تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
چند وقتیه میخوام براتون یه صبحانه سنتی خودمونو براتون یاد بدم! بعضی وقتا دیدین هیچی به دلتون نمیچسبه واسه صبحونه! خوب اینو درست کنین ببینین خوبه یا نه! اسمش دورمانج یا دورماش هستش!

مواد لازم : نان لو اش خشک(نان ا سکو یا سبوس دار) از اونا که بزرگ و خشکن و تو سپریا با بسته میفروشن یکی دو عدد خورد شده

پنیر به مقدار لازم

کره ۲۰۰ گرم اگه محلی باشه چه بهتر

گردو به مقدار دلخواه

اول نونا رو که خورد کردیم میخیسونیم به حدی که از خشکی زیاد در بیاد و خمیر نشه بعد قالب پنیرمون رو که البته بهتره پنیر لیقوان یا تبریز باشه ریز ریز میکنیم و توی نونمون میریزیم پنیرش نباید زیاد باشه که شور میشه! بعد گردوها رو توی هاون نیم کوب میکنیم و توی مواد میریزیم آخر سر هم کره رو آب میکنیم و اضافه میکنیم کره اش هر چقدر بیشتر باشه خوشمزه تزه! با قاشق نوش جون میکنیم! منکه خیلی دوست دارم این صبحونه رو !

بعد دستور یه چند تا شیرین کاری از آرتا بگم! آدامس جو شده حرفه ای! یعنی ۲ ساعت بده آدامس رو تو دهنش بچرخونه و قورت هم نده!

یادتونه یه بازی داشتیم آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا؟ حالا ما هر روز بازی میکنیم و صد البته کل خونه دور سرم میچرخه! کجائی جوانی که یادت به خیر!

دیروز خونه یکی از دوستام مهمون بودیم که بچه همه بالای ۶ سال بودن! آرتا رفت تو اتاق و برگشت دیدم لپاش رنگ خون از بس قرمزه! از دخترا پرسیدم گفتن نمیدونیم! از خودش پرسیدم میگه دورنا قیتدی(نیشگون گرفت) انگار بچه ناتنی باشه اصلا بازیش نمیدادن و اذیتشم میکردن! منم با تمام وجودم در سعی بودم که ناراحت نشم ولی میشدم و به روی مبارک نمیاوردم! آخر سر هم کلاهشو قائم کرده بودن و با هزار سلام صلوات پسش دادن!

حالا بازی که گلی دعوت کرده اسمش اینه ۵ مورد از چیزائی که در مورد دوستای وبلاگیتون میخواهید بدونید رو بگین! اول بگم که موارد من تو ۵ تا جا نمیشن! حالا فضولی های بنده:

۱: این نونوش کجا کار میکنه آخه

۲: همسر نونوش چیکاره است!

۳: لیلا مامان آرتا چه شکلیه

۴: نوشین مامان هستی چی خونده

۵: الهام مامان غزل کجا کار میکنه

۶: هدیه مامان ایلیا چه شکلیه

۷: اصلا خود نونوش چه شکلیه

۸: آرزو مامان آرش واقعا اعصاب فولادی داره و اینقدر ملایم و با حوصله و انرزیکه ؟

۹ : و یه عالمه چه شکلیه دیگه مخلصیم

راستی همه تون به این بازی دعوتین ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:48  توسط مامان نی نی | 
کیس خواهر شوهرم اینا برای تعمیر و نصب برنامه خونه ما بود و ۵ شنبه عازم خونشون شدیم تا کیسشونو بدیم و برای نهار هم موندیم و شوشو رفت واسه فوتبال ! خونه اونا آپارتمان نیست و حیاط داره و امنیتش هم خیلی عالیه و ۲ طبقه است که پله ها فرش شدن! از بس رفت تو حیاط و طبقه بالا و پائین و با پسر عمه هاش کلی بازی کرد و با اسباب بازیهای اونا بازی کرد و ظهر هم نخوابید شب ساعت ۹ وقتی سوار ماشین شدیم تا برسیم سر کوچه اونا خواب خواب بود ولی شب پاهاش درد میکردن و نمیتونست بخوابه و من و بابائی تا صبح در حال ماساژ دادن بودیم! دیروز هم رفتیم به یکی از معادن باباجون تا از مناظر اطرافش استفاده کنیم! برای آر تا دیدن ماشین آلات سنگین از نزدیک و فیلم عملیbob the builder کلی کیف داشت بعد دیدن گله گوسفند و بز و بره و سوسک و کفشدوزک و مارمولک و ...... کلی براش خوب بود و کلی کیف میکرد ! ما هم از بوئیدن عطر تره های کوهی که واسه آش چیده بودیم و خوردن چائی کاکوتی تازه و هوای بهاره کلی کیف کردیم!

