
|
|
سلام! بابا مگه مردم کار و زندگی ندارن آخه هی میگین بیا آپ کن زود باش! بابا آخه من مگه مثل شما ها نه با شما نیست با اینیکی انومم ! بیکارم که هر روز بیام اینترنت! آخه اگه شما ها تو اداره این یا بچه شیطون ندارین من چه گنای کردم آخه! به خدا هر چی ز.ر دارم میزنم زودتر از این نمیتونم بیام و آپ کنم! چه کنیم دلریحمیم دیگه داش! خسته ام من خسته ام مثل مرغ بال و ! ای وای شرمنه رفتم رو ۱یام بازرگانی! مثل این که تی وی زیاد میبینم ها!
ها چی میگفتم!؟ آهان یادم افتاد عرضم به حضور مبارک و انور و خوشگلتون که بنده دیروز خود را به خرید یک عدد پالتو مزین فرمودم! حالا اگه یه جفت کفش اسپورت سنگین و رنگین که بشه به مدرسه پوشید هم پیدا کنم دیگه غصه ندارم! دیروز واسه آرتا یه دستگاه بلز خریداری فرمودم که سی دی آموزشی و کتاب هم داره! یه دونه هم میز میخ و چکش خریدم! این میز رو عصر وقتی رفته بودیم بیرون برای خرید پالتو خریدم و ایشون سعی بر این داشت که وسط خیابون پاهاشو دراز کنه و اسباب بازی جدیدشو باز بکنه! تا اینکه بهش گفتم ببین عزیز دلم؟ ! اگه اینو باز کنی نی نی ها میبینن اونوقت میان از دستت میگیرن میبرن خونشون اونوقت تو هم گریه میکنی! بعد دیدم تو دستش محکم گرفته و دیگه نمیخواد بازش کنه! منم سرخوش و مست که حرفمو فهمیدن فرموده آق پسرمون! نگو ای دل غافل ۱۸۰ درجه کج فهمیدند! و فکر میکنن ما هر نی نی ای رو که دیدیم اسباب بازی رو باید به زور بدیم به ایشون و روونه خونه شو کنیم! دیگه چشمتون روز بد نبینه تا یه نی نی میدید نی نی گویان دنبالش میافتاد و میدوید و نی نی مورد نظر هم ترس برش میداشت و پا بفرار میذاشت و بعد با هزار مصیبت و مکافات نی نی مورد نظر و میگرفت و کشان کشان حتی شده به زور کتک و اردنگی و تو سری میاورد پیش ما تا ما کادو رو تقدیمش کنیم ! خلاصه فیلمی داشتیم تو دو تا پاساژی که گشتیم و دیگه معروف شده بودیم! خدا میدونه با چه مصیبتی این اسباب بازی محترم رو از میان هزاران جنگ نا برابر سالم بدر بردیم تا برسیم خونه! (یاد جمله زنده یاد حسین پناهی افتادم : و رسالت من این خواهد بود که دو فنجان چای را از میاد صدها جنگ خونی سالم به در ببرم تا چشم در چشم معشوق خویش نوش جان کنیم!خیلی ربط داشت نه ولی من عاشق اون کاست حسین پناهیم! بیا زیر چتر من تا بارون خیست نکنه ! آدمی حسرت سر گردونه) جون من دیگه دعوام نکنین ! پاشم برم پیش آرتا دراز بکشم و بخوابم آخ که چقدر خوابم میاد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:30 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام! شما با یک مامان آرت فین فینو و فسفسو و دردمند که همه مفصلهای بدنش بیش از ۲۴ ساعته که داره درد میکنه طرفین!(البته هر سه مون دماغهامون اویزونه بد جور) البته نرین وایستین یه دقه ! بابا ماسک زدم سرایت نمیکنه! وایییییییی از دیروز فقط خوابیدم و خوابیدم و وسط خواب هم یهو یه کنترل تلویزیون بهم اصابت کرده یا یهو چشمم در اومده یا موهام کشیده شده یا میمی رفته تو دهنم یا گاز گرفته شده هستم و ......!امروز هم ۲ ساعت کلاس داشتم! میخواستم زنگ بزنم بگم نمیام که شوشو گفت واسه ۲ ساعت منت مدیر رو نکش پاشو خودم میرسونمت! بعد هم یهو تصمیم بر این شد که شوشو مامان و باباشم برداره و منو برسونن و از اونجا برن اسکو (پنجشنبه ها بازار اسکو میباشد) و مقادیری گردو و برگه زرد آلو و آلو خشکه و .... بخرن و زودی برگردن و بنده رو بردارن ! منم با یه قیافه ماسک زده راهی مدرسه شدم! تو سالن به بچه ها همه اش میگفتم چیزی نیست سرما خوردم! وقتی زنگ زده شد و من به شوشو زنگیدم که کجائی دیدم هنوز تو بازارن و قرار شد من با آژانس بیام و زنگ بزنم غذا بیارن! الان هم که در خدمتم هنوز از ایشان و ایشان زاده(بنده زاده) خبری نبیده !
آرمین و پارسا و آرتا(پسرهای دختر و پسرخاله هام) از عروسی به بعد استعداد های نانائی آرتا شدیده شکوفا شده و بازی که میکنه یهو وسط بازی میبینی دستا رفتن بالا و شروع کرد به نانای گفتن و نانای کردن! اسباب بازیهای ارتا اکثرا فکرین ! چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از فامیلها که بچه اش ۲ ماه از آرتا کوچکتره دیدم اکثر اسباب بازیها از نوع باطی خور هستن و هرچه کشتم نه مکعب رنگیی نه لگوئی نه پازلی! اشکال هندسی رو دارم باهاش کار میکنم! دایره رو خوب میشناسه و بهش میگه ددو وه ! به مستطیل و مثلث و مربع هم میگه م با ضمه! ژنج ضلعی و ذوزنقه رو هم میشناسه ولی نمیگه! شروع به رنگها هم کردیم و رنگ قرمز رو میشناسه و میگه قه قو (ق با فتحه) جوراب و شلوار و آستینهاشو میتونه در بیاره اولین بار اونروزی بعد کلی تعریف و تمجید که آرتا عمرا دست تو دماغش نکرده پیش همونائی که ازش تعریف کردیم یهو دست کرد تو دماغش ! حتی نذاشت ۲ دقیقه از روی حرفم بگذره! قدش بلند شده و دستش به خیلی از نباید ها میرسه و کلی کلافه ام میکنه! یهو میبینی از دسته ماهی تابه رو گاز گرفته و داره میکشه! به بازی قائم موشک علاقه وافری داره ! روسری منو تا پیدا میکنه سرش میکنه و میاد پیش ما ناز میکنه ! همچنان نتونسته حاجتشو از یخچال بگیره و عشق یخچاله! عشق میمو (لیمو) هست و چنان میخوره که انگار صد ساله لیمو خوره البته باید بعدش بریم حموم کنیم! تا یکی مانع انجام اعمال خرابکارانه اش میشه هلش میده و میگه گیت (برو) هر روز هزار بار در حالی که با انگشت اشاره میکنه میگه مامان بابا آتتا هر چیزی دم دستش میرسه مچاله میکنه و میبره میاندازه تو سطل آشغال! دایره لغاتش حسابی بزرگ شده! از انجمله : پربودی (پروانه ) هبودی (هواپیما ) میمو(لیمو) نا نه نو (نارنگی) اتی (با فتحه الف (ات) گوشت در ترکی) روزی صد بار کابینت چرخ گوشت رو باز میکنه و چرخ گوشت رو نشون میده و میگه اتی - و آبووه (آبمیوه) اشاره به آبمیوه گیری - که (کیک ) توپ - بیبو یعنی پژو و بیبا یعنی لوبیا - چش چش (چشم چشم دو ابرو ) همه وسائلی که مربوط به خودشه و ما میشه رو میشناسه و با اشاره اسم صاحبش رو میگه مثلا مامان یا آتتا با اشاره به خودش - راستی این گل پسر ما ۱۹ ماهه شده ها !بگین مبارکه نحوه سی دی گذاشتن تو کامی رو یاد گرفته و میره و میاد میزنه سی دی رام میاد بیرون و توش سی دی میزاره. بعدا یادم افتاد: ما داریم نظم رو به آرتا یاد میدیم و این ابتکار شوشو بوده و میبینم به بچه هر طور یاد بدی دقیقا یاد میگیره !من قبلا اتاق آرتا رو وقتی خواب بود تمیز و مرتب میکردم ولی الان از خوش کمک میگیریم یعنی دونه دونه وسائل رو میدیم دستش و میگیم کجا بزاره و خدائیش خیلی هم مرتب میچینه همه چیزو حتی از کشوی لباسش گوشه لباسی بیرون مونده باشه باز میکنه و مرتبش میکنه! یکی از وسائل وسط اتاق جا مونده باشه زودی برمیداه و کنار اتاق با سلیقه جا گذاری میکنه! منکه خیلی خوشم اومده شما هم امتحان کنی نتیجه خوبی داره! بعدا یادم افتاد ۲ : من به تجربه فهمیدم که وقتی نی نی یه کار بدی میکنه و