
|
|
تا حالا شده بخواهین یه کاری رو بکنین و دستتون به اون کاره گرم نشه!؟ بعدش معلوم بشه یه قضیه ای میخواسته پیش بیاد که به صورت غیر ارادی نمیخواستین به طرفش برید؟ حالا حکایت تولد گرفتن ما شده این! هی میخواستم که زنگ بزنم مهمونامو دعوت کنم نمیدونم چرا اینکار رو نمیکردم! که از فردای روز تولد مریضی ! تب و لرز و دلپیچه آقا کوچولوی تازه دوساله ما ما رو شوکه کرد ! و حالا دو -سه روزی تو تب و لرز شدید بود تا ۵ شنبه که حالش یه کم بهتر شد و من خواستم جمعه دعوت کنم که بازم حالش بدتر شد و خلاصه که جون گرفتن بچه ما شده حکایت گرگ و گوسفند! همون مردی که گوسفنده رو میخوروند و پروارش میکرد بعد گرگه رو نشونش میداد و تمام گوشتشو آب میکرد! حالا بچه ما هم تا میخواد یه کم گوشت به تنش بیاد مریض میشه و یه هفته غذا نمیخوره و باز میشه جوجه سابق! و اینگونه شد که ما تصمیم گرفتیم ۵ شنبه آینده بعد ۲ هفته مراسم رو به جا بیاریم! میخوام یه چیزی براتون تعریف کنم بخونین: تو یه دوره ای تو تابستو پارسال باهاش آشنا شده بودم! قبلا اسمش رو شنیده بودم ! تقریبا همزمان باهم استخدام شده بودیم! میدونستم که بدون امتحان استخدامی استخدام شده ! هم رشتمه! و میدونستم که فرزند شهی ده! ولی قیافه اش زیاد به خانواده ش ه دا نمیخورد ۶ ماهه حامله بود ولی اصلا مشخص نبود! خیلی دختر آرومی بود! همه دغدغه اش بچه اش بع شش ماهگی بود و من هی بهش میگفتم بزارش پیش مامانت خوب نگرانی نداره که! بعد از اومدنم به مدرسه با هم همکار شدیم ولی اون زایمان کرد و رفت برای مرخصی زایمان! یه بار پیش یکی از همکارا صحبتش بود و گفت میخواد مرخصی بدون حقوق بگیره! گفتم آخه چرا بزاره پیش مامانش دیگه! گفت مگه نمیدونی مامانش شهی د شده! در مورد اون فیلمه که دوستان گفته بودن چرا اینهمه بچه پس میاندازن! خوب من همیشه یه نظری دارم ! و اون اینه که کسی که تو فقر داره زندگی میکنه اکثرا اول فقر عقلی داره که فقر زندگی هم ناشی از اونه! منظوره به یه قشر خاصه و نمیگم همه شون بلکه اکثرشون! ولی بچه هاشون مطلقا تو این قضیه نقشی ندارن موافقین با من؟ گل پسر ما هم کلی سر زبوندار شده و دلبری میکنه! برای تولدش میخواستیم یه ست بزرگ ساختمون سازی لگو رو بخریم که از شانس ما تموم شده بود و ما هم تصمیم گرفتیم نقدی حساب کنیم که اگه یه وقت تو این ماهها مسافرتی چیزی رفتیم از اونجا خریداری بکنیم! دیروز بابائی نشسته پشت کامی و داره کلید ها رو فشار میده و یه چیزی تو سررسید مینویسه بعد چند دقیقه پا شد تا آب بخوره اومده نشسته و داره با دو دستش کلید ها رو فشار میده بعد خودکار رو بر میداره و چیزی مینویسه! بعدشم ادای منو در آورده ! باور ندارین اینم شاهد! همه کارها رو خودش کرده و من داشتم از خنده میمردم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:16 توسط مامان نی نی |
|
|
یه لینکی برام رسید یه فیلم کوتاه!