نمیدونم به اینا چی میگن اصولا ما که پیسپیسلا میگوئیم

در تعقیب بعبعی ها برای ناز کردن که آخرشم نتونستیم

هاپوهای نگهبان

گل کردن حس عکاسی من و آبجی کوچیکه اینا رو خاله بعد کلی تعقیب و گریز از مارمولکهای محترم ابتیاع نمودندی

و اینا هم از هنرهای بنده است

جون من ببینید چه ژستی گرفته جلوی دوربین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:57  توسط مامان نی نی | 
سه تا پروژه بزرگ برای تابستون داریم! ۱: از شیشه گرفتن آرتا ۲: آموزش ج*یش ۳: آموزش پ*ی پ*ی !

بنده کلی زحمت فراوان کشیده بودم و این دردانه را از شیر شبانه گرفته بودم آما وقتی مریض میشد دیگه طاقت نمیاوردم و شبها بهش شیر میدادم! آخه روزا چیزی نمیخورد و من در عذاب وجدانی بس زیاد بودم! تا اینکه از یه وعده تبدیل شدد به ۲ وعده در شب! و الان ۳ شبه که این یکی یه دونه ما در ریاضت شبانه به سر میبره و تو ترکه! دیگه اینقدر شبها میخورد که یه هفته ای بود صبحها برنامه لحاف تشک شورون داشتیم! دیشب یه وعده رو بعد پیاده روی و غر زدن فراوان نخورد و خوابید! ولی دیگه تو نوبت صبح چند دست کتک نیز نوش جان کردیم و دلمان تاب نیاورد و ۲ شماره ای شیر دادیم خورد و مثل بچه گربه ای که لب و لوچه اش شیر آلود باشه ملچ ملوچی کرد و بازوانی اندر گردن ننه جان انداخت و خوابید! تازه فکر کنم تا دومادی دست در گردن مامانی اش بخوابد و ما مجبور باشیم اتاق بابائی را جدا کنیم ! آخه تا صبح ۱۰ بار میاندازیمش توی تختش ولی نصف شب یهو میبینم که کسی با سر شیرجه رفت کنار من!

از امروز یک هفته ای در خانه تشریف دارم و بعد ۳ شیفته کار میکنم ! این یه هفته رو میخوام روی پروژه دوم کار کنم! چون پروژه اولل باید به آرامی جلو بره و یه وعده یه وعده کم بشه!

اصولا یه اخلاقی دارم که اگه حسابم از یه مقداری کمتر بشه احساس فلاکت شدیدی بهم دست میده حتی اگر بقیه موجودیم تو حساب دیگه ای باشه ! این روزها از اونروزهاست! ۸۰ درصد حقوق و مزایای دم عیدی و قبل عیدی رو واریز کردم به اونیکی حسابم که توش پس انداز میکنم و حسابم صفر شد و بعد حقوق فروردین رو گرفتم ! بعد موند تا اردیبهشت که هنوز خبری نیستت ولی ۲۰ درصد بیشتر از حقوق فروردین رو خرج نکردم تا فشار خون حسابم کمی بیاد بالا بعد ببینیم چی میشه! خوب اصولا از وقتی هم اومدم مع*لم شدم حقوقم هم ماهی ۱۳۰-۱۴۰ هزاری کمتر شده! و حالا در انتظار اجرای قوانین جدید هستیم ! که صد البته خبری هم نیست!

۲ شب پیش علی دوست خانوادگیمون ما رو برد رستوران تر ک که البته اسم اولش این بود بعد اما*کن گیر دادن شد اتر ک و حالا هم شده تر*کیه که چند نفر تر*کیه ای هستند که اونجا رو میچرخونن! من وقتی میبینم که وقتی میریم مملکت اونا باید به زبون اونا حرف بزنیم و وقتی اونا میان اینجا بازم باید به زبون اونا حرف بزنیم حس حقارت عجیبی بهم دست میده! و اونشب با اینکه زبان استامبو*لیم فوله و کامل میتونم حرف بزنم و بفهمم وقتی گارسون میومد و چیزی میگفت میفتم نمیفهمم چی میگین و مجبورش میکردم که به زبون ما حرف بزنه! و یه چیز دیگه غذاهای تر*کیه خیلی شبیه غذاهای ما هستن ولی کمی رژیمی هستن و آدمو سیر نمیکنن ! تو تر*کیه هم من ۱۰ روز رو همیشه خدا گرسنه بودم! تا وقتی رسیدیم سفارش قورمه سبزی دادم تا وقتی خونه رسیدم یه دل سیر غذا بلمبانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:6  توسط مامان نی نی | 
وقتی خونه کسی میرم که یا بچه نداره و یا بچه اش بزرگ شده و خونه مرتب و تمیزش رو میبینم جو گیر میشم! دلم میخواد از جینگیل پینگیلهای تزئینی بخرم و به در و دیوار خونم آویزون کنم! یاد خونه خودمون می افتم که بیشترین مدتی که میتونی در برابر تمیزی دووم بیاره نهایت نیم ساعته! باز دیروز رفته بودم خونه دوست شوشو که نی نی ندارنن و از صبح افتادم به جون این خونه! خوبه هیچ کدوم کم نمیاریم من تمیز میکنم و اون میریزه! این یعنی رقابت پایاپای!

پ.ن: این ماه یه عالمه تولد داریم که از همین تریبون به همه اونهائی که تولدشون تو اردیبهشته تبریک میگم علی الخصوص:

شوشوی عزیزم که یه هفته ای گذشته از تولدش و بابای خوبم که پریروز بود و شوهر خواهرم که فرداست و از نی نی وبلاگیها تولد راستین کوچولو و شهراد پادشاه جوانمرد و امیر رضای خوشگل و هستی نوشین جون که یادم رفته بود!  ایشالله تا دنیا دنیاست روتون بخنده و تتون سالم باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط مامان نی نی | 
بنده امروز به افتخار پختن کو فته تب ریزی نائل شدم! اصولا تو خونه ما سر غذاهائی که ورژن پختش تو دوتا خونواده فرق میکنه و هر کدوم تعصب خاصی روی ورژن خودش داره میره تو لیست سیاه! و این کو فته جزو این غذا بیده! تا اینکه امروز تصمیم گرفتم درست کنم ببینم چی میشه! بذارین بخوریم اگه زنده موندیم میام گزارش میدم!

شرمنده پست قبلی رو خیلی هول هولکی تمومش کردم: حالا معرفی کتاب:

اولین کتاب آ رتا کتاب حمام بود که عکس حیوانات روش بود!

بعدش دو تا کتاب سخت جلد که یکی حیوانات مزرعه بود و ااونیکی میوه ها براش خریدم مال خانه ادبیات


بعد یه کتاب سخت جلد خریدم که چند روز بیشتر دووم نیاورد و به دیار باقی شتافت

بعد کتابهای خانوم گاوه و خانوم مرغه و آقا گوسفنده براش خریدم که برای زیر سه ساله ها بود!

بعد یه سری فلش کارت میوه و حیوانات براش خریدم که فوق العاده بودن و حالا اکثر میوه ها و حیوانات رو میشناسه!

یه سری کتاب کوچولو مال خانه ادبیات بود که هر کدوم مربوط به توضیحات در مورد یه چیز خاصه و سخت هم پاره میشه! که ما اسب و گوسفند و انار و وسائل نقلیه اش رو خریدیم

یه سری کتاب تا تی ها هم که یه چند جلدی و یه چند تای دیگه که همه شون عکس واقعی نی نی ها بودن رو براش خیدیمم که اوایل خیلی وست داشت وبراش سناختن محیط اطراف براش خوب بود

بعد یه سری کتاب غاز کوچولو بود که ما دو تا تولدت مبارک و چی دیدی چند تا دیدی رو داریم و آ رتا خیلی دوستشون دارهه و اینقدر با مزه هم تعریف میکنه که بیا و ببین!

تازه هم رفتیم یه عالمه کتاب خریدیم که یکیش تو هم میتوانی هست که همون کتی باشه که من خیلی راضیم! البته یه حس فمینیستی به ادم دست میده اونم اینه که همه جا بابای کتی داره در حال لم دادن روزنامه میخونه یا چیزی شبیه این و مامان کتی همیشه پیشبند داره و در حال کلفتیه!

یه کتاب دیگه هم خریدیم که اسمش ادب و مهربانیه به اضافه اینا




و یه کتاب مغناطیسی که خارجی هست براش خریدم ولی وقتی دیدم داره قطعاتشو میجوه بهش ندادم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط مامان نی نی | 
بابا مرصی ! خیلی ماهین والله !اصلا دیگه مگه میشه منو نگه داشت! دیگه شدم این هوا! از بس دیروز و امروز اومدم کامنتهای قشنگ شما رو دیدم! وقتی دیدم چقدر دوست خوب دارم که اومدن همه شون بهم تبریک بگن تو پوست خودم نمیگنجیدم! آخه نه اینکه دیروز تو مد رسه هم خیلی بچه ها منو تحویل گرفته بودن جو گیر بودم اساسی!

جمعه هم تبلد بابائی بود و تبلد با کیک تولید خونمون اجرا شد!

هر روز هزار تا رحمت  میفرستم واسه پدر و مادر کتی! آخه کتی باعث شده شیطون بلای ما هر روز با میل و رغبت خودش دندوناشو مسواک بزنه! کلی هم کتاب خون شده! هر شب اول براش کتاب میخونم بعد میخوابه! تازه کتابشم بغل میکنه و میخوابه و نصف شب اگه بیدار بشه باز کتابشو بغل میکنه! صبح هم بعد از بیدار شدن کتاب به بغل از اتاق میاد بیرون! آخر این پست میخوام همه کتابهاشو لیست کنم براتون! پیشنهاد میکنم این کتی رو برا نی نی هاتون بخرین! کلا رو رفتار بچه خیلی تاثیر گذاره!

کلی شیرین زبونتر و حاضر جوابتر شده! امروز ظهر دیده دارم براش خورشت هویج گرم میکنم میگه هبیز یمی یم(هبیز نمیخورم) همچنان خودشو سوم شخص میگه! یعنی آتا نمیخوره! آتا نمیره! این واسه آتاست و .......

باقالی که میخرمم میریزم جلوش و میگم نی نی های لوبیا رو در بیار! کلی سرش گرم میشه و منم به کارم میرسم!

از بس این توئینس ها رو دیده کلی انگلیسی یاد گرفته و شعرهاشونو بعضا میگه!

رنگها رو دیگه کاملا تشخیص میده قبلا بعضی وقتها قاطی میکرد ولی الان کاملا درست تشخیص میده!

راستی رنگ کردن رو با نی نی هاتون شروع کردین؟ این اصلا علاقه ای به رنگ کردن نشون نمیده! و فقط دوست داره خودش فقط با خودکار نقاشی بکشه و خط خطی کنه! با مداد زورش میاد!

ما دیگه به امتحانات نزدیکیم و داریم تعطیل میشیم! ولی خدائیش مع لمی خیلی انرژی میخواد! من قبلا اصلا اینطوری فکر نمیکردم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:38  توسط مامان نی نی | 
دوستی دارم که تازه از اونور آب برگشته! خواننده وبلاگم هم بوده البته الان نمیدونم! اگه هست بهش سلام میکنم! خدا اونجا بهش ۲ تا دختر دو قلو داده! الان حدود ۴ ساله هستن! چند وقت ژیش بهم زنگ زده و ادرس دکتر خوب کودک میخواد! دکتری که خوش اخلاق باشه ! با بچه بازی کنه! وقت بذاره! بچه ازش نترسه! به کارش حسابی وارد باشه! اهل دارو نوشتن زیاد هم نباشه! مطبشم جای شلوغ نباشه! کلی فکر کردم! میگفت اونجا که بوده بچه ها عاشق دکتر رفتن بودن! وقتی میرفتن دستیارهای دکتر میومدن باهاشون بازی میکردن و بهشون اسباب بازی میدادن و دکتر وسائل پزشکی رو میداده تو دستشون بگیرن و ...... تازه تو این چند سال یه بار هم این دوتا آنتی بیوتیک نگرفتن و الخ  !هی فکر کردم هی فکر کردم! آخه ما همچین دکتری نداریم آخه! اون خانوم دکتر فوق تخصص که یه بار رفتم دیگه توبه کردم! مطبش مثل مسجد بود و هر کی میومد باید کفشاشو در میاورد ! یه جای بزرگی بود که مثا یه عالمه هم اسباب بازی داشت! یع تاب و عروسکهای چرک که رنگ اصلیشون قهوه ای تیره و توسی بود یعنی چرک بونش معلوم نشه! اسباب بازی خوشگل ها تو کمدهای قفل دار بود! ۳ تا مریض باهم میرفتن تو مطب! یکی از قبل اونجا بود و داشت لباس میپوشید! دومی داشت عرض حال میکرد و سومی هم لباس در میاورد! تا ما رو دید بدون اندکی سوال شروع کرد به نوشتن نسخه! بعد ۳ سی سی دیفن هیدرامین رو ریخت تو گلوی بچه ۳۷ روزه و گفت این کولیک داره! در حالیکه نداشت! خلاصه حالم بهم خورد! یا اونیکی با سیبیلهای شاه عباسیش که بچه تا دیدش بغض کرد یکی هم زد پشت گردنش! نه با بچهه حرف زد نه حالشو پرسید ۴ نفر هم همزمان تو مطب بودن! یا اونیکی معروفترین که بچه اگه بمیره هم واسه اونروز وقت نمیده و باید دیروز ازش وقت بگیری و منشیه یه امپراطوری واسه خودش درست کرده! تازه همه شونم تو شلوغترین جای شهرن!واقعا من موندم که چطور دکترا به خودشون اجازه میدن سه نفر رو با هم بفرستن تو مطب! البته من یش همچین دکتهائی نمیرم ! حالم بد میشه خوب! فکر میکننم بهم توهین میشه! یعنی چی آخه!  یکی به یادم اومد که جوان و خوش اخلاق بود ! البته بیشتر به نظر من سرتق بود تا خوش اخلاق! مطبش اتاق بازی کودک داشت و یه عالمه اسباب بازی (که البته تو ایران به علت رعایت نکردن اصول بهداشتی من مخالفم) و مطب شیک بچه پسند !جاشم بهتر بود! وقت گرفت و بردش اونجا! زنگ زدم چی شد! گفت هیچی خوش اخلاق بودنسبتا ولی رفتار با بچهای رو که زبون اونو نمیفهمه رو بلد نبود! گفت سرفه کن و این نمیدونست یعنی گی! بعد بلند تر هر هر کنان گفت تو رو خدا سرفه کن و بچه کم مونده بود بزنه زیر گریه! با خودم گفتم اشکال نداره یه چند وقت اینجا زندگی کنی عادات اونور از سرت میافته و پوست کلفت میشی مثل ما و یادت میمونه که اینجا ایرانه! و تو ایران چیزی که اهمیت نداره جون آدمهاست و

راستی شوهر خواهرم هم از تخصص قلب قبول شده  و من همه اش دارم بهش گوش زد میکنم که دکتر خوبی باشه و فقط به پول فکر نکنه!

پ.ن ترغیب کننده من نونوش بود واسه این مطلب

پ.ن2: باغچمون امسال به بهره برداری رسیده و بنده مشغول باغبانی هستم! و هر چی ول تو دستم میاد میدم و گلهای خوشگل میخرم واسش! در اولین فرصت گزارش کاملتری میدم خدمتتون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:19  توسط مامان نی نی | 
سلام سلام! ما بالاخره تونستیم مراسم تولدمان را به انجام رسانیده و خاکیان و ماکیان و باقیان را کلی شادمان سازیم! حالا تولد نامه رو از زبان صاحب تولد بشنوید!

از ۲ هفته پیش یه روز خاله بهم گفت تولدت کیه؟ منم نمیدونستم و اون گفت فردا ! بعد هر وقت هر کی می۱رسید تولدت کیه منم میگفتم (شاباخ)یعنی فردا! تا ولی مثل اینکه اینبار جدی بود! آخه ۲ روز بود مامانم تو آشپطخونه گیر کرده بود و سرش یه روسری بسته بود که من اصلا دوست نداشتم و همه اش میرفتم بازش میکردم! چه معنی داره مامان خانومی تو خونه هم روسری سرش کنه! خلاصه یه روز رفتیم از خونه بیرون تا کیک بخریم ! هی جاهای خوشگل میرفتیم ولی مامانم و بابام بهم میگفتن نه قشنگ نیست بعد برمیگشتن! بعد گفتن هوا چقدر گرد و غبار داره دیگه فردا میریم زودی بریم خونه که مریض میشیم! فردا صبح وقتی مامانم رفت جلوی پنجره دید وایییییییییییییییییییییییییی کل شهر گل آلوده! (یعنی دیشب بارون زده و همه گرد و غبار به صورت گل و لای رو شهر نشسته)یه آهی کشید و گفت اینم از شانس منه! بعد آبمون قطع شد! مامانم میگفت دوش هم نمیتونیم بگیریم! بعد ظهر من لالا کردم وقتی بیدار شدم دیدم واییییییییییییییییییییییییی چند تا بادکنک خوشگل اون بالا آویزونه! مامانم گفت بیا لباساتو بپوشونم عکس بگیریم!

ولی من میخواستم اونا بکنم ! و حواسم به دوربین مامانم نبود!

مامانم گفت اگه نی نی خوبی باشم یکیشو میده به من ولی من همه رو میخواستم و نمیخواستم نی نی خوبی باشم!

رفتم پشت مبل تا یه کم فکر کنم!

دستمو از اونجا دراز کردم دیدم نخیر نشد!

یه فکر یکر! مامان تو رو خدا ول کن کی حوصله عکس داره ! در حال حاضر سی پی یو مشغوله!

بعله ما اینیم

اه جا نمیشه پشت مبل ! آهان یه کم هلش دادم جا شد!

پیدا کنید ۲ تای دیگه رو

خلاصه که اصلا و ابدا نذاشتم مامانم ازم عکس بگیره و هی وول خوردم و در عرض ۲ ثانیه همه رو ترکوندم ! بعدش مامانم مونده بود و بی بادکنکی و بی آبی و ۱۵ نفر مهمون !تازه یه عالمه بلای دیگه هم سر مامانم آوردم ها! از پابرهنه با لباس مهمونی رفتن تا وسط توالت بگیرین تا خالی کردن کابینتها وو کمد و ...... شب هم یه آه دیگه از نهادش بلند شد وقتی دید برنجشم نرم از آب در اومده! شفته نه ها اصلا! فقط یه کم شبیه کوفته برنجی های سریال اوشین شده بود! خلاصه شب دیگه مامانم کم مونده بود گریه کنه و صلا حوصله نداشت! اینم محض توجه شما یه عکس تبلدی!

پ.ن: راستی مامان آرتین یه وبلاگ آشپزی زده! خیلی خوشمزه است وبلاگش ! حتما یه سر بزنین !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:42  توسط مامان نی نی | 
امروز جلوی خونمون خاک برداری هست و داره کامیون و لودر کار میکنه! با یه چهار ۱ایه وایستاده جلوی چنجره و به طور عملی باب د بیلدر رو میبینه و کلی ذوق کرده! و از روی بروشور لگو همه اش میاره لودرش رو نشون میده میگه بخر!

دیشب رفته بودیم بیرون و تو ماشین خوابش برد و هر کاری کردم بیدار نشد! چه حالی داشتم ! همه اش به فکر این بودم که بچم گشنه موند! تا اینکه مثل ای کی یو سان یه فکری به سرمم زد زودی یه فرنی غلیظ با عسل درست کردم و اومدم نشتم بالا سرش و با سرنگ کم کم دادم خورد!

والله از وقتی که تصمیم گرفتم تا عطسه کرد نبرمش دکتر کلی بدنش جلو افتاده! از مهر تا بهمن ۵-۶ شیشه آنتی بیوتیک خورده بود ! ولی دیگه نبردمش دکتر و خدا رو شکر هر وقت هم مریض شده زودی خوب شده! آی حرصم میگیره دکترا تا بچه رو ندیدن آنتی بیوتیکه رو مینویسن!

تازگیها از بس آر تا خورده ریزه های غذا اینور و اونور میریزه مورچه ها تو خونه رژه دارن! اونروزی رفتیم تو دستشوئی بشورممش یه مورچه تو کاسه توالت داشت قدم رو میرفت! داد میزنه موچه موچه بروووووووووووووووو ! دیشب هم یکی رو دیده رو فرش میگه موچه موچه پیشته پیشته! بعد رفته خاک انداز و جارو آورده که جمعش کنه!

بابائی رو تا از آیفون دیده پریده تو بغ*لم با تمام نیرو بغ*لم کرده و تا بابائی رو دیده میگه آتا مامانی سوئی( یعنی آر تا مامانو دوست داره! ) بابائی هم گفته نا بابارو جیغ های شاد میکشید و میگفت مامانو مامانو!

هر کاری میکنم که مثل مامانو باباش نشه و فنی نباشه و به سمت پزشکی سوق پیدا کنه میبینم اصلا تو خونشه که فنی باشه! تمام روز کارش با آچار و پیچ گوشتی و دی وی دی و ..... هیت و کلا کارهای این شکلی رو بیشتر میپسنده! حتما با خودتون میگین چقدر هم زود به نتیجه رسیده  ! واه واه!

بنده فردا مهمون دارم و هزار جور کار وو نشستم وبلاگ مینویسم به به !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:41  توسط مامان نی نی | 
امروز ظهر تلخ شدم همینجوری بدون هیچ بهانه ای! قلبم تو منگنه بود انگار! دو تا دست قدرتمند داشتن فشارش میدادن! آثار خرابیهای بعد طوفان هنوز تو وجودمه! فکر نکنین یهو طوفن بپا کردما نه! طوفان تو وجودم بود همین! در اوج گل گفتن و گل شنیدن با شوشو یهو زدم زیر گریه و یه شوشو موند با چشمای قلمبه شده! نمیدونست چیکار کنه! میگفت دیوونه شدی؟ ولی تو دلم قلقله ای بود!

اینقدر بدم میاد یکی در حضور من بدون اجازه از محضر بسی مقدس من بیاد بشینه رو صندلی جلوی ماشین! احساس بدی بهم دست میده! دیروز این احساس بد ساعتها با من همراه بود! واله دختر خوبیم ولی وقتی احساس میکنم یکی تو فکرش این میگذره که این خانومه و در حضور یه آقا حتی تو ماشین خودشون باید رو صندلی عقب بشینه حالم بد میشه! خیلی وقتها خودم دوست دارم یکی همون جلو کنار شوشو بشینه ولی اگه یکی همینجوری سرشو بندازه پائین و بشینه و از ن معذرت خواهی هم نکنه یا نگه ................ هیچی دیگه دیروز یکی از دوستان شوشو سقط من عینی شد و رفت تو لیست سیاه! من و زن اندازه فیلش با یه صندلی بچه و آرتا عقب و ایشون با دردونشون جلو! تازه وقتی یه بار پیاده شدیم و دوباره سوار شدیم و من آرتا رو چسبوندم بهش ! خانومش ناراحت شده بود که اوا بچم میبینی حساسه چرا بچه مردمو بغل کردی بیا دختر خودتو! حالا بچه اش ۱۴ ماهه است و حسودی و این چیزا حالیش نیست! نگو مامانه خودش بیشتر حسودیش شده! بعد هم یه بار دیگه که پیاده شدیم د بدو رفتم جلو نشستم!  اه اه اه اه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:8  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS