
|
|
سلام ! البته در خانه ما در سه تائیمون هم تصویر هست صدا نیست ! چون بازم سرما خوردیم آخه ما!
عهههههههههههههه پسر ما بیست ماهه شده و ما نیومدیم بگیم راستی دیروز عید غدیر بود و خونه ما خونه سیدهاست پس باید عید غدیر رو به آرتا کوشولوی خودم و بابائیش و بابای بابایش و دختر بابای بابایش تبریک بگم! دیروز به علت وخامت حلمون نتونستم بیام پیغام بذارم! و همچنین این عید رو به همه سید کوشولوها سید بزرگهای وبلاگی تبریک میگم! از جمله مریم جون مامان آرین و خود آرین کوچولو ! ایلیا خان پسر هدیه خانوم کم پیدا و یه عالمه دوستای دیگه که یادم نیست! ۱سر گل ما هم خوبه و سینه پهلو کرده! ولی زبون باز کردنش پیشرفتهای جالبی داشته! مثلا میتونه حرف ز و ش رو تلفظ کنه و میگرده کلمات ز و ش دار رو بگه مثلا میز ( ز رو یه چیزی بین ز و ژ میگه) موز - لوزی - بیضی - آزی(دهنش) شیر - کششی(کشتی) خیلی هم جالبه که میخواد همه کلمات رو تقلید بکنه! خیلی خوشبحالش میشه وقتی خونمون مهمون داریم! شنبه شب دو تا از دوستامونو دعوت کرده بودیم که یکیشون یه بچه یه ساله داشت! من وقتی چهار دست و ۱ا تو خونه میرم تا اسباب بازیهای آرتا رو جمع کنم میپره میشینه پشتم! این نی نی بیچاره رو هم با من اشتباه گرفته بود و همه اش میخواست بشینه پشتش! سر شام صندلی غذاشو آوردیم نی نی بشینه ! هی میره و میاد میگه آاتا! آآتا ! و خلاصه که دوست نداشت نی نی رو صندلی آرتا بشینه! تا اینکه غذاشو برد داد به مامان نی نی و نشست تو بغل مامان اون و غذاشو فقط از دست اون خورد! بیچاره اونم نمیدونست دوتا بچه ها رو غذا بده یا خودش بخوره! دیروزم مامانم اینا برای عید دیدنی اومدن و واسه آرتا یه هواپیما عیدی خریدند! دستشون درد نکنه! خاله اسما رو هم بنده برای کنکور ثبت نام کردم ایشالله دستم براش خوب باشه از چیزی که دوست داره قبول بشه! دومین مزه معلمی رو هم امروز چشیدم که مردسه ها تهطیل بید! راستی من تو مدرسه بعضی وقتها نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم و شوخی های بدی میکنم ! مثلا اونروز یکیشون اومده میگه خانوم ما مسائل رو قاطی میکنیم (البته به ترکی گفت قاطیروخ) و این یه کلمه دو تا معنی میده یکیش اینکه قاطی میکنیم دومی یه کم بده یعنی ما قاطریم - منم برگشتم گفتم بلا نسبت بلا نسبت نه نه ! یا مثلا میگن معلم ریاضیمون خیلی بده بهمون میگه خنگین منم گفتم لابد هستین دیگه! خب این شوخیها یه سری شوخیهای دوستانه بین دوستامونه که باید یه کمی آداب معاشرت مردسه ای یاد وگیرم! یا مثلا اونروزی برگشتم میگم ها ای چی بیده! بچه میگن خانوم شما هم بعله؟! دوختر چکار میکنی (فتحه چ و تشدید ک ) خلاصه که یه کم نور بالا میزنم! البته بچه ها خیلی دوستم دارن! و بعضی وقتها این حس منو میبره به دوران مدرسه که هرکدوم عشق یه معلم بودیم و یهو یه رقیب هم پیدا میکردیم! خیلی هم روشون گشاده شده ! اینقدر راحت دوست پسرم دوست پسرم میکنن که بیا و ببین! عمرا شوهر دارها این شکلی نمیتونن بگن من شوهرمو دست دارم که اینا به ما میگم من دوست پرمو خیلی دوست دارم اونم عاشق منه! میمیره برام و از این جفنگیات! راستی یه شعر معروف آدری هست که آهنگ خیلی جالبی هم اره شعرشو از یه جائی پیدا کردمامید وارم همتون خوشتون بیاد! اینم لینک آهنگشه! شعریه که مرغه واسه جوجه هاش میخونه جوجه لریم جوه -جوه ،جوجه لریم جوه -جوه –جوه -جوه جوجه لریم منیم قشنگ جوجه لریم توکوایپک جوجه لریم گوزله ییرم تئز گله نیز، گوی چمنده دینجه له نیز آی ،منیم! جوجه لریم منیم قشنگ جوجه لریم نه یئسه نیز من وئره رم سو وئره رم، دن وئره رم آرزوم بودور بوی آتانیز، آنا نیزا تئز چاتانیز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:46 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام سلام !عید قربان مبارک !الهی مادر حاج حانوم بشی! البته اگه دلت میخواد !
از احوالات اینجانبان نیز اگز جویا باشید ملالی نیست و سر و مر و گنده داریم از صبح تا شب دنبال وروجکمون میدویم! وای این وروجک خان ما خیلی شیطون شده! اگه بدونین! نمیدونین که! بعضی وقتها از بس یدو یدو میکنم باهاش کلهم بدنم از کار میافته و تق و لق تمام لولا های بدنم صدا میده! و احتیاج به گریز کاری حسابی پیدا میکنم! چند شب پیش موقع لالا برگشته میگه آنیه آهینه! منو میگه مثل بچه ندیده ها اینقدر چلونمشو بوسیدمش که نگو اونم که ماشالله فهمیده روشهای دل بردنو زو به زود تکرار میکرد! فردا صبح گفتم بگو هانیه برگشته میگه نیه نیه و این شد که اسم ما شد نیه! حالا از من اصرار و از موشموشک خان ما انکار که به خاطر ما بگه هانیه ! و الانه شدیم مامانیه! ه آخر با فتحه خوانده شود بیزحمت! دیروز تو لباسشوئی لباس انداختم و تا شروع به کار کرده دیدم یه صداهای عجیب غریبی میده! و انگار خیلی سنگین شده! ترق ترق صدا میداد! زدم آبشو خالی کرده و استوپ کردم و بازش کردم و با یک فروند کنسرو تخود فرنگی و یک عدد ماژیک و چند تیکه دیگه اسباب بازی سورپرایز گردیدم! پس زین پس اگر بچه کوچک در خاه دارید و لباسشوئیتان صداهای عجیب و غریب داد اصلا نترسین بلکه گم شده هاتونو از اون تو پیدا کنید ! تا دستمال پیدا میکنه شروع میکنه به تمیز کردن سرامیکهامون! مگه من اجازه دارم جارو بکشم تا صداشو میشنوه بدو بدو میاد و میگه جا جا و از دستم میگیره و شروع به کار میکنه ! اونروزی دوستم که ۲ تا دخمل دو قلوی ۳.۵ ساله داره بهم زنگ زده میگه آرا چیکار میکنه گفتم داره جارو میکشه خندیده میگه دخترای منم دارن ظرفامونو میشورن ! یگه چی کم داریم کاهامونم که این وروجکها انجام میدن دیگه! خواهر شوهرم اینا اومده بودن خونمون با پسر کوچیکه اون اصلا آبشون تو یه جوب نمیرفت ! اصولا اون کاریش نداشت ولی آرتا با اون کار داشت! تازگیها هر جائی مالی یکی شده مثلا یکی از مبلها که شوشو روش میشینه مال بابا شده و اونیکی مال مامان و دیگه کسی حق نداره رو اونا بشینه و تا من میشینم روی مبل بابائی زئدی منو بلند میکنه و میگه بابا و بابا رو کشون کشون میاره مینشونه روش! حالا احسان رو هر کدوم میخواست بشینه میگفت مامان ! یا بابا ! یا آرتا! تا به هر چیزی دست میزد ازش میگرفت و نمیداد! شوهر خواهر شوهرم فلش کارتهای حیوانات آرتا رو بهش نشون داده و دیگه از بس اسم همه رو گفته بود چشاشون رفته بود رو کله شون! میگن خیلی جالب همه رو بلده! تازه اسن روباه رو نمیدونه چشاشو ژاپنی میکنه! تصمیم گرفتیم روزی از نیم ساعت شروع کنیم به انگلیسی حرف زدن تو خونه! الاتم داریم میریم خونه بابام برای مراسم ببعی خوران! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:33 توسط مامان نی نی |
|
|
یه چند وقتیه که نوشتنم نمیاد !خوب چیکار کنم نمیاد دیگه! هی زور میزنم! خودمو میکشم نمیشه که نمیشه که نمیشه !
چند روز پیش یه مهمون بسیار برجسته تو شهرمون داشتیم که قرار بود بعد از ظهر بیاد و کل مدارس رو بعد از ظهری کرده بودن که برن استقبال(اجباری)! اگه بدونین چه اوضاعی بود! البته الحمدالله رب العالمین بنده روز آفم بود و ترخیص بودم از این برنامه ها! بعد چی بگم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آهان آرتا یه هفته ای میشه که اوضاع گوارشیش بهم خورده و گلاب به روتون یه حالت یبوست داره و ذره ذره دفع میکنه و یهو میبینی تو روز ۷-۸ بار بیرون روی خیلی کم داره! دیگه هر چیزی به ذهنمون برسه بهش دادیم ولی توفیری نکرده! از آب انجیر بگیر تا خاک شیر و آب درمانی و آش و روغن زیتون و کیوی و ..... دیگه میخوام فردا ببرمش پیش دکتر! نمیدونم بچم چش شده! از صبح تا شب ان دفعه سی دی چی و چرا رو میبینه بازم میگه نی نی ! تازه صندلی غذاشم گذاشتیم جلوی لب تاب (آخه ما سی دی نداریم) و همراه با غذا فیلم میبینیم! ۵ هفته بود که جمعه ها کلاس داشتیم که خدا رو شکر تموم شد خیلی بده که جمعه ها رو نداشته باشی! یه رستورانی اینجا باز کرده به نام ترک ! اونروزی دیدم اولش یه ا گذاشتن شده اترک! اما کن گیر داده بهشون! راستی گه میکنید با اوضاع بسیلر زیبای ا قتصادی! منکه دیگه هنگ کردم! خودشم همه چیز در سکوت خیلی شیک گرون میشه! گوجه ۲۳۰۰ تومن !گوشت ۸۵۰۰ یه مرغ کوچولو ۶-۷ تومن! ما که به زور به آخر ماه میرسیم ! اینروزها همه به زور به آخر ماه میرسن شما چطور! خدا سایه این شوشو جونمو از سر ما کم نکنه که خیلی زحمت میکشه ! واقعا بعضی وقتا فکر میکنم اگه مثل بقیه مردها بود من چیکار میکردم! خیلی خیلی تو بچه داری کمک حالمه! واقعا شرمنده ام میکنه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:6 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام! حال و احوال که خدا رو شکر خوب و خوشه! الهی آمین! الهی مادر هیچ وقت روز بد نداشته باشین و همیشه سر حال و سر و مر و گنده پیش نی نی هاتون و شوشو هاتون و خانوادتون باشین!
چهارشنبه به خاطر یه مریضی کوچولو قرار بود یه اسکوپ داشته باشم ! حالا چی چی اسکوپ نمیگم ! ولی خوب روز خیلی سخت و بدی رو داشتم و نمونه ها به پاتالوژی سپرده شد تا نتیجه نهائی هفته بعد بهم داده بشه! چهارشنبه بعد از دکتر اینقدر حالم بد بود که تا رسیدم خونه خوابیدم تا فردا ساعت ۱۰ و اگه کلاس نداشتم خیلی هم بیشتر میخوابیدم! نگران نباشین چیز زیاد مهمی نیست ولی خدا بعضی وقتها یه تلنگر هائی رو تو زندگیمون میزنه که یادمون باشه انسانیم و یه لحظه هستیم و یه لحظه نیستیم! خدا رو شکر اسکوپ چیزی رو نشون نداد ولی تا برم نو چند هفته انتظار خیلی بهم سخت گذشت ! نشانه های بیماریمو توی اینترنت پیدا میکردم و وقتی کودکم رو میخواستم بخوابونم و میخواستم براش لالائی بخونم به این فکر میکردم اگه این بیماری چیز جدی باشه! اونوقت !!!!!!!!! اگه من نباشم اونوقت بچم چی میشه! و ساعتها گریه میکردم! اینو الان میگم چون دیگه از بیخطر بودنش مطمئنم ! ولی وقتی نگرانی شوشو رو محبتهای وقت و بی وقتشو دلداریهای پشت پرده و غیر مستقیمشو میدیدم دلم بیشتر به درد میومد ! و همه اینها وقتی بود که نمیتونستم دلتنگیهامو به کسی بگم که مبادا موجب نگرانی و ناراحتی یکی دیگه هم بشم! که مبادا شوشو بیشتر ناراحت بشه و تو دلش نگه داره ! که مبادا آرتا متوجه بشه! خدایا ازتو ممنونم که منو برای خوانوادم بخشیدی! ازت ممنونم که بازهم به من یادآوری کردی که وجود داری و چقدر مهربانی! ببخشید اگه ناراحتتون کردم ! ازتون خواهش میکنم در مورد چند و چون قضیه چیزی بهم نگین و نپرسین همین! حالا یه چیزی ! آرتا اولین شعر زندگیشو میخونه! البته فقط قافیه شعر رو ! قسمتهای قرمز مال آرتاست! یه توپ دارم قی قی سرخ و سفید و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآابی میزنم زمین هبووووووووووووووووووووووووووووووووودی تازه ۲ ساعت شعر خرگوشه رو میخونیم تا آقا آخشو بگه! خوشحال و شاد و خندانیم رو هم موقع دست زدنش دست میزنه! موقع پا کوبیدن پاهاشو زمین میکوبه! به ببری میگه ببی!اونروزی بابائی گلوش میخواره خر و خر صدا میده میگه مامانی بابا ببی! یعنی بابائی صدای ببری در میاره! راستی امروز اون شاگرد زرنگه برام نامه داده چه نامه ای! واقعا خیلی بچه ان این بچه ها! نوشته وقتی شما خسته از در با سر رو روی گچی از کلاس بیرون میروید و ما بیتفاوت به این همه عشق واقعا از خود بیزار میشوم! ۳ صفحه نامه نوشته ! باید باهاش حسابی حرف بزنم! یکی از همکارام میگفت که به من گفته من بچه ششم هستم تو خونه و هیچ کس به من توجهی نداره !تا حالا بابام نپرسیده چی لازمم داری! اصلا میخوای ببرمت برات یه کتاب بخرم؟همیشه خونمون پر از مهمونه و مادم هم مشغول پرستاری از مادر بزرگ مریضم و من فقط با رس خوندن خودمو مشغول میکنم! اونروزی رفتم طبقه پائین دیدم کسی نیست فهمیدم بدم اینکه حتی به من اطلاع بدن رفتن عروسی! و خلاصه که هیشکی منو دوس نداره هیشکی! خلاصه عالمی داریم با این بچه ها! راستی دیروز عصر بنده خودمو به خرید یک فروند کیف برای مدرسه مزین کردم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:11 توسط مامان نی نی |
|
|
آقا این می می شد یه شرط واسه لالا! یعنی تا میگی آرتا بیا بریم لالا زودی میگه می می !
اونروزی مادر شوهرم میگه یه دستمال برداشته زده به زبونش تا خیس بشه و بعد کشیده رو سرامیک تا تمیزش کنه! میگه گفتم حتما تو با آبدهنت جائی رو تمیز کردی یاد گرفته روزی صد هزار بار باید بره کابینت چرخ گوشت رو باز بکنه بگه اتی(گوشت به زبان ترکی به اضافه ی ! ) به زور منو تو خونه مامانم برده جلوی بوفه کابینت و ویگه کاکو ! منم تا حالا نشنیده بودم بعد بلندش کردم اشاره به یه کاسه کرده نگاه کردم دیدم شکلات کاکائوئی توشه! دو روزه تو دستشوئی با دمپائی میریم و چمباته میشینه و میگم جیش کن دو ساعت به خودش نگاه میکنه و پا میشیم میائیم ! و اما من تو کلاس دوم دو تا شاگرد دارم که شاگرد اولن و زرنگ! ولی خیلی خیلی مغرور و از خود مرسی! اونروزی نیم نمره به یکیش کم دادم برگشته دو ساعت چونه زده بعدش میگه خانوم بچرخ تا بچرخیم! به یکیش گفتم بیا پا تخته اینو حل کن چنان با افاده تشریف آورد یعنی خانوم من لباسم کچی میشه اه اه اه اه! دیروز یکی از بچه ها اومده میگه فردا امتحان نگیر گفتم امکان نداره (آخه امتحان نگیرم اصلا نمیخونن ) میگه خانوم خیلی نامردی ! امروز اومده پیشم میگه معذرت میخوام خیلی ناراحت بودم که شما ناراحت شدین ! شب نتونستم بخوابم و از این حرفا ! بعد شاگرد زرنگه میگه خوب حقیقت تلخه! دیگه نتونستم تحمل کنم تو کلاس گفتم همه بشینین و یه عالمه حرفای نصیحت وار گفتم ! گفتم هر کی باهوشه یا خوشگله خودش عاملش بوده یا خدا؟ خودش اصولا هیچ نقشی نداشته که الانم بیاد فخرشو بفروشه! و یه عالمه حرفای از این مدلی که فردا نمیتونین تو اجتماع زندگی کنین و اخلاق خیلی مهمه و ....... خلاصه از دست بضیهاتون خیلی خیلی ناراحتم! که دیدم لپاش قر گرفته و قرمز شده! بعد اومده میگه همه این حرفا رو به من گفتین؟ و کلی باهاش صحبت کرم! خلاصه که کلی هم کارهای مامانونه میکنیم نصیحت میدیم حال میگیریم!البته من با بچه ها خیلی دوستم و منو خیلی دوست دارن ولی به موفعش حالگیری هم میکنم! مثلا گفتم شنبه بیام ببینم کسی تمرین ننوشته دفترش پرت میشه وسط سالن ! کاری بود در خدمتیم! از دوستان پرسیدن که آیا از مدرسه رفتن راضیم! حقوقم حدود ۱۰۰ تومن (اضافه کاری) اومده پائین و حقوق جالبی نمیگیرم! ولی کلهم راضیم چون مطالعاتم رفته بالا و انرژیک تر شدم! دو روز در هفته خونه هستم! البته تدریس انرژی زیادی از آدم میگیره! و از مدیریت هم زیاد راضی نیستم ولی خوشبختانه کلاسهائی که میرم ۱۸ نفرین ! و کلاسهای معماری و گرافیک و کامپیوتر ۴۰ نفر به بالا هستن که معلمهاشون واقعا سرسام میگیرن اینم طرح آقای وز یر بود دیگه واسه صرفه جوئی طرح ت جمیع کلاسها رو داده و پدر معلمها در میاد! مثلا آدم حرصش در میاد وقتی مدیر میاد و درصد قبولی دین و رندگی رو با درس مد ار مقایسه میکنه ! اصولا هنر ستان مد یریت مهندس باید داشته باشه! که تو پسرانه ها اینطوریه ولی تو دخترانه ها نه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:22 توسط مامان نی نی |
|
|
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا خدا خدا خدا ! آخه این ویروسها رو چرا آفریدی آخه! بازم این آرتا خان ما مریض شده! هنوز سرفه اونیکی مریضی بهتر نشده که از امروز آبریزش جدید شروع شده!
ابن چند روزه رو هم خیلی سرم مشغول بود ! بابام رفته بود عراق و ۵شنبه اومده بود و کلی باید مهمون داری میکردیم که در نتیجه کلی قطعنامه تو خونه بابام صادر کردیم که از این به بعد هر کی بخواد بره مسافرت یا یواشکی میره یا اینکه با رای اکثریت! ماشالله این مردم هم که فقط دنبال یه جائی هستن تلپ بشن!از صبح اونجا بودن تا بعد از شام تشریفشونو بردن! شوشو میگفت شامو بکشین تو یه بار مصرف بگین موفع رفتن دم در تحویل میدیم تو مردسه هم که این بچه ها از بس رو دارن آدم بعضی وقتها هنگ میکنه! آیا شما هم در جمع بچه دارهائی که بچه شیطون دارن ولی همه اش بچه شما رو میبینن زجر میکشین؟ آقا من اونروزی تو خونه مامانم میخواستم یکی دو نفر رو بزنم! آخه نمیدونین که اومده میگه آرتا به نیما میگه نی نی رو بزنم؟ اومده میگه بچه ات خیلی داره میدوه ! خیلی شلوغه! خوب کاری میکنه تو رو سنه نه! خونه مامان بزرگشه ! وقتی خونه تو اینکار رو کرد ناراحت بشو اولا! بعدشم برو بچه خودتو جمع کن منو نصیحت نکن! کلا من با ایراد تراشی واسه بچه مردم موافق نیستم! البته قبل از آرتا هی ایراد میگرفتم ولی الان دیگه نه! از بچه به خاطر بچگیش ایراد نمیگیرم و کلا به بچه ها از یه منظر دیگه ای نگاه میکنم! ولی نمیدونم چیه که خیلی ها فکر میکنن بزرگتر بچه مردم هم هستن! مادر شوهر من یه اخلاق خوبی داره مطلقا نوه هاشو دعوا نمیکنه و معتقده که تربیت بچه فقط مختص پدر و مادرشه و اون فقط اطلاع رسانی میکنه به مامانشون و مامانشون هم عمرا پیش بقیه چیزی به بچه هاش بگه یه مقدار که از روی قضیه گذشت خیلی آروم بچه رو میبره یه اتاق دیگه و بهش تذکر میده و حتی بقیه هم متوجه نمیشن که به این بچه تذکر داده شده! و به شخصیت بچه خیلی اهمیت میدن! راستی اگه دزدگی ر خواستین نصب کنین به من اطلاع بدین بیام نصب کنم آخه تو کلاسهای جمعه مون بهمون یاد دادن! برام دعا کنین ۳ شنبه و چهارشنبه سختی رو پیش رو دارم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:2 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|