خیلی دلم گرفت !کلهم حالم گرفته شد! آخه چرا! از خودم بدم اومد! ولی خوب وقتی فکر میکنم چقدر تقصیر منه! شاید هیچی! شاید هم زیاد ! ولی خوب به نظر خود من من و امثال من که ریخت و اش زیادی نداریم هیچ تقصیری نداریم! ولی خوب بعضیا خیلی مقصرن ! اونی که واسه سیسمونی نوه اش یخچال پر از شکلات و کامپیوتر و تلویزیونو ...... خریده بود و برای کمک به یه فقیر فکر نمیکنم دستش زیاد به جیبش بره ! یا شاید تقصیر خود فقیره است ! نمیدونم واله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:52 توسط مامان نی نی |
|
الهیییییییییییییییییییییی مامان فذات بشه که چه زود گذشت اون روزا! چقدر دلم واسه اون نی نی پر جنب و جوش تنگ میشه ! چقدر دلم واسه شیر خوردنهات تنگ میشه ولی ماشالله هزار ماشالله دیگه خیلی آقا شدی و هر روزت یه شیرینی خاصی داره برامون! کلماتی که به زحمت کنار هم میچینی تا منظورت رو بهمون بفهمونی! وقتی اون دستهای کوچولوتو باز میکنی تا بزرگی هواپیما یا ماشین رو برسونی! یا بگی که چقدر دوستم داری! وقتی اسممو صدا میزنی و میگی بیا بشین ! وقتی نصف شب میپری تو تخت ما و خودتو تو ب غ ل من جا مبکنب و دستهاتو میاندای دور گردنم! وقتی که ..... فقط میخوام بخورمت!
تفلدت مبارک باشه عزیز دل مامان و بابا! امروز روز تو ساعتها مال تو همه عشقها مال تو همه شادیها مال تو اصلا همه دنیا مال تو! دو سال پیش تو این ساعت یک ربعی میشد که به دنیا اومده بودی !ساعت ۸.۴۵ دقیقه!
پ.ن۱: سر صبحی بیدار شدم دیدم همه جا سفیه ! بعله نو ۲۳ مین روز بهار برف باریده! و هنوز صاحب تولد لالا تشریف دارن پس لطفا زیاد جیغ و هوررا نکشید که بیدار میشه! پ.ن ۲: شرمنده دیر اومدم آخه پیش بابای صاحب تولد نمیشه آپ کرد اونقدر حرف میگه به آدم که دلت نمیخواد بنویسی! پ.ن ۳: از همه دوستائی که از قبل تفلد جوجه طلائی رو تبریک گفتن و تو وبلاگشون براش تولد گرفتن خیلی ممنونم! وقعا اینها رو که میبینی دیگه دلت نمیخواد این دنیا رو ترک کنی! پ.ن۴ جشن تولد ما امسال خیلی ساده تر و با حضور عزیزانمون ۵ شنبه برگزار میشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:25 توسط مامان نی نی |
|
|
سلام سلام کلوچه ها آلوچه ها ! حالتون خوبه ! لبها خندونه! خدا رو شکر! ما هم خوبیم و در راستای اصلاح الگوی مصرف کمتر اینترنت مصرف میفرمودیم!
حالا از خودمان بگوئیم که یه مامان گردآلو شده هستیم با یه عالمه اضافه وزن! بیشتر از ۲ کیلو خوبه نه! همه زحمتهای قبل عیدم به باد فنا رفت! میبینین تو رو خدا ! کلی فکر کردم و دلایل چاقالو شدنم رو پیدا کردم! ۱- لالا فرمودن تا لنگ ظهر و خوش گذرونن! ۲- غذا خوردن همراه شوشو که خدائیش وقتی همراه مردا غذا میخوری ۲ برابر میخوری! ۳- شیرینی های دید و بازدید عید که ماشالله ۳-۴ نوع تو هر خونه بود و اگه نمیخوردی ناراحت میشدن! ۴- ندیدن روی گل شاگردان محترم! ۵ - نرفتن به ورزش و کم شدن تحرکات بدنی! این از این! حالا بگم از آلوچه خودم که ۲ روز دیگه یعنی س فردا تفلدشه! وایییییییییییییییی چگده بزرگ شده ماشاله داره نه؟! ۲ ساله میشه کلوچه من! قوبونش برم من! کلی پیشرفت زبانی داره این آقا خوچگله! یه چیزائی میگه که یهو دو تا شاخ بسی محترم رو کله بندگان سبزیدن میفرمایند! سیزده بدر ! دریاچه ارومیه(اینقدر ذوق زده شده بود که به همه دریا رو نشون میداد و میگفت دریا! ما بعد از عید پارک رفتنمون کلی خوب شده و زود زود میریم پارک و کلی خوش میگذره! چند روز پیش جاتون خالی رفته بودیم باغ وحش ! کلی آرتا ذوق کرده بود و کلی تجربه حیواناتیش کامل شد! یه چند تا آقا میمونه بسی محترم هم تشریف داشتند که بهشون کلوچه سوغاتی لاهیجان دادیم نوش جان کردند آخه همچین دستشونو دراز کرده بودن که ما فقط کلوچه تو کیفمون داشتیم! تازه آلوچه خودمونم هوس کرد و یکی گرفت که به میمونه بده گفت آتا و خودش خورد! قفس دو عدد شتر مرغ بسی بیخیال از اتفاقات بسیار دیگر تعطیلات دیدار با عسل بانوی خودمون بود! که تشریف آورده بودند ولایت و هر کاری کردیم خونه هم ولایتیشونو قابل ندوستن که شام تشریف بیارن و یه عصر رو باهم بودیم و یه بسته شکلات خیلی خوشمزه هم آورده بود که دلمان نمیاد زیاد بخوریم! دستت درد نکنه عسلی جونم و خلاصه که ما رو کلی سرافراز کردند! دیگه اینکه ما یه مشکلی با این آقا کوشول داریم که تو حموم آبمون تو یه جوب نمیره و وقتی میریم حموم یه قطره آبهم به من نمیرسه و باید دست رو دست بذارم و دو ساعت بشینم تا بازی بازی آقا تموم بشه! و تا میخوام یه دستمو آب بکشم صدای داد و بیداد تا هفت همسایه اونورتر میره! راستی تو عید حسابی پولکی شده بود و مزه پول زیر دنونش اومده بود و از اونموقع هر پولی گیر میاره میاره که بندازه تو قلکش! حتی به کیف پول منهم رحم نمیکنه! همه تون یکشنبه به صرف شادی تو وبلاگ ما دعوتین بیزحمت!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:57 توسط مامان نی نی |
|
|
سام سام سام! این سلام گفتن به روش جیگر ماست! آممممممممااااااااااااااااا براتون بگم از خجالت که دیگه امسال فقط تا دلتون بخواد خجالتی هستیم و خجالت میکشیم! تا مهمون میریم سرمن تو بغل مامانیه و ب اسن مبارک به طرف مردم! تا سرمون به شونه های مامانیه و یا با دستامون جلوی چشامونو گرفتیم و خلاصه که سال خجالت ملی استه! البته یه حالت اپیدمی هم داره بین همسن و سالهامون!
خیلی شیرین زبون و شیطون بلا شدیم! اونرزی رفته بودیم خونه عموم اینا زن عموم بهش یه اسکناس داده ! روز بعدش پیش مادر شوهرم میگم بگو زن عمو ! میگه ژممو ! بعد میگه زمنو پویییییییییی(پول) ! بابائی یه دوستی داره عمو علیه اسمش! اونروزی داشتیم میرفتیم خونشون عید دیدنی! بابائی بهش میگه میریم خنه عمو و خاله سعیده ! میگه عم ! خاله! اوست(بالا) پوفی ! دوغ ! یادم افتاده که وقتی اومده بودن خونمون دوغ داشتیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:21 توسط مامان نی نی |
|
|
در سایه ایزد تبارک عید همگی بود مبارک سلام! عیدتون مبارک! صد سال به از این سالها! خوش میگذره؟ دید و بازدید! عیدی گرفتن البته نه خودتون بلکه نی نی هاتون! بو س دادن و بو س کردن و دست دادن و فامیلهای دور و نزدیک رو دوباره دیدن و خلاصه کلی کیف کردن و بعضیهاتون گشتن و خوش و خرم بودن! خلاصه هر کی هر جا هست ایشالله تنش سالم و روش خندان ! بگین الهی آمین! ما هم بد نیستینم! البته یه روز مونده به عید آرتا تب کرد و کلی دپرس شدیم و روز عید هم تا عصر حال خوشی نداشت استفراغ و بیرون روی هم داشت ولی خدا رو شکر و بدون دکتر رفتن خوب شد! کلهم روز عید روز جالبی نبود ولی اول فروردین رو دوست داشتم! از خونه تکونی و عقب بودن برنامه ام شاکی بودم وسر سال تحویلی هم سر نهار بودیم! آرتا هم خواب بود! عجب سال تحویلی بود! شبش هم یه تصادف مدل ساندویچی نوش جان کردیم و دیگه کلکسیونمون تکمیل شد بعدشم کیف پول شوشو گم شد و ولی خدا رو شکر پیداش شد! ولی روز اول عید رو با خوشی شروع کردیم! کابل دوربینمو روز چهارشنبه سوری تو مدرسه جا گذاشتم یه چند تا عکس قبل عیدی براتون میذارم و به زودی با عکسهای عید برمیگردم! دو ماهی بخت برگشته ما که روز اول ته تنگ پر بود از پولک قرمز بعد پوشیدن لباس عید فقط در حال قدم زدن بود شیوه های مطالعه به روشهای مدرن! یه یه ربعی اینشکلی اونجا کتاب میخوند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 9:25 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|