ما با شدت عمل باهاش مواجه رفتار میکنیم توبه نمیکنه هیچ زود به زود هم تکرار میکنه! بنابراین یه کم باید محلش نذاشت و با بی محبتی مواجه بشه اونوقت دیگه نمیکنه! بعدا یادم افتاد ۳: چند وز پیش وقتی آرتا بابائی رو خیلی عاصی کرده بود بابائی اونو برد و تو اتاق خواب خودمون گذاشت و در رو بست الان هر وقت میگی چرا اینکار رو کردی بدو بدو میره تو اتاق خواب و در رو هم میبنده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:37 توسط مامان نی نی |
|
|
صلوات ختم کنید بنده تشریف فرما شدم! بابا میدونم خجالتتون دادم چیکار کنیم دیگه ما اینیم دیگه!
امممممممممممممممممممممممممممممممممم از کجا شروع کنم؟؟ آهان از حنا بندون پسرخاله جان مونده بودیم! یعنییییییییی برمیگرده به یکشنبه گذشته! یکشنبه شب حنابندون مردونه پسرخاله جان بود و از آنجائی که ما یک روح در یه عالمه بدنیم پس بنا بر این مگه میشد نریم و همچنین حنابندون تو رستورانشون بود و جمعیت مونث یا همون اناث رفتند نشستند تو لژ که شاهد همه مراسم باشند! من خیلی میترسیدم چون آرتا تا حالا تو مراسم ارکستر دار نبود و میترسیدم که بترسه ولی نگو شازده نانائی تر از این حرفاست و کلهم بغل من هم نیومد و رفت نشست تو جمع مردونه و تا آخر رو ویبره بود و نانای نانایش به راه بود! سه شنبه هم عروسی تو تالار بود منهم تصمیم داشتم خانوم بشم از اون خانوما! یعنی موهامو رنگیده بودم و از آرایشگاه هم وقت گرفته بودم ولی نه از آرایشم خوشم اومد نه از موهام و سه بار آرایشمو پاک کردم آخرشم احساس حماقت شدیدی بهم دست داده بود از عکاسی هم وقت گرفته بودم که نرسیدم برم! یه برنامه ای داریم ما و اون اینه که تا حالا من تو هیچ عروسیی نتونستم شوشو رو ببرم عکاسی! هر چقدر خودمو جر میدم اخرشم بدون نتیجه است! عروسی هم از اون عروسی های بزن و بکوب بود اساسی! و حسابی قرهای کمر رو خالی کردیم! بعد هم عروسو بردیم گردوندیم که جناب دوماد یهو با ۱۶۰ میرفت بعد یهو با سرعت ۱۰ چند بار هم نگهش داشتیم و جوونا جوی ماشین دانسیدند! یادش بخیر وقتی بچه بودیم تا وقت پیدا میکردیم به دور از چشم مامانامون این پسرخالمو آرایشش میکردیم و عروسش میکردیم! خلاصه بعد شام و شادی و ..... بردیم رسوندیمشون خونشون و برگشتیم! ولی آرتا که سرماخوردگی داشت سرماخوردگیش بدتر شد و حالا چند روزیه که آنتی بیوتیک میوره! اگه بدونین چهارشنبه صبح با چه حالی رفتم سر کلاس؟ فقط خمیازه پشت خمیازه! راستی از وقتی رفتم مدرسه حسابی اکتیو شدم و حال و روزم بهتر شده و دارم وزن کم میکنم ۲ کیلو از ماه رمضون به اینور کمتر شدم! بدون رژیم غذائی! جمعه هم برامون کلاس گذاشته بودن و تا ۵ هفته هم باید بریم سر کلاس! شنبه رو امتحان گرفتم از بچه ها و حسابی حال گیری کردم! یه چیزی در گوشتون بگم؟ حالگیری از بچه ها خیلی حال میده! اصولا با بچه ها خیلی دوستم ولی وای بحالشون اگه از این دوستی سو استفاده بکنن! دیگه گریشونو در میارم! شوشو هم سرما خورده و امروز رو خونه بوده و ما به تیمار داری مشغول بودیم! عسلک ما هم حسابی شیرین شده! امروز برای اولین بار شلوارشو خودش پوشید! کلی کلمه بلده بگه! کلی هم خودشیرینی بلده! شبها دیگه واسه شیر بیدار نمیشه مگر اینکه زود خوابیده باشه! یعنی ۸ ساعت بدون شیر میخوابه! داره اینجا برف میباره و این اولین برف زمستانی امساله! تا تو ماشین میشینه اول چسب کفشاشو باز میکنه و کفشاشو در میاره! عشق آناناس شده تا یکی میره دست به آب میاد دستشو به باسن مبارک میبره و اشاره که طرف رفته دست به آب و کلی آبروی بنده رو برده! یه استادی داشتیم به نام دکتر منصف ! استاد دانشگاهای تهران بود و یکی از کسائیه که درپاش تو زندگیم مونده! من خیلی دوستش داشتم ! تازگیها شنیدم که مریضه! یه مریضیه صعب العلاج! خیلی ناراحتم! براش دعا بکنین ! دیگه چیزی یادم نمیاد! فعلا بابای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:42 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام و صدو بیست تاسلام!
اولندش تا یادم نرفته از همه دوستان و اشنایان و همسایه ها و غریبه ها و بازار واصناف و کسبه و سوپری و ...... که از دور و نزدیک از متولد شدن بنده خوشحال شدند و تبریکاتی فرمودند و با کادو و بی کادو تشریف فرما شدند تا موجب خرسندی این دل بیتاب و بسی تاب تاب بشود ممنون بیدیم! ایشالله مواقع متولدی خودتون خوشون خودمون شوهرتون بچه تون مامانتون و ...... بتونیم جبران بفرمائیم بعرض برسانم که من از وقتی یادم میاد روزهای تولدم بهانه گیر میشم و تا یکی یه پخ بکنه میزنم زیر گریه! ای حساس میشم آی حساس میشم! کافیه یکی بگه بالای چشت ابرو دیگه دنیا با تمام تجهیزاتش جلوی چشام تار و کبود میشه! چه کنیم دلرحمیم دیگه داش! امسال هم همانند سالهای پیش بید! البته از آنجائی که قرار بود روز میلادم مامان جان اینا تشریف فرما بشن و شوشو خان همون روز گوشت خریداری فرمودند و من به مامان جان اینا ندائی دادم که پس فرداش بیان روز تفلدم بسی به کوزت گری گذشت البته صبحش تو مدرسه شورا بود و من مجبور بودم برم که از اونطرفشم یه سری به بازار و تربیت زدم و خودم رو بسی با خرید یک عدد رو مانتوئی تحویل گرفتم! عصر هم شوشو خان با یک فقره چک بانکی که مثل همیشه مبلغش رو اعلام نمیکنم تا موجب چشم و هم چشمی نشود ما رو تحویل گرفتند بماند که همانند سالهای گذشته باز هم در کف یک سورپریز ماندیم! شب هم وقتی داستم به حد انفجار میرسیدم با اصرارهای مکرر شوشو موتواجه گردیدم که الا و بلا پاشو بریک کافی شاپ سان شاین بخوریم یا بریم آیس پ ک منم که دیگه فقط تا اینجاش برام مهم بود قبول نکردم آخه هم هوا سرد بود هم آرتا خوابش میومد و میدونستم که تا سر کوچه دووم نمیاره و میخوابه و زود هم بیدار میشه و من بیچاره تا نصف شب باید بشینم! و شوشو رفت و یه دونه آناناس خرید و نشستیم به جای کیک خوردیم! جمعه شب هم مهمون داشتم !خدائیش من خیلی زرنگم تو مهمونی دادن و مهمون دعوت کردن مامانم اینا از تولد آرتا خونمون نیومده بودن! میبینین چه دخمل ماهی هستم! جمعه رو از صبح تا شب سر پا بودیم و برای شام سوپ جو و خورشت لوبیا سبز با رولت مغز درست کردم! دستشون هم درد نکنه که کلی خجالتم دادن! هفته پیش وقت دکتر داشتم و از جائی که اونطرفها جا برای ماشین گیر نمیاد آرتا و بابائی تو ماشین موندند و من رفتم وقتی برگشتم با یه صحنه بد و دلخراش مواجه شدم کل صورت آرتا از پیشونی تا زیر دماغش خون الود بود ! خدا میدونه چه حالی شدم! نگو بعد من حوصله اش سر میره و همه اش ورجه وورجه میکنه و یهو با کله از صندلی میافته پائین! البته خراش سطحی بود ولی هنوز که هنوزه جاش رو صورتش هست سه شنبه عروسی پسر خاله ام هست و کلی داریم اماده میشیم! میخواستم برای اولین بار رنگ موهامو عوضش کنم! رنگ مد نسکافه ای هست و من ترمیبات رو پرسیدم و خریدم و گذاشتم ولی اصلا راضی نیستم ! من یه رنگ دودی میخواستم که نشده امروز باز هم سعی میکنم! آرتا خودشو کامل شناخته و و اینه تو شیشه و هر جای دیگه عکسی چیزی از خودش مبینه زودی میگه آتتا! خودشم با کف دستش میزنه به سینه اش! تو خونه هم دم به دم میگه مامان بابا آتتا! سیر گفتاریش هم کلی پیشرفت کرده! و کلی هم گزارش گر شده! دیروز تا از خونه مامانم اینا رسیدیم رو به بابائی کرده و میگه بابا مامان بعد دستشو برده به موهاش که یعنی موهاشو رنگ کرده! دیشب هم رفته بودیم من چکمه بخرم واسه عروسی اونجا یه پیشی دیده که آب میخورد همه اش میگه مامان بعد کفششو نشون میده بعد بیرون مغازه ها رو بعد میگه پیشی میاو میاو بعد هم آببه ! کلا مصوره! چند شبه که داریم پروژه گرفتن از شیر شبانه رو اجرا میکنیم که شب اول کلی جگرمون کباب گردیده شد! چه گریه هائی و هق هق کردنهائی و وقتی هم میگفتیم گریه نکن سرشو میچسبوند به بالش تا صداش بیرون نیاد! اب هم نمیخوره و تا شیشه رو بدون شیر میبینه دادش میره رو هوا! الان ۴ شبه که آرتا دیگه شبها شیر نمیخوره ! البته سر ساعت مخصوص بیدار میشه و من میندازمش رو پام و میخوابه! واییییییییییییییییییییییییییی من عاشق کارتون شون د شیپ کانال ام بی سی ۳ شدم! خدائیش خیلی بامزه است دم کارگردانش گرم! اینم یه عکس دیگه از لالائی این آقا پ ن ۱: مامان نورای عزیزم وبلاگ شما واسه من فیلتر شده قضیه چیه! پ ن ۲ : تی تی جونم دلم خیلی واست تنگ شده یه خبری چیزی از خودت بده! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:17 توسط مامان نی نی |
|
|
من متولد شدم
خیلی کار مهمی کردم نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:10 توسط مامان نی نی |
|
|
نونوش جون به یه بازی دعوتم کرده به نام اگه نا مرئی بودم!
اگه نامرئی بودم ۱- بدون بلیط و ویزا یه عالمه جا داشتم واسه رفتن و دیدن! ۲- میرفتم خونه مادر شوهرم ببینم پشت سر من چی میگن ۳- میرفتم خونه دو سه نفری که خیلی شیک و پیکن ببینم تنهائی هم اینقدر تر تمیز و شیکن و حرفهای قلمبه میزنن؟ یا اینکه همه اش کلاسه! ۴ میرفتم سراغ یه سری آدمهای م ذ ه ب ی ببینم تو چهار دیواریشون چیکار میکنن! ۵ را میافتادم دنبال شوشو ببینم در نبود من چیکار میکنه! منم از همه اینوریها و اونوریها چه اسمشون اون بفله چه نیست! بیائی ببینم شما چیکار میکنین |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:42 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|