تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
زمان دیشب ساعت ۱ بعد از نصف شب

مکان :محل خواب

داریم میخوابیم که یهو یه گاز از آرنجم بر میداره و من میگم که مگه نگفتم گاز نگیر منم دیگه باهات قهر کردم! بعد شروع میکنه به بو*سیدن از نوک انگشتام تا آرنج و گونه ها و چشم ها و پیشانیو .....

بعد من متوجه میشم که مثل اینکه این خیسی خیسی بو*سه نیست که متوجه میشم تبدیل شده به لیسیدن! میگم آجه تو صورت مامانی رو لیس میزنی صورت مامان ممکنه باکتری و میکروب داشته باشه و بچسبه به زبونت بره تو شکمت! (ما باکتری و کرم و میکروب رو در موقع مسواک زدن استفاده میکنیم و از کتاب کتی یاد گرفتیم) حالا بقیه مکالمه رو داشته باشید:

آر تا: یعنی صورتت کرم داره؟

من: نه مامانی صورتم شاید باکتری ریز داشته باشه؟

آر تا : کرم رفت تو دهنم الان دندونامو میخوره؟

من: من میگم زبونت رو هیچ وقت به هیچ جا نزن ! ببین همیشه میگم دستاتو صابون بزن! واسه اینه که باکتری نره به دهنت! میگم دستاتو به دهنت نزن!؟

آر تا: بابا بابا من زبونمو زدم به صورت مامان کرم رفت به دهنم!

بابا: نه مامانی کرم نداره که!

آر تا : دستام الان کرم  و باختری داره(بعد از چند بار تمرین تبدیل شد به باکتری) زبونم هم داره پاشو بریم زبونمو و دستامو صابون بزنیم!

من: خلاصه که بعد نیم ساعت بحث و گفتگو رفتیم دستاشو صابون زدیم زبونشم رضایت داد تا با آب خالی بشوره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:57  توسط مامان نی نی | 
چند وقتیه موقع خواب براش کتاب میخونم! و بعضا چند تا کتاب میخونیم بعد لالا! نمیدونم چرا چند وقتیه به عکسها و رفتارهای موجود در کتابها و کارتونهاحساس شده ام! یه کتاب "تو هم میتوانی "کتی رو داریم که همون کیتی کت معروف ژاپنیهاست! ولی یه چیزی تو کل این کتاب اذیتم میکنه  و اون اینه که همه جای کتاب مامان کتی در حال رفت و روب و یا دوخت و دوز یا آشپزیه و باباش همیشه در حال روزنامه خوندن یا قهوه خوردنه! یا تو کتاب اولین تجربه های تو یهه خانواده ۵ نفره هست که سه تا بچه قد و نیم قد دارن که مریض میشن و ... .و مامانه همیشه تنهائی این سه تا بچه رو اینور و اونور میبره! این کتابها تا حدی آسیائی هستن! ولی در عوض تو کارتون محبوب آر تا کایلو!

 این شخصیت محبوب و دوستداشتنی که کلی بار تربیتی داره و من خیلی مدیونشمو یه کارتون کانادائیه همیشه تو همه کاری پدر و مادر همکاری میکنن! خیلی وقتها میشه که بابای کایلو ظرف میشوره یا جارو میکشه و کیک میپزه ! ولی تو بعضیها دیگه واقعا اغراق میشه که دوست ندارم مثل یه کارتونی که چند روز پیش میداد و یه خانواده پتگوئن بودند ! باباهه داشت بافتنی میبافت و مامانه داشت روزنامه میخوند! بعضی کارها هستن که کلا  از حوصله مردونه خارجه ! مثل سبزی پاک کردن و بافتنی بافتن و کلا کارهای خیلی ظریف و ریز! ولی در شرایط برابر وقتی مدیریت خونه با خانوم خونه است اشکالی نداره آقای خونه هم بعضی کارهای خونه رو انجام بده! البته درسته که آقای خونه ما ک خدا سایه شونو از سر ما کم نکنه سالی یه بار ظرف میشورن و اندر معایب سینکهای ظرفشوئی و اینکه استاندارد نیستند و باید اارتفاعش قابل تنظیم باشد و من کمر درد گرفتم و ........ سخنرانیها میفرمایند که آخر سر بنده میروم و میگویم که بسه بیا اینور بقیه شو خودم بشورم! ولی از حق نگذریم جارو و ی خوب میکشن!

پ.ن : انگار داریم از به قول دوست وبلاگیمان نونوش از یبوست وبلاگی در میائیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط مامان نی نی | 
دیشب وقتی پسرکم همراه بابائیش به سوپر رفتند ،موقع برگشت پاستیل کولائی به دست داشت.

وقتی بغلم نشست و پاستیل را برایش باز کردم بوئی به مشامم رسید که مرا به بیست و چند سال پیش برد زمانی که در مدرسه ابتدائی یکی از همکلاسی هایم که پدر پزشکی داشت ولی خودش فقط فخر پدر میفروخت و چیزی برای عرضه نداشت و همیشه وقت سول و جواب درس مثل یک  مجسمه جلوی تخته سیاه می ایستاد ، بسته ای از کیفش بیرون آورد و یادم میاید که محو تماشای بسته بندی زیبایش شده بودم و در آن را باز کرد و شروع کرد به خوردن بدون حتی کوچکترین تعارفی! محتوی بسته تکه های کوچک کولا بودند و بویشان مستم میکرد ولی محلی نذاشتم و رفتم بیرون از کلاس وقتی برگشتم دیدم بسته دیگری را باز کرده و مشغول خوردن آن است! تا آن زمان هیچ کدام از دوستان هم ز آن بسته ها ندیده بودند به غیر از یکی که عمویش از تر کیه برایش آورده بود و گفت اسمش پاستیل است! هیچ وقت در مورد آن در خانه صحبت نکردم تا زمانی که ۲ -۳ سال بعد سوپر های اطراف خانه مان پاستیل دار شدند و بابام به رسم همیشه که اگر چیز تازه ای میدید حتما برایمان نه یکی بلکه چند تا میخرید را برایم خرید ! نمیدانم این چه خاصیتی بود که من در زمان کودکی داشتم و آن نخواستن چیزهائی بود که دوست داشتم! مثلا سر راه دکتری که تقریبا هر ماه میرفتیم مغازه ای بود که عروسک بزرگی داشت که خیلی هم زیبا بود! تنها آرزویم این بود که بابام چند دقیقه بیشتر آنجا بایستد تا من بیشتر آن عروسک را تماشا کنم! البته یادش به خیر که دوران کودکی ما که همزمان با جنگ و انقلا ب بود اسباب بازی خیلی کم بود و اصولا تنوع چندان جالبی نداشت!


این آبجی کوچیکه ما هم که اصولا خودم بزرگش کردم امسال به خیل عظیم دانشجو ها پیوست اونم کجا تو شیراز تو یه رشته کاملا تحقیقاتی که عاشقش بود! بعله کاکو ای خواهر مایم شیرازی شد! آدم باورش نمیشه یادش به خیر که ۲-۳ ساله که بود آی حرف میزد آی حرف میزد! مامانم هم میذاشتش پیشم میرفت بیرون! و منم دوران دبیرستان کلی درس داشتم! و باید با این حرف میزدم! آخ سر به لباش رژ میزدم ! اونم لباشو قلمبه میکرد و از ترس اینکه رژش پاک بشه مطلقا حرف نمیزد!


اینروزها بی انرژی ترین روزها رو در حال گذران هستم! دیروز تصمیم گرفتم پیش یه متخصص داخلی برم! چرا که کلا عصبی هستم و زودی از کوره در میرم! انرژیک نیستم و همیشه خدا خسته ام! حال انجام هیچ کاری رو به جز خوابیدن ندارم! چند روزی هم هست که روزه هم نمیتونم بگیرم !چرا که کل روز رو باید یه جا بخوابم و حتی حال صحبت کردن معمولی رو هم ندارم! داشتم در حق آر تا ظلم بزرگی میکردم! و شوشو هم چند روزیه اساسی مریض شده! طوریکه کارش به سرم و مرخصی کشید! از دیروز کمی رو به راهتر شده!


این قد بلند برای خرید مانتوی کاری برام شده مصیبت! یا باید از این مانتوهای زنانه کرب بخرم یا اینکه  مانتوی اسپورت کمی بلندتر از بقیه پیدا نمیشه و هر کدوم رو تنم میکنم میره بالای زانو وایمیسته! اونروزی سفارش دادم برام بدوزن که فکر کنم خیلی زاغارت در بیاد با اون مدلی که عجله ای دادم!

آر تا خان ما هم از اول مهر مهدکودکی میشه ! قبلا کمی دو دل بودم ولی الان دیگه مجبورم چون احتمالا مامانی دیگه هر روز پامیشه بره شیراز! اونروزی بردمش کلی خوشش اومده بود و نمیومد بریم خونه! اینروزها باید پروژه تنظیم خواب رو شروع کنیم که شبها زود بخوابه و صبح ها زود بیدار شه ! اصولا اینروزها که بیحال هستم بازی هم کم میارم براش و بچ بیچاره حوصله اش کلا تو خونه سر میره!

راستی ای مامانهائی که بچه مهد کودکی دارید شما در انتخاب مهد چه مواردی رو در نظر میگیرید! مهدی که میبرین کف پوش برای نشستن داره یا رو صندلی میشینن! وسائل بازی داره! تعدا بچه ها چند تا هستن؟ آموزشش در چه حده؟ موسیقی؟ زبان ؟ نقاشی؟ تغذیه؟ راهنمائی پلیز!!!!!!

فوربون شوما درد نکنه خیلی نوشتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط مامان نی نی | 
بعله بعد از مدتها زحمت و بدو بدو و ..... که البته باید متذکر بشم که خودم هم در این مورد بی تجربه بودیم بالاخره پروژه پوشک گیری به انجام رسید و نی نی ما به یه مرد گنده تبدیل شد!

سه روزه که تا از خواب بیدار میشه میگه جیشم اومد! زود باش بریم جیش بکنیم! پی پی رو هم میگه ! (بزنم به تخته) چون من هر وقت اومدم از این بچه تعریف بکنم برعکس شد! خلاصه که با هر بار اعلام جیش بنده به بالای آسماها پرواز میکنم و بر میگردم! و صد البته به همه مامانهائی که در حال حاضر در گیر این پروژه هستند از اعماق قلبم موفقیت آرزو میکنم! و همچنین مامانهائی که از این به بعد با این پروژه بس خطیر دست و پنجه ترم خواهند کرد!

و خوب اصولا یکی از نی نی های فامیل که ۲ ماه از آر تا کوچکتره چند وقتیه که از پوشک گرفته شده! و ۵ شنبه یه جائی مهمونیم که اونها هم دعوتن! چقدر عزا گرفته بودم که باید به فامیل توضیح بدم که چرا هنوز از پوشک گرفته نشده! از طرف دیگه کلی هم نصیحت و تجربه بشنوم! خدا رو شکر آر تا ما رو روسفید کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:0  توسط مامان نی نی | 
مقدمه: - بنده قبلا ها برای اینکه یکی ثانیه لالا بکنه ایشون را روی اهایم میخواباندم!

- بعدها وقتی دیدم زیادی معتاد شده گتم پام اوف شده و نمیتونم رو پام بندازمت.

- وقتی رو پام میاندازمش پشت خودم هم یه بالش میذارم و دراز میکشم.

- بعد خوردن شیر ۲ قولوپ آب باید بخوره و من میگم آب بخور شیر از دهنت بره

- بعد از رفتین تو دستشوئی دستامونو میشوریم و جایزه میدیم!

به مسواکی یه اپسیلون خمیر دندون میزنم و تاکید میکنم که قورت نده و اونم سر هر ثانیه ۲ بار قورتمیده و گزارش میده که خمدان رو قورت دادم بعد دهنمون رو میشوریم!

حالا تئاتر شبانه :

چراغ را خاموش کرده و آماده لالا هستیم که یهو تصمیم میگیره اون مامان باشه و من آر تا!

آر تا: بیا بریم دندوناتو مسواک بزن و ادای مسواک زدن و خمیر دندان زدن! و سر هر ثانیه قورت ندی ها دلت درد میگیره! وای وای وای قورت دادی! دیگه خمدان نمیزنم!

بعد منو بصورت برعکس انداخته رو پاش و پشتش یه بالش گذاشته و دراز کشیده بعد میگه پام اوف شده دیگه میتونم رو پام بندازمت!

بعد آورده مثلا شیر داده خوردم بعد هم مثلا آب آورده که شیر موند تو دهنت!

بعد منو برده دستشوئی و نشسته گزارش میگیره! بعد میگه الان دستاتو بشور تا برات جایزه بدم آفرین نی نی خوب! البته یه ساعتی مشغول بودیم!


میگه بیا بدو بدو بازی کنیم! و من به این گندگی تو خونه باهاش بدو بدو بازی میکنم! بعد یه چند دور رفته نشسته روی مبل و میگه من خسته شدم ولی تو بازی کن و بدو!

تا میخواستم وایستم میگفت بدو و داد میکشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط مامان نی نی | 
بابام زنگ زد که از باغچه کارخونه گوجه و خیار و از چیزا چیدم زود یه ظرف بردار بیار پائین سهمتو بدمو برم! د-بدو گوشی و یه ظرف گنده برداشتم و بچه رو زدم به بغلم روانه در خونه شدم! کمی که صبر کردم دیدم دیر کرد برداشتم بهش زنگ بزنم و نگو اشتباها به جای یه صفر توی شماره  هشت رو گرفتم ! یه جناب چش سفیدی گوشی رو برداشت و من گفتم ببخشید مثل اینکه اشتباه شده! زودی گفت نه نه نه اشتباه نشده اتفاقا خیلی هم درست گرفتی عزیزم! و من قطع کردم ! بعدش چندین بار تلفن خونه مون با همون شماره اشتباهی که گرفته بودم زنگ میخورد و من مونده بودم و حیرت از پر روئی بعضی ها!
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:4  توسط مامان نی نی | 
سلام! ما برگشتیم! خوش گذشت ! بدک نبود یه هائی عوض کردیم و اومدیم! پسرکمون هم این یه هفته ای کلی باهامون همکاری کرد و قربونش برم اصلا و ابدا اذیتمون نکرد آمما! بعد از برگشتن کلی اذیت میکنه و کلا هوائی شده! و آر تا رفته و حجاشو اده به بهروز نق نقوی بی حوصله! پروژه هم همچنان بر جای خودس استواره! البته در طول مسافرت بیخیالش شده بودیم ! و از وقتی برگشتیم از اول شروع کردیم.

ماه رمضون هم که شروع شده و امسال هم تی وی کلا سنگ تموم گذاشته با این سریالهای آبکی و کشکیش که شکر خدا کلا تی وی تعطیل شده به جز مواقعی که مربوط به کارتون دیدنه!

ولی خدائیش عاشق مهمون بازیهای ماه رمضون هستم البته انگار امسال یه کم کار و کاسبی کساده! و تا حالا به غیر از مامان و باباهامون فقط عمه بزرگم دعوتمون کرده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:4  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS