آب بازی کردیم! تو مراسم قالی شوئی هم که بابائی اجرا میکرد کلی کمک حال بود که آخر سر بابائی کم مونده بود موهای کله اش رو بکشه که ما جیم زذیم! از بس زود زود مینویسم هکه چی یادم رفته! فعلا بابای تا وقتی ککه الزایمرم خوف یشه! پ.ن: تی تی خانومی کوجائیییییییییی! بابا وبلاگت کوووووووووووووو؟ تلفنمونم که جواب نمیدی! اس ام اسمونم که جواب نمیدی! (تلفن میزنم جواب نمیدی ! به خونتون میام درو میبندی چرا تی تی چرا تی تی ! )بابا بیا یه توضیحی چیزی! دلواپسیم ها! زود باش! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:52 توسط مامان نی نی |
|
|
این نتیجه تست روانشناسی که یکی از دوستان دعوت کرده بودن
حسابگر(تاثیر پذیر، درون گرا، واقع گرا، متفکر )
شما هم برین انجام بدین نتیجه رو بنویسین! |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:30 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام دوست ان عزیزم! خیلی دلم واستون تنگ شده این هفته رو اینقدر قرو قاطی بودم که هنوز نتونستیم بریم سراغ اینترنت و این چیزاْ آخه دو روز اول رو سر کارم بودم و باید جمع و جور میکردم! بعدشم که مدرسه و برنامه دادن قر و قاطی و هر روز تو مدرسه بودن و اینا که زده به آخرش! تا حالاش که تعطیلی و تو خونه موندن و خوش گذروندن به ما روشو نشون نداده! تو خونه هم که هستم آرتا نمیذاره بیام سر کامی جون! کامی خودم که هنوز راش ننداختم چند ماهیه به حرفه خاک خوری مشغوله! البته باید آپگریدش هم بکنم ! تو لب تاپ هم که اکثرا کامنت دونی ها باز نمیشه! بعضا یکی رو باز میکنه بعد پشیمون میشه! آرتا هم اینقدر سیم تلفن رو کشیده خار سوکتش شکسته و تا میخام بیام تو نت زودی میاد و سیمشو میکشه و منو میذاره تو خماری!
امروز سه ساعت کلاس دارم و الان کله سحر پاشدم تا بیام و دست تکون بدم و بگم که بابا من زنده ام! تا حالا یه روز رفتم سر کلاس! بچه های کلاس سوم خیلی پررو هستن! ولی دومیها هنوز روشون باز نشده! با یکی از همکارا که رفته بودم میگفتن خانوم ببین لاغر شدم و پا میشد و یه قر کمر میرفت ! اونیکی حال شوهرشو میپرسید ! اونیکی میگفت واییییییییییییی خانوم ماه رمضون بهتون ساخته ها! خلاصه که اوضاعی بود سر کلاس! ولی دومیها هنوز سرشون تو لاک خودشونه! آرتا جیگر منم حالش خیلی خوبه و هر روز شیطون تر از دیروز! دیگه یاد گرفته چجوری ما رو تیغ بزنه! چند روز پیش رفته بودیم بیرون تو یه فروشگاه کفش بچه گانه بود داشتیم نگاه میکردیم ! اول یه باباش بعد دید زیاد خریدار نیست به شوهر خاله ش کفشه رو نشون میده و به زور بردتش تو مغازه! ماهم نشوندیمش رو پیش خون تا پرو کنه! حالا این وروجک روداشته باشین که با اشاره به فروشنده توویترین سفارش کفش میده و اشاره میکنه که تو این پام بپوشون! خلاصه که یه قیمت بیسیار بوزورگی ما رو به خرج انداخت و کفشاشو هم در نیاورد و کفش کهنه ها رو گذاشتیم تو پلاستیک و اومدیم بیرون! تو خیابون هم مثل ندید بدید ها تا یه بچه رو میدید خم میشد و کفشاشو نشون میداد! حالا بقیه رو بعدا مینویسم! حالا بذارین تا فرصت(واه واه چقدر گیر میدین هنوز تایپ تو لب تاپ برام سخته یه کلید رو با بالائی اشتباه کردیم دیگه ایشششششششششششش) هست به چند نفری سر بزنم ببینم میشه کامنت گذاشت؟ فعلا باییییییییییییییییییییییییییییی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:41 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|