تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
سلام سلام صد تا سلام! جینگولیهای خاله! اوا امروز خاله شاهدونه رو نگاه کردم سرایت کرده بهم! آخه برف میومد اینه که فقط شبکه ۲ داشتیم!

ممنون از همه ابراز محبتها و نگرانیهاتون! من از ۴ شنبه کلیه داروهای آرتا رو قطع کردم! بدون اینکه حالش بهتر بشه! تو این یه هفته غذا رو فقط با سرنگ اونم فرنی و حلیم برنج بهش با دعوا میدادم !الهی بمیرم که بچم اصلا حال و حوصله نداشت !هفته گذشته خیلی برامون سخت گذشت! دختر خاله شوشو به منشی دکتر سخا زیر میزی میده اینه که واسه اون برای همون روز نوبت مینویسه! آخه این منشی خان واسه خودش برو بیا و حکومتی براه انداخته! ۴ شنبه مامانم اومد خونه ما و من رفتم سر کار واسه بعد از ظهر هم خاله فهیمه زنگ زده بود گفته بود بچه رو بیاره ما هم بردیم گفت من نگفتم بیارین حالا بشینین اگه از مریضها نیومدند و ....... شاید راتون بندازم که بهم برخورد و برگشتم! ۵ شنبه صبح آرتا بازم با گریه و بهانه گیری پا شد و منم براش فرنی با عسل درست کردم(از وقتی مریض شده براس عسل میدم یا تو شیرش یا تو چائی یا تو فرنی) و به زور سرنگ دادم خورد! مثل تایر پنچری که بهش باد بزنن این بچه یه کم جون گرفت و پاشدیم رفتیم کلینیک دکتر غریب ! دکتره بازم یه عالمع دارو نوشت که بازم نخریدم تازشم میگه خانوم اگه بچه اشتها نداره شما نباید بهش غذا بدین ! میگم وقتی بچه فقط گریه میکنه و نمیخواد غذا بخوره و بعد اینکه به زور خورد حالش کلی خوب شد شما نتیجه نمیگیرین که این بچه گرسنه بوده ! دیگه چیزی نگفت! تو راه برگشت به خونه براش یه لپ لپ خردیم که مشغول بشه و یه بشته هم شیرین گندمک و دو سه تائی خورد و براش جگر هم خریدیم و اومدیم خونه که خدا رو شکر یه سیخ کوچولو خورد و دیگه غذا خوردن رو شروع کرد! و منم از اینکه داروهاشو قطع کردم خیلی هم خوشحال شدم! و الان به اندازه یک هفته شیطونی ذخیره شده داره که نپرسین بهتره !

تازگیها هر چی بدستش میرسه پرت میکنه ! و تلاشهای من در کنترل این پدیده به نتیجه ای نرسیده! تو کتاب نوشته که اسباب بازیهای نرمش رو بدین تا پرت کنه ! ولی صبح یه کاسه پیرکس رو برداشت و من تا بخودم بیام با سرعت برق پرت کرد رو سرامیک جلوی آشپزخونه و کلیه زندگی ما شد خورده شیشه! آرتا رو گذاشتم تو صندلیش و یک ساعت تمام شیشه جمع میکردم!

این بچه باید هر نوع کبابی رو رو صیخش بخوره! و اگه بریزی تو ظرف قهر میکنه

براش رنگ انگشتی خریدم یه دست لباس کهنه تنش میکنم و روی زیر انداز چند تا کاغذ میذارم جلوش و همه جاشو رنگی میکنه و کیف عالم رو میکنه!

بنده کلی دارم آموزش کاریکاتو از یکی از شبکه ها میبینم

جینگول خان خواب تشریف داشتند که الانه بیدار شدند

کلی طوطی بازی راه انداخته! تازه سر کار هم میذاره! به مادر بزرگش پسر عمه هاش میگن تاجی مامان! اینم یاد گرفته میکه! ولی یه بار گفت تاجی بابا و ما خندیدیم از اون روز ایشون شده اند تاجی بابا! !

فلش کارت میوه ها رو باهاش کار میکنم! همه رو شناخته و تا یکی رو میخوام همونو میده برام!

این نی نی ما قهر کرد برم بهش برسم

فعلا باییییییییییییییییییییی

بعدا نوشتم: الان داشتم واسه آرتا جگر به سیخ میکشیدم و شروع کردم به شمردن گفتم یک - دو - گفت سه گفتم چهار گفت پنژ - گفتم شیش گفت هپت گفتم هشت - نه گفت ده  !داشت دو تا شاخ اون بالا جوونه میزد! اصلا فکر نمیکردم اعداد رو بلد باشه! فقط میخواست قدم رو بره میگفت یش دو یش دو! یا تو مریضیش وقتی میخوایت که راش ببرم میگفت یش دو یعنی قدم رو! خلاصه که کلی بوس بوسیش کردم و کلی ذوق زده شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:41  توسط مامان نی نی | 
سلام! شما با یک عدد مامان آرتای افسرده طرفین ! آخه بازم آرتا مریض شده! اون شبی که لپاش قر گرفته بود میخواستم بزنم زیر گریه! شبی که پاشدم دیدم تو تب داره میسوزه میخواستم داد بکشم بگم نهههههههههههههههههههههههههههههههههه! آخه این بچه چقدر بای مریض بشه! از مهر تا حالا ۴ تا شیشه آنتی بیوتیک خورده! واقعا دیگه موندم چیکار کنم! علی الخصوص که ایندفعه وضعش خیلی خرابتر بود! از قبل از تاسوعا آبریزش بینی داشت که گفتم هیچی بهش نمیدم تا بدنش خودش مقابله کنه که از روز جمعه بدتر شد! دیگه به این نتیجه رسیدم که تا میریم مهمونی این بچه مریض میشه! یعنی دارم به چشم زدن حتی از روی محبت حتی از طرف خودم معتقد میشم! والله راست میگم! تا یه کم قربون صدقه اش میرم و دلبری میکنه زودی از دماغش میاد! این چند روزه با تب بالا و ابریزش شدید بینی و سرفه دست و پنجه نرم میکردیم فقط رو پاهام خوابیده و در بیداری هم تو بغل بوده و وقتی هم میخوابه تاکید به داشتن تتو (پتو ) میکنه! شده یه پوست و یه استخون! سه روزه به غیز از شیر چیزی نخورده البته از دیشب بهش با سرنگ حلیم برنج هم میدم! امروز طهر هم یه سیخ کوچولو جوجه کباب براش درست کردم که خورد ولی تا الان چیزی نخورده

این چند هفته رو هم که نبردمش پیش مامانم حسابی مامانی شده و خونه مامانم اینا که میریم دیگه منو ول نمیکنه!

عاشورا رو هم خونه مامانم نذری بود رفته بودیم اونجا البته یه روز قبلشم رفته بودم واسه کمک! و آرتا پیش شوشو بود!

این چند روزی حسابی نذری خوردیم و آخرشم از دماغمون در اومد

اونروزی تو ماشین خودش سعی کرد و گفت اتو بوس! یعنی اولی کلمه دو سیلابی ۱۰۰ بار هم تکرار کرد ولی تا رسیدیم خونه دیگه نگفت! تا حالا هم دیگه نگفته!

بنده با یه بچه لجباز تخس طرفم! ظهر با هم لالا کرده بودیم که قبل از بیدار شد و چشتون روز بد نبیده با کف دستش شترق روی صورتم! و من با این حالت یهوئی از خواب بیدار شدم! و تا گفتم عهههه آرتاا این چکاریه کردی بازم تکرار شد! و منم گفتمم باهات قهرم ! و رفتم از اتاق بیرون! اونم دنبالم اومد و وقتی دید محلش نمیذارم رفت تو اتاق درم بروی خودش بست! (نشون به اون نشون که یه بار بابائی چند ماه پیش اونو برده بود تو اتاق گذاشته بود که تنبیه بشه! ) و منم سرم تو کار خودم بود ! فقط چند دقیقه یه بار میومد و دماغشو نشون میداد که پاک کن و من پا میکردم و میرفت! بعد اومد تو آشپزخونه و سینی رو برداشت و بهونه میمو(لیمو ) گرفت! منم بازم محلش نزاشتم میخواستم ببینم چیکار میکنه آخرش! فقط گفتم خیلی کار بدی کردی مامانی رو آخ کردی عوض اینکه بوسش کنی و بیدارش کنی آخش کردی! خلاصه دید نه راه نداره و من لیمو نمیدم بهش! منم نشستم رو زمین ببینم چیکار میکنه که بالاخرخ اومد اینطرف و اونطرف صورتم رو بوسید و بغلم کرد و بعدش بازم گفت میمو! یعنی این بچه ها قد یه آدم بزرگ میفهمن باید خیلی دقت کنیم!

وقتی چیزی رو میخواد و من بهش توضیح میدم که چرا نمیشه اونو داشته باشه حتی اگه یه اسباب بازی محبوب باشه زودی پسش میده و دیگه نمیخوادش!

آرتا از چهارشنبه میره خونه مامانم اینا و روزانه هامون به منوال قبل برمیگرده

هر مدلی میگم واسه عکس گرفتن وایمیسته انگار همون بچه نبود که بعد از آتلیه آویزون بودیم! از بس ووول خورده بود

راستی دکترش گفت چرا هنوز پوشک میبندی باید از ۱۸ ماهگی بهش جیش کردن رو یاد بدی منم موندم! شما چه تجربه ای دارین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:44  توسط مامان نی نی | 
وقتی خوابش میاد و می می رو میدم دستش ! تلویزیون رو میبنده و دست منو میگیره کشون کشون میبره تو اتاق خواب و تا می می تموم بشه آرتا خواب خوابه!

بعضی وقتا من میشم هووو اونم از اون هوو ها! به هیچ وجه چشم دیدن منو نداره! اینقدر جالبه همه کارهاشو باید بابائی براش انجام بده و تا من میخوام بهش نزدیک بشم هلم میده و میگه جیت(برو)

وقتی پی پی میکنه یکی میزنه به باسنش و میگه پی پی ! اوایل میگفت چیشششششششش! صبح هم زحمتشو داده به مادر بزرگش! این اولین باری بوده که چنین زحمتی گردن ایشون میافتاده و وقتی دیدک دایپر رو برعکس بسته کلی خندیدم!

صبح مراقب بودم! به شوشو گفتم بو ماشینو در بیار تا منم آرتا بزارم پائین و بیام! وقتی رفت دیدم صدای دزد گیر اومد و بعد از چند دقیقه خودش اومد که باطری خالی کرده و روشن نمیشه! حالا ی زنگ بزن به این آژاتس و اون آژانس که یه ماشین گیر بیاری ! نه خیر پیدا نمیشه کرد از بس هم سر و صدا کردیم آرتا بیدار شد و یعد سپردن آرتا به صورت پیاده ره سپار شدم! تاکسی ها دربستی ۳۵۰۰ برای ۲ قدم راه میخواستن در حالی که آژانس ۲ تومن میگیره! که راضی به رفتن شدم! خلاصه که امشب یه خواب ناجالب دیدم که تعبیرش این شد! آخه میگن تو خواب به مرده چیزی بدی خیلی بدهه و ما هم به خاله خدا بیامرزمان یه چیزی دادیم و اون همانا این بلای یخ زدن در حالی که کمر درد اساسی هم داشتم بود!

امتحان دوشنبه و ۵ شنبه لغو شد و بنده تا شنبه آینده در خانه تشریف فرما هستم!

دوستان عزیز لیست غذاهای پست قبلی فقط غذاهای برنجی بودد

و اما لیست غذاهای نونی!یا همون خوراک مانند

۱- راگو

۲- تاس کباب

۳- یتیمچهاسمش اینه دیگه چیکار کنم

۴- سالاد الویه

۵ سالاد ماکارونی

۶- شامی

۷- کوکوی سیب زمینی

۸ - سیب زمینی درسته و تخم مرغ و نعناع

۹-خوراک لوبیا سبز

۱۰ دلمه فلفل

۱۱ - دلمه بادمجان

۱۲ میرزا قاسمی

۱۳- کشکی بادمجون

۱۴- مرغ توپی

۱۵- کوکوی مرغ و قارچ

۱۶- کوکوی لوبیا سبز

۱۷- کوکوی سبزی

۱۸ - کوکوی مرغ ۲

۱۹- چیکن استراگانف

۲۰ - خاگینه

۲۱- پیراشکی

۲۲- پیتزا در انواع مدلها

۲۳- انواع کرپ

۲۴- آبگوشت

۲۵- ماکارونی

۲۶- لازانیا

۲۷- یه سری غذاهای من در آوردی هم دارم که مثلا سیب زمینی سرخ کرده و قارچ و مرغ و فلفل دلمه یا یه چیزائی تئ این مایه ها که باهم قاطی میکنم

۲۸- دل و جگر

۲۹- نرگسی

 

انواع سوپ و آش:

۱- سوپ مرغ

۲- سوپ جو

۳ سوپ خامه

۴ آش ماست

۵- آش کشک

۶ - آش جو

۷- آش دوغ

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:20  توسط مامان نی نی | 
تا گفتم خدا برف زودی یه قابلمه ! نه یه لگن شاید هم بیشتر البته به اندازه خدائی ریخت رو سرمون و ما رو کلی هیجان زده کرد ! البته اگه یه ۳-۴ ساعتی صبر میکرد بهر بود آخه اگه بدونی چه بلایائی سرمون اومد! خب مثل بچه های خوب ساکت یشینین تا بگم!

گفته بودم که دیروز دعوت بودیم واسه مراسم بعد عقد کنون دختر خاله شوشو برای خونه داماد! خاله شوشو فرمده بود ساعت ۳.۵ خونه ما باشین تا بریم! منم خدا میدونه با چه وضع اسفناکی حاضر شدم و نهارم رو نصفه خوردم و د بدو خونه اونا به همراه مادر شوشو! وقتی رسیدیم خونشون چشامون چهار تا شد! هیچ شخص حاضری رو برای رفتن به مراسم ندیدیم! وقتی جویای احواات شدیم خالهه گفت خودم گفتم زودتر بیائین تا یه کم دور هم بشینیم ! بدتر از همه عروس خانوم موهاشم شونه نکرده بود چه برسه به سشوار و آرایشو ....! برف هم نم نمک داشت میبارید و تند تر هم میشد! اومدن بقیه مهمونا کشید تا ساعت ۵ ! برف بیشتر و بیشتر شده بود! از انطرف هم خانواده دوماد هی زتگ پشت زنگ که زود باشین کجائین و از این حرفا! آژانس گیر نمیومد! دوماد اونیکی خاله رفته بود زنجیر چرخ بخره! دوماد اونیکی خاله هم هنوز تو راه تو ترافیک برفی بود! دیگه یه ربع به ۶ گفتم ما یه ماشین راه بیافتیم بقیه هم میرسن! ا خواستیم بریم عروس خانوم رو که دیدم وحشت کردم! جلوی موهاش وز کرده بود! و اصولا خودشم برای اینجور چیزا خیلی اسپورتیه و خیلی هم بچه (۱۹ساله) برش گردوندم یه کم به موهاش رسیدم و برگشتیم! تو راه مادر شوشو هی میگفت تصادف میکنیم و تو راه میمونیم الا و بلا کاو ها رو بدیم خونه عروس و نریم! ولی من یه جورائی دلم واسه لیدا میسوخت و گفتم بریم خدا کمک میکنه! با یه ترافیک سنگین و برف سنگین راه ۵ دقیقه ای رو حدود ۴۰ دقیقه کشید تا برسیم و حدود ساعت ۶.۵ رسیدیم خونه دوماد! و با قیافه های گگرفته و عصبانی یه عده خاونواده دوماد مواجه شدیم که به شخص من خیلی برخورد! و کلی سرزنش و حرف بامون کردند! یکی دو تا تیکه انداختم ها ولی گفتم بعد دق دلیشونو سر لیدا در میارن که دیگه چیزی نگفتم! اصولا یه جورائی از اون خانواده های قبیله ای هستن که هر کی یه نظری داره و من اصلا خوشم نمیاد! به لیدا هم گفتم که اگه یه کم زرنگ و تیز نباشی حسابی بازیت میدن اینا ! یه جورائی خوشم نیومد(نیلدا جون پیش خودمون باشه ها)

خلاصه که با سلام و صلوات به همراه مادر شوهرم راه افتادیم و برگشتیم که خدا میدونه با چه وضعی رسیدیم! قیافه شوشو هم دیدنی بود! عصبانی ولی چون طرف خودش بود نمیتونست زیاد غر بزنه!

ما یه چیزی داریم که نمیدونم شما هم میگین این حرفو یا نه! وقتی تو مراسم عروسی یکی برف بیاد میگیم طرف ته دیگ خور یا ته قابله خور حرفه ایه! یعنی به ته هیچ قابلمه ای رحم نکرده! اصولا لیدا هم از این امر مستثنا نبوده! چرا که هم تو عقدش و هم تو این مراسمش حسابی برف داشتیم! میگم لیدا تا خدا به گوشش اسم تو میرسه برفا رو میفرسته!

صبح امروزم با آرتا رفتیم حیاط برف بازی! پوتین هاشو پاش کردم و حسابی پوشوندمش و رفتیم و حسابی بازی کردیم ! با شوشو هم کلی گلوله برف بازی کردیم !

من حسابی تو پیدا کردن غذا برای شام نهار مشکل پیدا کردم! میخوام یه لیست غذائی اینجا درست کنم و شما ها هم هر غذائی که اینجا نیست و درست میکنین اضافه کنین به لیست! البته فقط اسمشو !چون واقعا بعضی وقتها حتی پیدا کردن یه اسم هم خیلی سخت میشه!  اگه نیاز باشه طرز تهیه شو هم بعدا ها میذاریم! لیست شماره یک انواع پلو و خورشت :

۱- ماهی پلو

۲- ته چین مرغ(معمولی و قالبی)

۳- خورشت هویج

۴- باقالی پلو با ماهی

۵- "        "     با گوشت و ماهیچه

۶- زرشک پلو با مرغ

۷- خورشت لوبیا سبز

۸- خورشت بادمجان

۹- فسنجون

۱۰ - کباب تابه ای کوبیده

۱۱- کباب برگ تابه ای

۱۲- قرمه سبزی

۱۳- خورشت کرفس (شوشو دوست نداره)

۱۴ لوبیا پلو

۱۵- قیمه

۱۶- جوجه کباب زعفرانی به صورت سیخ و تابه ای

۱۷- دیگه یادم نمیاد اگه یادم اومد اضافه میکنم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:57  توسط مامان نی نی | 
سلام !

وقتی تو امتحانا مراقبم اولین چیزی رو که نگاه میکنم زمان امتحان بالای ورقه مورد نظر استه! بعد لحظه شماری که این بچه ها ورقه هاشونو بدن بعد بزنم به چاک! بعضا هم بعضیهاشون اینقدر حرصم میدن که خدا میدونه! مثلا ورقه رو میزاره جلوش خودکارم روش پاهاشو رو هم میاندازه بعد منو میشم تماشاگه راز! قکر کن فقط یه نفر باقی مونده و این یه نفر هم یه ربع بشینه تو رو نگاه کنه! بابا جون ننه ات پاشو برم ما هم بریم! دیروز کم مونده بود ورقه یکی رو پاره کنم ! داشت تقلب میکرد!

این عسل مثل ما عشق میمو (لیمو) و نانو (نارنگیه) و ا یه سینی میبینه یا لیمو گیر رو میبینه فیلش یاد هندستون میکنه! اونروزی اطاعت امر کردم و بساط رو پهن کردم اومده بوسم کرده میگه میشی مامان میشی! منو میگین

خدا میدونه واسه خوروندن یه قاشق ناقابل غذا باید چه زانگولر بازیهائی در بیاریم و دقلک بازیهائی بکنیم! دیروز بعد تموم شدن غذاش داشتم از خستگی میمردم!

خدا پدر مادر این چیه و چرا رو بیامرزه که کلی بچه مونو مشغول میکنن!

پریروز داشتم میرفتم بیرون صدای قورباغه رو درآورده که یعنی بخر برام! منم رفتم خریدامو کردم آخر سر یادم افتاد و خدا رو شکر مغازه ای که رفته بودم داشت ! تا اومده خونه اومده بسته های تو دستم رو وارسی میکنه! مامانم میگه از وقتی رفتی میگه مامان دردر قورررررررررررررررررررررررررررررر!

میونه اش با این حیوانات پشمیش خیلی خوبه و هر روز با کیشون میخوابه با یکیشون میره ددر! دیروز هم همای سعادت بر شانه مارمولک سندیمون نشسته بود و دیگه شده بود عزیز دوردونه ما! آخه تو یه سالی که اینو داره اولین بار بود که مورد الطاف آرتائی قرار میگرفت!

ما اینخا یه رسمی داشته بودیم (الان خیلی کم رنگ شده) به نام کبین کسمه گوروشی! کبین کسمه یعنی عفد گوروش هم یعنی دید و بازدید و این مراسم یعنی خونواده دوماد جمع میشن میرن خونه عروس و واسه اش کادو میبرن و برعکس !حالا واسه امروز ما رو ئعوت کردند ! بدون توجه به محرم! راستش منم اصلا حوصله رفتم ندارم! ولی اگه نرم هم اینقدر زنگ میزنن که آخر سر مجبور به رفتن میشم! موندم چیکار کنم!

امسال چرا اینقدر بارندگی کمه! ؟

من تازگیها دچار یه سری تردید های رسومات مذهبی شدم! نمیدونم علتش چیه شاید تند روی یه عده باعث شده! باید مطالعه کنم در این مورد تا به یقین برسم! مثلا چند روز پیش یه ایمیل در مورد پیدا شدن کشتی نوح پیدا کردم نوشته بود یه کتیبه  باهاش پیدا کردند  که روش اسم پنج تن نوشته شده! که حضرت نوح خدا رو به حق اونا قسم داده! یا اونروز یکی اومده بود سخنرانی میکرد میگفت تو مراسمی که حضرت موسی  هارون با فرعون داشتند فرعون حضرت علی رو پشت اونا میینه و از حال میره! بعضا یه چیزائی تعریف میکنن که دو تا شاخ رو سرم سبز میشه! و باورش برام خیلی خیلی سخت میشه! خودشم این اواخر دیگه خیلی بیشتر شده! و یه عده هم دامن میزنن بهش !آیا شما در این موارد مطالعه ای داشته اید؟ شما با این سخنان چگونه برخورد میکنید!

بعدا نوشتم! ۱۰ دقیقه از حرفم نگذشت که برف باریدن گرفت و آن مرد در برف رفت!

از یادم رفته بود گفتم بنویسم دیگه:

من : عمو زنجیر باف

آرتا بیییی

زنجیر منو بافتی

آرتا: بییییی

پشت کوه انداختی

آرتا بیییییییی

بابا اومده

آرتا: چی چی

نخود و کیشمیش

آرتا میو میو میو میو

الان گل پسرم خرسشو گرفته به یه دستش و با دست دیگه اش جارو میشه ! دقیقا یه دستی جارو میکشه!

فقط عاشق گوشتهای غذاست و گوشتها رو سوا میکنه (از بشقاب ما هم مایه میذاره) و میخوره!

اتوبوسو کاملا میشناسه و هر جا میبینه یا صداشو تو خونه میشنوه بدو بدو میاد به من میگه بوسی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:53  توسط مامان نی نی | 
سلام ! من امروز یه نمه اعصاب ندارم! از بدنسازی هم اومدم بدنم کوفته شده! میدونین قضیه چیه! من سر این فامیل زهلم گتمیشم همیشه با مامانم دعوام میشه! اه اه اه اه! چقدر بده که آدم سر کسای دیگه اعصاب خودش و یکی دیگه رو بهم بریزه! یه چیزی که هست مامان من خیلی تشریفاتیه و من نیستم! و قضیه دیگه اینه که اون معتقده که فامیل اعم از اینکه باهاشون صمیمی باشی یا نباشی باید باهاشون ارتباط داشته باشی! ولی من میگم نه خیرم فقط با اونائی که طرز فکر و نوع خانوادت بهم میخوره میتونی رفت و آمد داشته باشی! یه چیزی در گوشتون بگم؟ من از اکثر اهالی فامیل خودم بدم میاد! همین ! دوست هم ندارم زیاد رفت و آمد کنم! حالا سر اینکه مامانم زیاد ناراحت نشه و نگه بچه های همه میان و من غصه میخورم و اینا یه کمی مراعات حالشو میکنم ولی بعضا مامانم میزنه به سیم آخر که یهو منم اتصالی میکنم و تخلیه بار صورت میگیره اساسی! یه چیزی هم هست که مامان من خیلی عجوله و به مدلی میشه گفت هفت ماهه نه شش ماهه است میگه همه چیز باید زود زود زود زود انجام بگیره! خلاصه حالا بگم قضیه از چه قراره! هفته پیش سه شنبه یهوئی ما دعوت شدیم به بله برون دختر خاله شوشو! مراسم اصولا خیلی باحال بود و کلی بزن و بکوب هم داشت! این بله برون کاملا یهوئی بود و این دختر خاله هه ۱۹ ساله است و خواهر بزرگه هم هنوز مزدوج نشده و ما رو شدید میخکوب فرمود! جمعه هم به قراری عقد کنون و نامزدی بود! و از طرفی خانوم پسر خالم زایمان کرده بود و گفته بود هر کی میاد جمعه بیاد خونه ایم! و این سر منشا بگو مگو های بنده و مامان جانمان شد! ایشون میگفتن که ساعت سه بیا بریم اون سر شهر دیدن ایشون بعد برو خونتون حاضر شو برو ! منم گفتم بابا اینکه بچه دار شده اونم دفعه دوم واجب که نیست امروز برم میمونم یه روز دیگه میرم! نه اینکه خیلی هم صمیمیم باها ! خیلی هم از مصاحبتشون حال میکنم یه عروسی هم که افتادیم نمیتونم تصفشو نرم! این شد که مامانمان باهامون قهرید! ببینین چقدر منطقیه ایشون! حالا هم سرسنگین هستن! تازشم میگفت یه چیز گرون بخر منم گفتم نخیرم همون شیشه پاره هائی رو که آوردن عوضشو میبرم ! مگه وقت گذاشته بود واسه من که منم براش وقت بزارم!

والله با خودم بود عمرا نمیرفتم که اصلانش هم نیان! ولی به خاطر مامانم و اینکه زیادی حرص و جوش نخوره فداکاری میکنم و میرم! من تو فامیل خودم از خالم که همیشه هوامو داشته و بچه هاش خوشم میاد و عمه بزرگم واسلام! یه چند تا هم دوست دور و نزدیک دارم! کلا فامیل ما اصلا یکدست نیستن ! ولی خدائیش فامیل شوشو رو خیلی دوست دارم و باهاشون صمیمیم! کلا خیلی خوش مشربن! و اصلا هم حرفهای مذهبی و سیاسی نمیزنن بر خلاف فامیل ما که مثلا ستاد انتخاباتی فلان حزب میمونه! به جز اونائی که گفتم میدوستم! فقط هم در مواقع کادو بران به یاد آدم میافتن! هر چند وقت یه بار هم خانومهای بیکار فامیل برای نهار و نخودچی خوران بعد نهار جمع میشن که خیلی بدم میاد و شرکت نمیکنم که اولهاش یه عالمه دعوام میشد بعد دیگه عادت کردند! آدم سرسام میگیره اونقدر که جیغ و داد میکنن همه! منم اهل بزن و بکوب! تو این جمعها هم خبری نیست!

خدائیش تو نامزدی هم خیلی خوش گذشت و کلی حرکات موزون در وکردیم و خندیدیم! شب هم یه کم دوماد رو سر کار گذاشتیم و بچه ها هی براش اس ام اس عشقولانه میفرستادن و اون سر اتاق زیر نظرش نگه داشته بودیم که قایمکی اس ام اس میخوند و یه جواب دندان شکن فرستاد توپ! دیگه مرده بودیم از خنده!

آرتا هم از نظر زبانی هر روز پیشرفتهای قابل توجهی داره! یه سری کلمات جدیدی میگه! مثل بزی ! بوسی(اتوبوس) آشی(آش) هبیج (هویج) ماهی (قبلا میگفت مانی) کیا(عرشیا) دیو(دوئی (برنج ترکی)) ماشی(ماشین) ابز(اسب) هاهه (خاله)توپ - لالا- خووووو پیش (خر و پف)جیسسسسسسسسس (هیسسسسسسسس) دیگه یادم نمیاد! ولی هر کلمه ای که به گوشش برسه سعی بر تکرارش داره.

چند روز بود میدیدم که اسباب بازیهای طبقه بالای کمدش تو دستشه فکر میکردم شوشو داده! اونروز وقتی رفتم تو اتاقش اینجوری شدم! کشوی وسطی رو باز کرده بود رفته بود توش و در کمد رو باز کرده بود و داشت وسائل برمیداشت! بعد دو روز هم کشوی بیچاره شکستن نمودندی!

موقع لالا باید دست منو بگیره و آرنجمو بغل کنه و کف دستمو بچسبونه به صورتش! وقتی زودتر از من بیدار میشه از لبام بوس میکنه تا بیدار بشم بعد میشینه رو کله ام میپره بالا و پائین!

نمیایندگی بنتون ۲۰ درصد آف زده! به ۵۰ برسه میخوام برم یه کم خودمو خجالت بدم! راستی قراره برم راکت تنیس بخرم و با خواهرم بریم کلاس تنیس!

یه کم روزها بلندتر بشه حالمون بهتر میشه خیلی بدم میاد از این حالت شب!

اینم یه عکس تقریبا کهنه! عکس جدید به علت نبود دوربین نداریم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:47  توسط مامان نی نی | 
سلام ننه جون حالت خوبه ننه! منم الهی شکر خوبم ! البته اگه این سرفه ههه بذاره! کلهم خیلی بهتر بیدم! ننه یلدای گذشتتون هم مبارک باشه! ایشالله صدها شب یلدا ببینین ننه! ما هم مراسم یلدا رو مثل هر سال به روش سوک سوک برگزار کردیم! خوب اگه گفتین این روش چی بیده! خوب میگم ننه یه لحظه اون دندون مبارکتو روی جیگر بذار بگم! جونم براتون بگه که از جائی که ما دلمون خیلی نازک بیده و از اینکه یهو یکی از مامان باباهامون ناراحند بشن بنابراین تو خونه یکی واسه شام میریم و زودی هندونشونو سر میبریم و بدو بدو میخوریم و سوک سوک میکنیم و د بدو خونه اونیکی مامان و بابا! البته بعضا یهو یه جای سومی هم دعوت میشیم که عمرا از دست بدیم و اوجاهه رو هم میریم! یادمه زمان بی بچگی که ماشین هم نداشتیم یه شب یلدا که برف هم میبارید این هوا ! نه این هوا! شام با مادر شوهرم اینا خونه خواهر شوهرم بودیم و تا هندونشونو خوردیم از اون سر شهر د بدو اومدیم این سر شهر خونه مامانم اینا و اونجا هم خوردیم و خالم زنگ زد که پاشین بیائی خونه ما و ما هم از رو نرفته و د بدو رفتیم خونه اونا و ساعت ۲-۳ شب هم رسیدیم خونه! یادش بخیر اونموقع ها آی گز میکردیم! الان ولی نهی ! خیلی ماشینی شدیم! آره خلاصه دیشب شامو خونه مادر شوشو خوردیم و هندونه و باقالی و پشمک و انار دونهه شده رو هموراه خواهر شوهرم اینا نوش جان کردیم و راهی خونه مامانم اینا شدیم و عمه کوچیکه و خواهرم اینا هم خونه اونا بودم یه عالمه هم اونجا خوردیم و باجناقها کل کل کردن و ساعت ۱ اومدیم خونمون! امروز صبح هم رفتم باشگاه ! اخه روزهای فرد باشگاه اداره شوشو صبحها بدنسازی همراه با اروبیک واسه خانومها داره که من یکشنبه هاشو میتونم برم تا یه درمونی واسه گوژ پشتم و شکم در آفساید قرار گرفته ام پیدا کنم! این گوژ رو از زمان بلوغ هدیه دارم از بس خجالتی بودم!

از هفته دیگه امتحانت ترم اول شروع میشه و ما فقط روزهائی رو که میریم فقط یه ساعتشو میریم! خدا هر روز را روز امتحان قرار دهاد!

امساله رو قرار بود زمستونو بریم دبی ولی نشد که نشد! و موند واسه سال دیگه! یادش بخیر یه زمانی تصمیم گرفته بودیم هر سال یه کشوری بریم! ولی هنوز محقق نشده! آخه اونزمونهائی که ما تصمیم گرفته بودیم به جمع حقوق دو نفره مون میتونستیم خرج کامل مثلا یه سفر دبی یا ترکیه رو بدیم ولی الان فقط هزینه بلیط دو نفرمون بشه شاید !

این چند روزه پیشرفتهای قابل توجهی تو صحبت کردن آرتا میشه دید! اکثرا منظورشو با کلام میتونه بفهمونه! خیلی هم شیطون شده! فقط میشینم و کر و کر میخندم! آخه خیلی دلبری هم میکنه! یهو میاد و یه بوس خوشگل! توی تصاویر خیلی دقت میکنه- ۱۱ دنونی شده - دکترش شربت کیند براش نوشته که زینک و مولتی ویتامینه! هنوز استخوان ملاجش کاملا بسته نشده ! در این مورد کسی اطلاعاتی داره آیا! دکترش میگه حفره ملاجش بزرگ بود واسه همین یه کم طول کشیده! تو ۱۸ ماهگی باید بسته میشد! دندونهای جلوش لک شده و اعصابمو خورد کرده! تا میخواهیم تی وی ببینیم زودی میاد و دگمه آفشو میزنه!

من باید کمد دیواری واسه اتاق خواب و حال خصوصی خونمون دیزاین کنم

من باید سوالات آخر ترم رو در بیارم

من باید برای خونمون مدل پرده پیدا کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:46  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS