
|
|
چند روز پیش یکی از شا گردان گرامم آدرس وبلاگشو بهم داد! و منو یه هول عجیبی فرا گرفت که نکنه بیان اینجا رو پیدا کنن! بابا این بچه کلهم قاط زده و عاشق شده اونم عاشق کی؟ عاشق من! خنده دار نیست جون من؟ هر روز میینه یه عالمه شعر عاشفونه واسه من مینویسه میاره! منم میوندم اندر خم این کوچه! یاد اونروزهای خودم میافتم که عشق یه معلم چنان ما رو جو گیر میکرد که دیگه اگه از دور قد و بالاشو میدیدم غش میکردیم! البته نه به حد اینا! نه بابا ! اینا تو سن حساسی هستن و اونائی که بوی فرند ندارن دنبال یکی میگردند که احساسات سرشارشونو جاری بکنن!
البته یه چیزی دم در گوشتون بگم؟ آدم خیلی هم بدش نمیاد که محبوب یه عده ای باشه و برای دیدنش و یه لبخندش سر و دست بشکنن! جلوی دفتر کشیک بدن که بیائی بیرون و تو رو ببینن و سلام بدن! البته تا یه کم شل میگیرم زودی میشینن رو کله مبارک! امسالل اصلا زمستون سردی نداشتیم و بارندگی هم در حد صفر بود این یعنی فاجعه! خدا به دادگانمان در تابستان برسه که این بار خشکسالی واقعیه نه شعار! هوا شدید بهاریه و وسط بهمن آدم احساس بهار میکنه! راستی پرده هامونو سفارشیدیم ! تا بیست روز میان نصبش میکنن! اونروزی این شیطون بلای مامانی یه لگن برداشته داره میزنه و با یه لحن آهنگین میگه نانای نانای نانای ! به منم میگه مامان نانای یعنی نانای کن! منم دیگه گفتم حرف پسرجانمان زمین نیوفته و شروع کردم به نانای! برای عید هم برنامه ای نداریم اصولا! مگر اینکه خلافش ثابت بشه! کشتین منو از بس عکس خواستین! استفاده بهینه از صندلی غذا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 15:58 توسط مامان نی نی |
|
|
عزیز دلم ۲۲ ماهه شده جمعه صبحی این فسقلی خواب از سر من پروند و خودش با باباش گرفتند خوابیدند! چقدر دیشب با خودم گفتم فردا تا لنگ ظهر میخوابم! و این شد نتیجه اش! میگم ها چقدر این مملکت گل و بلبل ما بر عکسه ؟ همه جا دنیا رونق اقتصادی باشه اثری بر ما نداره ! و همچنین همه جای دنیا کار و کاسبی کساد باشه بازم اثری واسمون نداره! به به به به ! اونروزی تو تی وی میگه تو آمریکا این مارکهای معروم قیمتهاشون تقریبا یک چهارم شده! و یه شلوار جین ۲۰۰ دلاری رو میتونین از فروشگاهش ۳۰ دلار بخرین ! اونوقت در این کشورجان ما همچنان گرونیه اونم چجوریش! اونروزی رفتم از این فروشگاه لباس بچه های تیپ بازاری دو سه قلم جنس قیمت کردم چشام چهار تا شده! حالا این بازاریشه برم سراغ فروشگاهای خوشگل دیگه هیچی! چهارشنبه یه مهمونی کوچولوی مرغی داشتم با بچه های دانشگاه! خوش گذشت ولی شبش دیگه داشتم بیهوش میشدم از بس این وروجک منو دوند دنبال خوودش! همه مهمونها تقریبا بچه داشتن ولی این فینگیلی دیگه زده بود به سیم آخر! یهو دیدم یکی از بچه ها اومده به مامانش میگه آرتا رفته اتاق مامانش اینا رو بهم زده! تا رفتم دیدم کمد پائین تختش رو که ملافه و لحافهاشو گذاشته بودم ریخته بیرون رو تختی رو زده بهم! تازه من قبل مهمونی میگفتم با اینهمه بچه چیکار کنم که در کمال ناباوری تنها شیطون مجلس همانا بچه خودم بود! حرف زدنشم خیلی خیلی رشد کرده و جمله بندی میکنه و هر کلمه ای رو که بشنوه تکرار میکنه! خیلی بد خواب شده و نصف شب بیدار میشه گریه میکنه داره عوض زمان نوزادیشو که من کلی پزش رو میدادم رو در میاره! دیروز با هزاران مکافات و دنبال جا گشتن برای پارک تونستیم بریم آبرسان پرده ببینیم و از اونجا هم قرار بود بریم خونه عمه جونش برا شام! که تو غازه پره فروشی داشتیم دنبال مدل میگشتیم که به بوی نه چندان زیبائی به مشاممان رسیدن همانا و پا به فرار گذاشتن همانا و خلاصه که کارمون نصفه موند ولییییییییییییییییی بنده یه توری رو پسند کردم که قیمتش خیلی خیلی بالا در میاد ولی چشممون بد جوری گرفته و بنده در خماری به سر میبرم ! این عمو نجاره هم ۳ هفته ای میشه ما رو سر کار گذاشته و نیومده یه اندازه بگیره کمدها رو فکر کنم دیگه برای عید باید بیخیال کمد بشیم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:40 توسط مامان نی نی |
|
|
بابا یه لحظه مجال بدین عرض میکنم ! والله هیچی نشده ها! یه دقیقه فقط یه دقیقه فرصت بدین همه چی رو میفهمین به خدا! هیچی بابا کشتین منو! اصلا لپ کلام واسه پسرم خواستگار پیدا شده! همین! اه ! نمذارن ادم حرفشو بزنه! خوب چیکار کنم خوشگلیه و هزار و یک مدل مصیبت دیگه!
از آنجائی که بنده خودم رو به هر آب و آتیشی زدم نتونستم کامنت بذارم اینه که این پست مخصوص رو نوشتن کردنم! قضیه بر این قرار بباشد که نونوش جان جان ما واسه دخمل خانومش آستین زده بالا و داره از بین پسرای وبلاگی اونهائی که بور و سفید هستن رو واسه دخترش کاندید میکنه! و از آنجائی که این پسرک ما هم در این کتگوری قرار میگیره بنابر این یکی از کاندیدا ها اوشون هستندی! خوب بالاخره بنده نیز مادر دومادم و باید شرایط پسرمو بگم خوب اینطوری که نمیشه ننه! نه؟ از آنجائی که نه ینده و نه بنده زاده بنده هنوز موفق به دیدن روی ماه عروس خانوم نشدیم خوب باید بگم اگه این شرایطی که میگیم قبول باشه اصلا نیازی به دیدن روی ماه عروس خانوم نیست ! البته خوب بنده نیز باید آینده نگر باشم ! ۱- عروس خانوم محترم بتونه راحت بره به مملکت اجنبی های کافر که الحمدالله رب العالمین این مشکل حله ۲- عروس خانوم محترم تک فرزند باشد که پسر ما با اومدن باجناق نره تو آستانه در بشینه! ۳- حداقل قباله یه آپارتمان کوچولوی ۲۰۰-۳۰۰ متری به نامش باشه که فک کنم اگه تک فرزند بمونه این مشکل نیز همانا حله! ۴- مادر زن محترم داماد دوست باشه که خدا رو شکر تا حالاش اینطور بوده! یه سری شرایط هم تو سری شرایط مورد نظر ما موجود نیست ولی این عروس خانوم محترم دارن که به عنوان نکات مثبت میباشد یکیش اینه که مادر زن جان هر دو سه ماه عزم سفر به دیار کفار رو میکنه که باید امضا بدن که دوماد و مامان دوماد رو هم با خودشون ببرن! خوب ما هم امضا میدیم که حتما ترکی رو یادشون بدیم و غیرت میرتم ولش قافیه رو بچسبیمممممممم ! بگین مبارکه ایشالله! دیروز چنان حس فرزند شیفتگیم بالا زده بود که داشتم دچار فرزند هلاکی میشدم! (البته هستم ها) خودکار رو گرفته دستش و به صورت تصادفی یه دایره کشیده و یه بیضی و برگشته میگه داییه ! بییضی! بعد برگشته روی دایرهه یه نقطه گذاشته میگه گزی(با ضمه گ ) به معنای چشمش! بعد دو سه تا خط بالای دایره کشیده کیگه توکی (موهاش) دیگه منو میگین! دچار فرزند شیفتگی حاد شدم و اینقدر چلوندمشو بوسیدمش که به بابائی هم اثر کرد! یه خط خطی هائی میکنه و به طور کاملا تصادفی شبیه یه چیزی میشه بعد میگه مثلا ماهی یا بگ بگ (اردک) و ...... دیشب گلدون عزیزمو که شوشو در اولین سالگردمون با یه دسته گل توش بهم داده بود رو زد و شکست! و دچار تنبیه شد! یه جیغ جیغی راه انداخته بود یعنی دچار کمبود توجه شده بود! نگو این احساس خاص نسبت ب بابائی شدید تره! حالا من هی بغلش میکنم باز دادش میره هوا! (حالا از ما اصرار و از ایشون انکار) خلاصه که یهو گفتم برو بغل بابائی تا برم برات شیر بیارم! دیدم با یع قیافه خاصی رفته بغلش و زده زیر خنده و هی بابائی رو بوس بوسی میکنه! ۵ شنبه شب بعد یه سال و نیم رفتیم دیدن دوست شوشو که بچه نورسیده ۱و۵ ساله داشتند به اسم آراز! مانی اینا هم اومده بودند! ,ولی واقعا به چشم خودم دیدم که این بچه چقدر عاقل تر شده و به بازی گروهی بها میده و دیگه تخریب نمیکنه! و یه جای جالب مانی خم شد (یادتونه که ما یه بار رفتیمم خونه مانی اینا آبرو برام نموند) چیزی از زمین برداره که آرتا رفت سوار شد و مانی برگشته میگه من یه الاغم من یه الاغم! دیگه روده بر شده بودیم از خنده! آراز کوشولو هم خیلی خوشمل بود! بور با موهای طلائی (قابل توجه نونوش) و خیلی هم آروم مثل بچه خودم! خاله سپیده از دوبی اومده بود و این بهانه ای شد تا چهارشنبه سه تفنگ دار سابق یعنی من و نسرین و سپیده دور هم جمع بشیم و یاد ایام بکنیم! هیچی مثل دوستای قدیمی نمیشه! خاله سپیده هم زحمت کشیده بود و دو تا دی وی دی توئینس رو برای آرتا آورده بود که آرتا از قبل عاشقش بود و الان کلی کیف میکنه با دیدنشون! مرصی خاله مرصی!
این پست بالاخره بعد ۵-۶ روز تلاش آپ شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط مامان نی نی |
|
|
اوهوی عمو سبزی فروش ! عمو پرتقال فروش ! عمو خرما فروش ! عمو کهنه بخر ! آره با توام با توئی که گوسفنداتو تو ده تومنی یه زار فروختی و زمیناتو گذاشتی و با پولش یه مزدا هزار خریدی و یه بلندگوی ان وات وصل کردی رو کله ماشینت و بدون اینکه فرهنگ شهر نشینی رو یاد گرفته باشی اومدی تو شهر ! آره با خود خودتم! بابا وقتی ساعت ۳ بعد از ظهر یا ساعت ۹ صبح و هر ساعت دیگه ای با اون صدای نکره ات تو اون بلند گو داد میزنی به فکر اون نی نی ای که تازه لالا کرده و مامانشم از صبح مثل چی کار کرده و منتظره که نی نی بخوابه تا سرشو بزاره و یه نیم ساعتم اون استراحت بکنه باشششششششششش! به خدا وقتی با صدات از خواب پریدم نه به مرده هات رحم کردم نه به زنده هات و همه رو قاطی هم کردم! آخه فقط ۵ دقیقه بود خوابم برده بود! والا به خدا به پیر به پیغمبر من اومدم این سر شهر که تا اون وسطا نیم ساعت راهه خونه گرفتم که از دست سر و صدا در امان باشم! آخه تو چه حقی داری که بیائی آسایش مردم رو بهم بزنی ! اگه دستم بهت میرسید تیکه بزرگت گوشت بود! کاش تو همون روستای با صفا میموندی !
بعدشم خانوم خوش سلیقه طبقه بالائی ! آخه این چه شانسی من دارم که هر وقت خونه هستم و میخوام بخوابم شما باید درست اتاق بالای اتاق خواب ما رو تمیز کنی و جارو بکشی و همه اش صدای خر و خر و تق و تقتون بیاد اینجا! البته خوب شما گناهی ندارین تقصیر از شانس بنده است! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:26 توسط مامان نی نی |
|
|
پستهام شدهه عین فیلمهای صمد آقا! صمد به مدرصه میرود! صمد آژ دها میشود و ......! بعله درست شنیدین بنده دعوا کردم امروز! قضیه از این قرار بود که بنده روز شنبه یک عدد شاگرد را از کلاس اخراج نمودم ! اونم به خاطر سرتق بازی در کلاس! و نطرم این بود که نیم ساعتی که از کلاس مانده بود رو بیرون بمونه که یهو دیدم از بیرون کلاس صدای خنده هاش میاد و رفتم بیرون دیدم هر هر و کرکرش با ۱۰ - ۲۰ نفر به راهه! گفتم خجالت نمیکشی ! گفت بیرون کلاس هم خنده ممنوعه؟ با یه حالت واه واه ایشششششششششششش! بنده نیز عصبانی شدم و گفتم دیگه سر کلاس من نمیائی! و این شد که بنده از معلمی رئوف به معلمی سنگدل مبدل گشتندی! دیگه هر کسی به نظرتون برسه اوم واسه میانجی گری و من قبول نکردم . اونروزو بیرون کلاس بود! دیروز کلاس نداشتم و امروز رفتم و به مدیرمون قضیه رو گفتم! و مدیر هم شاگرد مورد نظر رو صدا کرده بود و نذاشته بود بره سر کلاس و گفته بود زنگ بزن اولیات بیاد و توی کلاس بودم که معاون اومد و گفت که مامان مربوطه اومده خودشم چطوری با توپ و طشر! و گفت شما نیائین چون توپش خیلی پره! قبلا ها هم مامان مربوطه رو دعوت کرده بودم و بهش هشدار داده بودم که بچه ات خیلی بی تربیت و درس نخونه! خلاصه که من پاستوریزه دعوا ندیده رفتم پائین و با یک عدد مامان بیتربیت تر از شاگرد و اهل چهل متری تبریز (تبریزیا میدونن که اینجا چجور جائیه) مواجه شدم و هر چی از دهنش در میومد بارم کرد! البته من از حیطه ادب ارج نشدم ولی کم هم نیاوردم ! تا اینکه مدیرمون گفت شما برو من ترتیبشو میدم ! و من در حالیکه دست و پاهام میلرزید رفتم سر کلاس! بعد یه ساعت دیدم مدیرمون یکی رو فرستاده دنبالم! و بیرون دفتر بهم گفت که حالیش کردیم که خیلی بی ادبی کرده و اینا الان برید تو تا ازتون معذرت خواهی کنه و گفتیم اگه معذرت خواهی نکنی بچه تو باید از اینجا ببری !خلاصه که دختره اومد معذرت خواهی کرد مامانه اومد معذرت خواهی کرد و قضیه حل شد! و نتیجه اخلاقی این قضیه این شد که بچه ها حساب کار اومد به دستشون و خودشونو جمع کردند و فردا باید از مدیرمون حسابی تشکر کنم که خیلی بهم کمک کرد! ولی حسابی امروز اعصابم بهم ریخته بود!
چند روز پیش با مادر شوهر و پدر شوهرم با ماشین بیرون بودیم که آرتا رو تو ماشین پیششون گذاشتیم و رفتیم یه خرید کوچولو بکنیم و تو این فاصله ۱۰ دقیقه ای مثل اونوقتها با شوشو دست تو دست هم بودیم ! خدائیش خیلی چسبید و یاد روزهای اول باهم بودنمون افتادم! ببینید چند وقته ا نتونستیم تنهائی و عشقولانه جائی بریم و همه چیز فراموشمون شده! این آقا کوشول ما حسابی شده آشپز باشی! یه ست قابلمه هم براش خریدم دیگه شده دخمل خانوم ! میشینه قابلمه ها و ملاقه کفکیرهای منو میذاره جلوی خودش و هی بهم میذنه و نمک میریزه و مزه مزه میکنه و میده ما هم مزه مزه بکنیم و میکشه تو بشقاب و میده میخوریم! جالبتر از همه ریختن مواد تو ظرف استوانه ای دستمال مرطوب و گذاشتن دو تا دستاش روی اون و صدای جیغ جالبشه به عنوان مخلوط کن! خیلی شیرین شده خیلی خیلی! فقط میخورمشو سیر نمیشم! تقریبا همه کلماتی رو که میشنوه تکرار میکنه ! اونروزی میگه تاجی بابا و من میگه نه تاجی مامان و برگشته میگه مامان نه نه نه نه (با اشاره دستش) تاجی بابا! به عینک بنده حساسیت داره فراوان! یهو فکر نکنین بنده عینکی باشم ها نه نه نه نه ! فقط بعضی وقتها به خاطر رعایت مد و اینا میزنم! خلاصه که عینک بنده رو طی یک سری عملیات ژانگولری برداشت وپرت کرد و شکست! گوژ پشتم که یادتون هست! به خاطرش میرفتم ورزش و اینا! (فک نکنین یه موقع گوژ پشتم ها نه خیر یه کم کج و کوله شده بودم! از بس کج و کوله میشینم ! خانوم مربی یه چند تا کشیده زده و بنده عصا قورت داده راه میرم تا وقتی که ماهیچه های پشتم حالت بگیرن! بعدا نوشت : امروز با این کلاس دومیها که قضیه شو نوشته بودم کلاس داشتم جو کلاس رو چنان سنگین کرده بودم که صدای نفسهاشونم نمیومد! و حسابی از خودم خوشم اومد! آخه معلم ریاضیشونو چند روز پیش از کلاس انداخته بودن بیرون و همون شاگردای به اون پر روئی الان پیش من داشتن میلرزیدند! زنگ دوم همه اش میومدن میگفتن خانوم چرا بد اخلاق شدین آخه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:50 توسط مامان نی نی |
|
|
عجب حالی میده یه جای خونه لم بدی یکی خونه ات رو مثل دسته گل بکنه! و تو فقط به بچه ات برسی!
عجب حالی میداد اگه میتونستی هر وقت دلت میخواست پول داشتی بری یه مسافرت دبش یه حس به من میگه بزارم شاگردام حرف دلشونو بزنن تا همیشه بتونن اعتراض بکنن و مثل ما نشن! این میتونه یه آموزش باشه! بعضی وقتها از اوامر م د ی ر مدرسه حالم بهم میخوره میخوام بزنم زیر همه چیز و به یه کار خصوصی فکر کنم! وقتی کارمندم احساس خفگی دارم! مثل کسی که تو زندان باشه! از امر و نهی بدم میاد خیلی! بعضی وقتها از ریخت و قیافه ای که واسه خودم به اجبار درست کردم حالم بهم میخوره پ.ن: دوستانی که در باره هنرستان گفته بودند برای انتخاب رشته هنری باهاتون موافقم ولی وقتی بچه ای میاد الکترونیک یا کامپیوتر یا معماری میخونه برای انتخاب رشته تو دانشگاه هم باید این کار رو بکنه و راهی برای جبران اشتباه نداره! یعنی من فکر نمیکنم بچه ای که تو کلاس اول دبیرتان انتخاب رشته واسه یه عمر داره میکنه یعنی خیلی از رشته سر در میاره! ولی اگه این بچه زرنگ درس خون(نظر من در باره بچه های درس خونه) ریاضی بخونه میتونه چندین رشته رو انتخاب بکنه! بابا یه کمی عکی پست قبلی رو تحویل بگیرین دیگه یعنی چی اونوقت! من اینهمه زحمت کشیدم و با حروف انگلیسی که آرتا نوشته عکس آرتا رو درست کردم این عکس نیست که همه اش text میباشدنددددد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:18 توسط مامان نی نی |
|
|
این نه منم! نه من نه منم ! من نمنه منم! یه چند روزی رفتی تو چاه و خوردیم ته چاه عزم بیرون آمدن از ته چاه کردیم ! خدا خدا میکردیم که طناب سطل چاه اون وسطا قطع نشه که یهو بیفتم پائین و اون ته بمونم! اونوقت میشدم یوزا رسیف!
آقا ما چند روزیه مصممیم بریم آذر آب اصلا نمیشه! یه روز میریم میبینیم واسه تعمیرات بسته است! یه روز میریم میبینیم مهمونی داره! یه روز غذا تموم شده! خلاصه موندیم تو حسرتش اساسی! این عشق کوچولوی من هر روز شیرین تر و شیرین تر میشه و هر روز که میگذره کاملا بزرگتر شدنش مشهوده! راه و روش دلبری رو حسابی یادد گرفته! میدونه چجوری باید تو دل هر کسی خودشو جا کنه! وقتی ظهر ها میخوابه دیگه بیدار کردنش خیلی سخت میشه! یعنی حداقلل سه ساعت میخوابه و اگه زودتر بیدارش کنی بد اخلاق میشه! یعنی الان هم بیدارشده بود(بعد از ۲.۵ ساعت خواب) یه شیشه شیر خورد و چنان به خواب عمیقی رفت که انگار چقدر بیخوابی داره! میگفتم ! آره وقتی بابائی ببینه بیدار نمیشه میگه من پاشم برم پائین ! میبینی چشاش بسته میخواد خودشو بلند کنه و بین خواب و بیداری میگه کت کت! کت یه امر شرطیه واسه رفتن به پائین همیشه کتشو تنش میکنیم و میریم پائین! و تا میرسه دم در خونه مامان بزرگ و بابابزرگش با کف دستش میزنه رو در و از ته دلش داد میزنه تاجی (اسم مامان بزرگشه) تاجی تاجی آش (یعنی باز کن) و تا میره تو دنبال آفا جونش میگرده! اونروزی اونا سرما خورده بودن چند روزی ندیده بودتشون رفته خودشو انداخته بغل مادر بزرگش و چنان گردنشو بغل کرده! و خلاصه کلی ذلبری میکنه! دیروز مامانم اینا مهمون غریبه واسه نهار داشتند که مثل آقا نشست سر سفره و غذاشو خورد و اصلا شیطونی نکرد ۱۲ تا دندون داره ۸ جلو و ۴ تا آسیاب! تازگیها به لگوهش شکلهای مشهودی میده مثلا ماشین یا هواپیما درست میکنه و خودش میگه که هبودی یا دی دیده! و شبیه هم میشه شدیدا مامانم اینا تر یدمیل خریدند روی سرعت ۱ میره روش و ار میله جلوش میگیره و پیاده روی میکنه گاهی هم دستشو ول میکنه و از اونطرف میافته زمین! خونه هر کی بریم هر چقدر هم اسباب بازی بریزن جلوش بازی میکنه ولی وقت خداحافظی وقتی میگیم مال ما نیست خیلی مودبانه برمیگردونه و میاد بیرون! (همیشه دوست داشتم بچم اینطوری بشه) قدر وسائلشو خوب میدونه و هیچیش هیچ جائی نباید جا بمونه! یه تابشو بردیم خونه مامانم اینا هر روز با خودش برمیداره میاره و من صبح برمیگردونم! همراه کیفامون دنبال کتابشم میگرده! تازگیها خیلی کتاباشو پاره میکنه ! موندم چیکار کنم! شبها موقع خواب آواز میخونه! و ما هم روده بر میشیم از خنده! به مینی بوس میگه نی نی بوس! خیلی از کلمات دو سیلابی رو میگه و جملات دو کلمه ای رو میگه اونروزی یکی از شاگردا غایب بود بهش میگم چرا غایب بودی میگه در اتاقمو بسته بودم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم ساعت ۲ بعد از ظهره امروز کلی گرد و غبار کرده بودم و نصف کلاس دم در سر پا بودند و منتظر تشریف فرمائی به بیرون از کلاس ! دیدم یکیشون به اونیکی با صدای بلند میگه هیچی میخواد یه کم بهش التماس کنیم (یالواراق )حالا کلی خواهش و امنا نشستند ! یه کم بعد میگن خانوووووووووووووووووووم ! میخواهیم یه چیزی بگیمخجالت میکشیم! بگیم ! ؟ یه کم اه و اوه کردند بعد گفتند ما از کفشاتون خیلی خوشمون اومده کیشه شلوارتونو ببرین بالا ساق کفشتونم ببینیم؟! تازه اونیکی هم میگه خانوممممممممممممم این مانتو تونم عوض کنید اصلا بهتون نمیاد! اومدم پیش خواهر کوچیکتر گفتم کلی شاخ در آورده که ما میگفتیم معلممون ما رو بیرون میکرد! منم موندم که چرا بهشون چیزی نگفتم! من خیی رفتار ناشیانه ای دارم و خیلی بهشون رو میدم! باید یه کم بیشتر تمرین کنم! یه نصیحتی بهتون بکنم سعی کنید هر کسی از شما مشورت میخواد و میدونید بچه درس خونیه اصلا بهش پیشنهاد هنر ستان نکنید که بدبخت میشه! دلم برای شاگرد اول خیلی میسوزه ! فکر کنید اینن بچه یه نمره زیر بیست نداره اینقدر هم باهوشه که خدا میدونه! ولیییییییییییییی میخواد چی بشه آخرش! پیش یه عده اراذل و اوباش هیچ انتخابی هم به غیر از این رشته نداره !!!!!!!!!!!!!
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:25 توسط مامان نی نی |
|
|
آخ آخ ! وای ! چقدر تمام بدنم درد میکنه ! خیر سرم امروز قرار بود کارگر بیاد! یه جدیدش بود! ولی منو قال گذاشت ! و از اونجائی که اگه وضعیت خونه به همین منوال میگذشت احتمال کشیده شدن کارها به طلاق خونه یا خونه بابام بود دیگه خودم دست به کار شدم! کل خونه رو تی کشیدم و کلی جارو کشی کردم! کل مبلها رو ریختم وسط و آی تمیز کردم ! و الان خانومه زنگیده که شرمنده و از این حرفا جای دیگه قول داده بودم! خلاصه کلی قول داده بهم که هفته دیگه حتما حتما بیاد!
ارتا هم هم اکنون مشغول جدا سازی اجزای بلز بیچاره است! و با چنان دقتی داره اسفنجاشو میکنه و پودر میکنه میریزه زمین که انگار اره چی کشف میکنه! آهان یادم رفت تیتر مامان آرتای تلخ بود! از دیروز خیلی تلخ شدم! خیلی تلخ! بعضی وقتها اینجوری میشم ! و کلیه گناههای جناب همسر از بدو آفرینش میاد جلوی روم سبز میشه و هر ثانیه یه بار نیشش میزنم! و نقطه آغاز گرشم خودش میشه! دیروز تنبلی کرد و به خاطر او با ما حاضر نشد بریم کمد سفارش بدیم! معرف حضورتون هم هست که تا عید ۲ ماه ناقابل داریم تازه میخواهیم پرده هم بزنیم! آره جون خودم حتما میزنیم! بعد اونروز آرتا زده بود جا صابونی خوشگلمو شکسته بود رفت شیر بخره گفتم چسب آکواریم بخر اونم نخرید بجاش دو تا کاهو خرید که براش سالاد کنم! منم شدم عین برج زهرمار! یه زهرمار من میگم یه زهرمار شما میشنوید باید میبودید و میدیدید! واییییییییییییییییی! این جناب همسر ما پشل خیلی خوبیه ها! کلی کمکم میکنه کلی هوامو داره ولی یه ایراد خیلی بزرگ داره که عمرا اگه درست بشه! و اونم رئالیسته ! و اصلا تو مقوله های عشقی مشقی نیست! مثلا وقتی کادو میده خودمو میبره بخرم! مثلا هیچ وقت یه چیز مخصوص من حتی شده یه آبنبات نمیخره ! میگه خوب گه دوست داشته باشی خودت میخری دیگه و اینه که کل بی مهری های اینمدلی دیروز جمع شده بود تو دلم! خلاصه دید دیگه اوضاع خیلی قمر در عقربه ! گفت تو پاشو برو بخواب ! آرتا هم که گفته بودم از بعد مریضیش زده به سیم آخر و خیلی شیطونی میکنه۱ گوش رو بر میداره یهو پرت میکنه رو سرامیک و میگه آت (بنداز) و دندونشم اذیتش میکنه و کلافه است و همه اش به پر و پای من میپیچه و یهو یه نیشگون با سر انگشتش ! یا گاز میگیره ! و خلاصه کتک روزگار رو نوش جان میکنم! و دیشب هم بر همین منوال بودم! خلاصه که تلخ تلخم! و خسته! ولی خدائیش وقتی بر میگردم خونه رو نگاه میکنم که اینقدر تر و تمیزه حالم خوب میشه! آرتا هم وضعیت زبانیش هر روز بهتراز دیروزه! عشق کارتون کایو هست و تا آهنگش میاد میگه کائو! و به پنج زبان رسمی دنیا اونو نگاه میکنه! دیروز بچه ها با یه حمله سر میزم حاضر شدن! و گفتند میخوایم یه سوالی ازتون بپرسیم ! گفتم بگین! اوناهم میگن خانوم به نظر شما صی غه کردن خوبه یا بد! اگه خوبه چرا اگه بده چرا تو اسلام هست! منم که از قبل به خاطر همین موضوع با گ زی نش مشکل پیدا کرده بودم دیگه موندم چی بگم! میگم دیگه همه چیز تموم شده بود رسیدین به این مقوله؟ آخه معلم پرورشیشون وقتی میفهمه که کسی با یکی دوسته شدید تشویق میکنه ازدواج بکنن یا حتی اگر شده صیغه بکنن تا مشکل شر ع ی نداشته باشن! منم کلی زمون و زمان رو بهم بافتم تا بتونم منظورمو بهشون بفهمونم! نهارم آبگوشت مشتی داریم با سنگگک تازه! واسه شام هم هنوز فکری نکردم! فعلا باییییییییییی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:44 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|