
|
|
پنجشنبه پیش برای تولد یکی از دوستان دعوت بودیم! به رسم همه مهمانیها و برنامه ها ۳ ساعت مانده پسرکمو خوابوندم تا شارژ شارژ باشه! یه روز قبل کادو رو با خودش خریده بودیم و از نظر روحی کاملا آماده اش کرده بودیم که این مختص مانی ه و براش کادو خریدیم! تا اینکه رفتیم و رسیدیم و کادو رو دم در تقدیم کردیم و رفتیم طبقه بالا تا آماده بشیم! تا برگیریم پائین ۱۰۰ بار پرسید کادوی مانی کو ؟ کادوی مانی رو بده به من! تا بالاخره تفهیم شد که کادو رو دادیم با صاحابش! تمام مراسم کنارم نشست خیلی مودبانه! تا تعارفش نکردند نخورد! فقط آخر سر که یخش یه کم باز شده بود بلند شد و باکنک بازی کرد و موقع باز کردن کادوها کمی رفت سروقتشون و باهاشون بازی کرد! در کل مراسم در مواقعی که ۲۰ تا بچه ریز و درشت از سر و کول هم بالا میرفتن این من بودم که تعریف بقیه رو میشنیدم که عجب بچه خوبیه! و تعریف و تمجید هائی که بنده از بس به خود بالیده بودم احساس میکردم اندازه فیل شده ام !و چقدر باد به غب غب انداخته بودم! و وقتی برگشتیم تو خونه تمام صحبتهای انجام گرفته رو عین طوطی تکرار میکرد! مثلا سیما جان قاشق بستنی آرتا افتاد زمین بیزحمت یهه قاشق دیگه بیارین(سیما جان آتانین قاشیقی توشدی یره باتدی بیردانا قاشیق گتی)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:38 توسط مامان نی نی |
|
|
میخواستم نا گت مرغ درست کنم رفتم کوچکترین پفکی رو که میتونستم پیدا کنم بخرم ! سوپریه سرش با چند تا آقاهه گرم بود و زیاد تحویلم نگرفت ! منم پیدا نکردم و منصرف برگشتم! بغل دست سوپره سوپر میوه محلمونه که میوه زیر ۵ تومن نمیتونی پیدا کنی! یعنی از اوناست که بیشتر زرگرین تا میوه فروش! شاگرد سوپریه اومد بیرون و از بیرون مغازه میوه فروش بهش گفت از تعزیرات اومدن قیمتها رو بکش پائین! کیفمو همراه نداشتم تا بپرم تو و هرچی دلم میخواد بخرم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 14:35 توسط مامان نی نی |
|
|
والله بهم نخندین وقتی سوار هواپیماهای خطوط هوائیمون میشم تا برسم مقصد صد بار میمیرم و زنده میشم! وااله تصویر جناب عزرائیل رو پشت پنجره میبینم که همراه ما با یه عصا در دستش داره پرواز میکنه و بال بال میزنه که یه لحظه ای پیدا بکنه و همه رو با خودش ببره اون بالا! هزار تا سکته ناقص و کامل میکنم! و حدالمقدور سوارش نمیشم! وقتی شوشو میره ماموریت تا برسه تهران و موبایلش روشن بشه قدم رو میرم! بابا بیائین سوار نشیم دیگه! وقتی مشتری نباشه یه کاری میکنن! من به سهم خودم این واقعه اسفناک رو به همه بازماندگان سا نحه هو ائی پر واز تهران ایرو ان تسلیت میگم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:28 توسط مامان نی نی |
|
|
واقعا برای سلیقه ایرانی متاسف شدم وقتی دیدم فیلم شدیدا بیکلاس و بی محتوای اخرا جی ها ۲ پر فروشترین فیلم تاریخ سینما شده! یعنی کلاس فیلم ایرانی اینقدر اومده پائین که لودگی رو به جای طنز پذیرا شده! من چند روز پیش این فیلم رو دیدم البته پولی بابتش پرداخت نکردم و از این بابت خیلی هم خوشحالم!
این جانب به یک عدد موجود بی مصرف نبدیل شده ام! چرا که هزار تا کلاس میخواستم برم تابستونو ولی اصلا نمیخوام برای تفریح خودم بقیه رو اذیت کنم و شاید هم زیر بار منت برم! بنابراین هیچ کاری نمیکنم! ولی اگه بتونم یه راکت تنیس بخرم شاید برم کلاس تنیس! اونروزی دیدم یه جا نشسته دستاشو مشت کرده و جنب نمیخوره رفتم میگم بیا بازی میگه آخه دستام کثیفه با صابون بشور بعد! اینقدر با سلیقه شده که نگو ! تا از بیرون میرسیم خونه دستاشو به هیچ جا نمیزنه تا بشوریم! میخوام رو پاتی براش کتاب بخونم نمیذاره ببرم که کتاب میوفته زمین کثیف میشه! تا میوه اش میافته زمین میاره که بشور کثیف شد! روزی هزار و یک بار سی دی عصر یخبندان ۱ رو میبینیم! ولی خدائیش دوبله قشنگی داره! الان دارم دنبال زبان اصلیش میگردم! عاشق سیید شدم! مامانم عاشق جمع شدن با فک و فامیلاشه! فامیلی که توش ۲۰ -۴۰ تا بچه جیغ جیغوی حرف گوش نکن داره! همه بلند بلند حرف میزنن! بعدشم هفته یه بار باید یه جا جمع بشن و همدیگه رو ببینن! من اول کار گفتم من نیستم من از سر و صدا بدم میاد! آممما فردا هزار و یک فامیل جمعن خونه مامان جان بنده! از ۲ روز پیش عزا گرفتم! باید از اولش هم برم تا آخرش ! جلوی مامانم حسابی کار کنم که بادی به غبغب بندازه و یه هفته هم قهر نکنه! آیا من موجود منزوی هستم؟ آیا غیر اجتماعی هستم من؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:4 توسط مامان نی نی |
|
|
روز پدر مبارک
میخوام از دست و پای بلوریش بگم! و قربون صدقه اش برم! میخوام بگم که خیلی بزرگ شده! میخوام بگم که خیلی شیرین شده! سرعت بزرگ شدنش اینقدر زیاد شده که حتی نمیتونم کلماتی که تبدیل به جمله میشن رو در خاطرم نگه دارم! اینقدر شیرین زبون شده که دیگه حسابی میتونه ما رو ...... بکنه! یکی ۲ هفته پیش شبها دندون قر وچه میکرد! رفتیم دکتر گفت بهش کم توجه شدین شاید ! استرس داره! آخه اونروزها دل دماغ درستت حسابی نداشتیم! خوب سبب خیر شد که زود به زود بریم پارک و گردش که حالش بهتر بشه! وقتی میخوایم بریم بیرون ۲ ساعت میکشهه تا حاضرش کنم! چند روز پیشم میخواستیم بریم پارک که بازم حاضر نشد لباس عوض کنه! که گفتم دیگه نمیریم اومده بغلم نشسته میگه : الان سسره(سرسره) میگه آتا آتتا کجائی بیا سوار سسره بشیم! تا بابائی میخواد از ماشین پیاده بشه زودی خودشو میندازه بغلش و میپره بیرون! چند روز پیش وسط خیابون تو ماشین بابائی میگه باید برم کفش بخرم که برگشته میگه(آتانی آپار) آتارم ببر آتارم ببر و در حین رانندگی پریده بغل بابائی! داریم پروژه ۳ واحدی و بسی تخصصی پوشک گیری رو میگذرونیم! امید به پاس دارم ! و همچنینن دفعات شیشه خوری رو داریم کم میکنیم! دیگه تو شیشه آب نمیخوره و شیر رو هم کمترش کرده! با لگوهاش کلی بلده شکال مختلف درست کنه! رنگها رو قرمز و آبی و سبز و زرد و نارنجی و صورتی و سیلور و توسی و سفید و سیاه رو بلده ! بقیه رو باهاش کار نکردم اصولا! و اما سخنی با آقای شهردار محترم شهرمون و مناطق تابعه: آقای شهرداردیشب بچه دلبندمونو بعد از گشتن فراوان تو محله ای که اگه ماشین نداشتیم بعید بود خودمون بتونیم بریم بردیم پارک که سوار این سرسره های پلاستیکی بشه! هوا تاریک شده بود و تو تاریکی یه هیبتی دیدیم که فهمیدیم وسایل بازیه! یعنی یه چراغ کوچک هم نداشت! بعد تو هوای تابستان با شلوارک(البته از قبل قرار نبود بریم والا شلوار پاش میکردم) یه بار سوار شد و به خاطر بتون و شن نخودی بودن زمینش افتاد زمین و هر دو تا زانوش زخمی و پر خاک شد! و بچه را گریه کنان آوردیم خانه! در حالی که اینهمه اکانات دارید خیلی سخته که محل بازی بچه ها رو کمی امن بکنید ! نمیشه پایه های وسایل بازی با اون میخهای قلمبه از زمین بیرو نیاد؟ نمیشه یه کفپوش نرم تو محوطه نصب کنید؟ به شما گفتن زمین بازی میشه ماسه ای هم باشه ولی اون ماسه ها ماسه ریز ساحلیه نا شن بادامی و نخودی! نمیشه تو محله ها یه محوطه بازی بچه ها بزارین؟آخه وسایل ورزشی غیر استاندارد به درد عمه تونم نمیخوره! آخه من میام پیش ۱۰ تا گردن کلفت با وسائل ورزشی ورزش کنم یا همسرم؟ خلاصه که هنوز ۲ قرن عقبیم ! شاید هم بیشتر ! یه عالمه از گل و گیاهام تو باغچمون گل دادن و خوشگل شدن اینم عکسش! روزی یه ساعت و شاید بیشتر میریم باهم تو حیاط و خوش میگذرونیم! تبر یز از بالا در شب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:21 توسط مامان نی نی |
|
|
نمینوشتم چون حرفم نمیومد! نوشتنم نمیومد! و همچنان هم نمیاد ! ولی خوب سعی میکنم که حس نوشتن رو بیدار کنم مگر بهانه ای باشد برای زنده بودن! هر چند که مثل خواب است این روزها ! مثل خوابی که دلت پر حرف است ولی هر چه داد میزنی صدایت در نمیاد و کسی نمیتونه صدات رو بشنوه!
دیشب خدا قضای بزرگی رو از سرمون دور کرد! میگن قضا و قدر دور سر ادمی در حال چرخشه و تا یه موقعیتی گیر بیاره فرود میاد! همینه! دیشب بیرون بودیم وقتی اومدیم برق نداشتیم در حالی که راهرو و طبقه های دیگه داشتن! بعد از کنترلهای فراوان شوشو فهمیدیم یه فازز قطعه! بعد یه سیم از راهرو کشیدیم به یکی از پریزهای خونمون! بعد شوشو برای اینکه اگه برق اومد مشکلی پیش نیاد سیم طرف راهرو رو کشید بعد برق اومد ما دیگه یادمون رفت که سیم تو پریزه! آرتا هم داشت واسه خودش میگشت که یهو دیدم داره به سیم دست میزنه مثل دیوانه ها خودمو انداختم رو دو شاخه و از برق کشیدمش! خدا میدونه چه حالی شده بود! اصلا مریض شدم! واقعا یه بلای ناگهانی از سرمون به دور شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:25 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه
|
| پیوندهای روزانه |
|
تزئین غذای ترکیه1 غذای ترکیه سفره رنگین عکاسی لیست بروز شده ها فول آلبوم پیام نامه دنیای کودک آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هفته نهم تجربه های شخصی معرفی کتاب هفته دهم توصیه به مادران هفته 11 هفته 12 هفته 13 هفته 14 هفته 15 هفته 16 هفته 17 هفته 18 هفته 19 هفته 20 هفته 21 هفته 22 |
|
|