تبليغاتX
نی نی و من
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker
همچنان دارم کتابمو میخونم و انگار با هر خوندنش یه پتکی روی کله ام وارد میشه ! کودک انسان خانواده! و با یادآوری چیزهائی که والدینم یا به عمد یا به سهو به من دادند یا از من گرفتند احساس غریبی بهم دست میده! احساسات کودکیم دوباره زنده میشوند! چقدر مادرم آنروز ها خشکه مذهب بود و دیسیپلین خاصی داشت چیزی که ۹۹ درصدش برای من بود و شاید ۷۰ درصدش برای خواهر کوچکترم و ۱ درصدش برای خواهر و برادر کوچکترم که ۱۱-۱۲ سالی از من کوچکترند! چقدر احساساتم نادیده گرفته شده بود! یادمه تمام این عقاید ست و سخت مذهبی را از دائیم مبگرفت و آنموقع ها همسایه دیوار به دیوار بودیم! و وقتی از انهمه فشار کم کم رها شدیم که خانه مان را عوض کردیم و رفتیم جائی در بالای شهر که شاید از نظر دائیم حتی حالایش هم جای کافران است و بس! هیچ وقت سیلی که از او به خاطر نداشتم روسری در سن ۸ سالگی خوردم را فراموش نمیکنم! حالا اینا رو وللش که وقتی میرم اون دوران اینقدر آه میکشم که شاید ساعتها زمان برام وایمیسته ! خلاصه گوش کردن هر گونه موسیقی در خونمون حرام خالص بود! البته بگم بابام مذهبی بود ها ولی خیلی ملایم بود! و همیشه اونو و عقایدش رو خیلی دوست داشتم! یادمه یواشکی از برنامه نوای تازه با هزار زحمت و خش و خش موسیقی ضبط مکردیم و در عوالم بچه بچه گانه مان در خفا میرقصیدیم! حدود کلاس اول راهنمائی بودم که در همان مدرسه که در محیط جدید بود با اولین آلت موسیقی که آکاردئون بود آشنا شدم! و این آشنائی از گروه سرودی بود که در آن شرکت داشتم! گقدر عاشق آن شده بودم و حتی در خواب هم آکاردئون میدیدم! حسرت اینکه ان همکلاسیم یک بار اجازه بده تا من یه دکمه اش را فشار دهم ولی هیچ وقت رویم نشد (تا حالا ) بعد با دوستم نازی که بهترین دوست ان زمانهایمان بود یک جامدادی خریدیم که رویش چند تا دکمه مزیکال اندازه عدس بود و رویش توشته بود مینی پیانو!!!!!! چه نت هائی که با ان در نیاوردیم! آخه اونم عضق موسیقی بود و در نوع دیگری از خشکه گی گیر افتاده بود! بیشتر از ۵۰ تا آهنگ انواع ترانه ها و سرودها رو در آورده بودیم و برای خودمون نوشته بودیم ! یا فقط ۱۱سال سن! دوم راهنمائی که بودم یکی از دوستهام ارگ میزد تو مدرسه و کلی ازش چیز یاد گرفتم البته نه با سوال که با نگاه کردن فقط! و همانطور در آرزوی موسیقی و داشتن یک آلت موسیقی میسوختم و کسی نمیفهمید! کلاس سوم راهنمائی بودم که یه سفر رفتیم سوریه! در مرکزی که بودیم پر یود از انواع ارگهای کاسیو و یاماها ! یه بار مامانم تو هتل بود که با بابام رفتیم برون یه دور بزنیم(من همیشه عاشق گشتن با بابام بوده ام چو بیشتر اوقات درکم کرده) که یه عالمه از ارگ گفتم و غیره که خودش وزاریش افتاد و رفت یه ارگ کوچولوی کاسیو برام خرید با ۱۰۰ صدا! اگه بدونید چه احساسی داشتم! فکر نکنم تو عمرم از داشتم چیزی ایننقدر ذوق مرگ شده باشم! تا رشیدم هتل به مامانم نشونش داد ناراحت شد و به بابام غر زد که اومدیم واسه زیارت یا چیدن بساط مطربی؟ ولی اصلا برام مهم نبود و ساعتها نشستم و زدم و زدم! الانهم دارمش اونو و تا ۵-۶ سال گذشته اون تنها آلت موسیقی بود که داشتم تا اینکه با شوشو یه سه تار خریدیم و البته هنوز هم به کلاسش نرفتم با اینه کلی خودم یاد گرفتم بزنمش! و اگه خدا بخواد از برنامه های امسالمون رفتن به کلاس موسیقیه! البته من همچنان عاشق پیانو هستم ولی از زمانی که شاید میتونستم بخرم قیمتهاش فضائی شد و به این زودیها شاید نتونم بخرم ولی خوب پیانوی ایرانی که همون سنتور باشه رو که میخوام شروع کنم! ولی اینو گفتم شاید اصلا مامان و بابام خودشون با علاقه خودشون برام یه وسیله موسیقی بدون درخواست من میخردیند شاید اصلا هیچ علاقه ای پیدا نمیکردم۱ نمیدونم ولی خوب همه میگن تو استعداد زیادی داری ولی خوب من در این مورد خیلی نادیده گرفته شدم!

پ.ن: وقتی در تنهائی اری واسه بچه ات لالائی میخونی و میبنی با این موسیقی چقدر آروم میگیره فیلت یاد هندستون میکنه٬

پ.ن۲: خوب من خیلی از رفتاهای و اخلاقهای مامانمو دوست دارم ولی این یکی از چیزهائی بود که عذابم داده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:58  توسط مامان نی نی | 
چند وقتیه خیلی شاخ به شاخ میشیم باهم! آبمون تو یه جوب نمیره! رفتم سراغ کتابهام! بازم از اول! بعد از چند وقتی که پروژه از پوشک گیریه موفقی داشتیم ۲ روزه که تو شلوارش پی پی میکنه! باز هم از اول شروع کردم! بعضا خیلی کم میارم ! همین الان یه شیشه آب معدنی رو خالی کرد رو سرامیک! با اینکه دیروز خونده بودم راه حل آب یا شیر ریخته شده یه دستماله نه دعوا اولش دعواش کردم بعد درسهام یادم افتاد ! بعد یه حوله دادم دستش که تمیز کنه! چقدر هم ذوق کرد که باید آبها رو تمیز کنه و در یک ان دیدم یه عالمع کاغذ چیده روی آب!

این سومین بار بود که بدون اطلاع خرابکاری تو شلوارش میکرد! نمیدونم قضیه چیه! شاید از ظرف نمونه گیری ک برای آزمایش مدفوع دادن ترسیده! اینروزها نه بیتوجهی میکنیم نه دعوا! نه مهد میبرمش و نه چیز دیگه ای! تنها علت رو تو این قضیه میبینم! بازم باید با آرامش برخورد کنم! تا این آرده نون بشه چقدر زحمت میبره چقدر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:54  توسط مامان نی نی | 
ما بی خیال مهد شدیم همین! چند روز تو کلاس نشستن بعضی چیزهای مهد رو برام روشن کرد ! چیزهائی که همیشه ازش هراس داشتم! یکیش نرسیدن به خورد و خوراک بچه هاست که دیدم ساعت ۹ یه اسنک خوردند (اونم خودشن آخه یه بچه کوچولو مگه میتونه به خودش خوب برسه!؟)و دیگه هیچی و ساعت ۱۲.۵ بچه ها بد خلقی میکردند و مربی هم دعواشون میکرد که آخرش صبرم سر اومد و گفتم که اینا گرسنه ان! بعد تازه یادش افتاده کیفاشونو باز کنه و دیدم تو کیف یکیش یه موز و یه سیب و یه بسته بیسکوئیت دت نخورده! و بقیه هم مثل اون! بعدشم دماغ همه بچه ها آویزون بود و مربی زیاد به دماغشون نمیرسید و یکیشون چه جانانه با زبونش میخورد!

بعدشم یکی از بچه ها که یکی رو ه داده بود و صورت یکی رو چنگ انداخته بود بیشتر از نیم ساعت شت در کلاس نشوند! تازه ما اردیبهشت ثبت نام کرده بودیم و گفته بود ثبت نام دیگه نداریم ولی هر روز خدا یه چه تازه قبول میکردند! حا این یکی از مهدهای باکلاس اینجاست! خلاصه که کلی نشستم و با خود سبک سنگین کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که مهد رفتن رو بیخیالش بشم! من سه روز سر کار میرم یه روزش میمونه پیش مادر شوهرم و ۲ روزش پیش مامانم! تازه اثر بدی هم رو خودش داشت و همیشه نگران بود و کلا همیشه به من میچسبید! برای آموزش هم خودم از همه بهتر آموزش میدم ! برای یاد گرفتن بازی با بچه های دیگه هم یه فکری میکنم! تازه یه دوست خوب هم یدا کردیم که باهاشون کلی دوست شدیم و ایشون کسی نیستن جز آریا کوچولو و مامان سولماز خوشگلل و مهربونش که کلی با هم جور شدیم و میتونیم باهاشون کلی دوست بشیم و نی نی هامون بازی کنن!

تازه یه دوست دیگه هم داریم که قراره باهم بیشتر آشنا بشیم و اون مامان آرتینی خوشگل فرزانه جونه!

خلاصه که تا اطلاع ثانوی مهد تعطیل

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:27  توسط مامان نی نی | 
این بچه ما تازگیها عاشق شغل شریف رفته گری شده شدید و اساسی! ! هر روز میره پشت کامیون بزرگه اش سوار میشه میگه آشغال آشغال(دقیقا مثل آشغالی کوچه مون! بعد میگیم تو کی هستی میگه من آشغالیم آشغالاتونو بیارین ببرم! تازه اونروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب کالسکه اش رو هم با خودمون برده بودیم اوایل به صورت معمولی سوار شده بود ولی کمی بعد پیاده شد و برعکس (یعنی روش به طرف صندلی کالسکه) روی رکابش سر پا وایستاده (مثل رفته گرها که ته کامیون سر پا وایمستن) بلند بلند داد میزنه آشغال آشغال! خسته هم که میشد سرشو خم میکر میذاشت رو صندلی و قمبلش یه طرف مردم ! هر کی هم ما رو میدید میزد زیر خنده! خلاصه که برنامه ای داشتیم! راستی اینجا نمایشگاه کتاب داره و چند روز یش رفتیم و کلی کتاب واسه آرتا خریدیم! چند تا هم کتاب برچسبی براش خریم باهاشون حسابی کیف میکنه و تمم عکسهای یکی رو ۳ ساعت پشت سرهم نشستیم و چسبوندیم که مبادا اونشب کتابه بدون بر چسب نخوابه!

یه چند تا عنوان کتاب هم تو نمایشگاه برام جالب بود بذارین برا شما هم بگم! یکیش مجموعه اس ا م ا س های عا شقانه! یکی دیگه کتاب کامل ا س ام ا س! یکیش هم لیست اسمهای باکلاس! ! یعنی دیگه آخرشه! که یکی بره کتاب اس ا م اس بخره! ولی کلهم  کتابها اصلا برام جذابیتی نداشتن! نمیدونم چرا ولی خوب وقتی آدم اسم چند تا انتشاراتی مهم رو نمیبینه اسم چند تا نویسنده مهم رو پیدا نمیکنه یه چوری میشه و تنها برداشتم یه کتاب غذاهای سیب زمینی بود که بیام واسه شوشو هی سیب زمینی درست کنم ! البته خیلی باید ممنون باشیم که هنوز توانائی خرید سیب زمینی رو داریم !

چند وقتیه با مهد آقا در گیریم! یه مهد اسمشو نوشتیم که با آیا خوشگله خاله سولمار با هم برن که ایشون اصلا میلی برای رفتن و جدا شدن از من ندارند! ممیگه باید توی کلاس هم کنارم بشینی امروز وقتی تو حیاط داشتن بازی میکردند من یواشکی اومدم تو دفتر! یهو دیدم با چنان گریه ای وارد دفتر شد که نو! تو خونه بهش میگم آخه چرا گریه کردی میگه (در حالی که دستاشم به حالت دعا بلند کرده ) گفتم آخه خدا من الان بی مامان چیکار کنم آخه! (آییاه(الله) من مامانسیز نینییم آخی) دیگه ماچ مالیش کردم حسابی! خیلی شیطون و شیرین زبون شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:26  توسط مامان نی نی | 
و اینگونه شد که ما امروز سیستم گرمایشمون رو روشن کردیم! تا اینجاش هم خیلی سماجت به خرج دادم! ولی دیگه مماخ آویزون پسرک نشان از این بود که بابا خونه سرده! من از پائیز و زمستون بیزارم! چون همه اش خلاصه میشه به تو خونه موندن و سرما خوردن و ۱۰ کیلو لباس پوشوندن به بچه! ماشالله هزار ماشالله هم که هر سال فصل سرما میاد به طرف تابستون و دیگه گرما فقط یه ماه بیشتر نداریم بقیه اش ۲ ماه نیمه گرم یعنی عصر ها باد هست و بقیه هم نیمه سر و رد و یخبندان! منم تازگیها سرمائی شدم اساسی! البته شوشو یه تحلیلی داره میگه تو یه دمای تعادل داری از اون دما یه درجه بیشتر باشه میگی حالم از گرما داره بد میشه یه درجه هم کم باشه یخ میزنی و من اینروزها با یه جفت جوراب ۲ جداره ضخیم و کت و دمپائی در حال تردد هستم شبها هم یه روزنه هم از زیر لحاف ندارم که مبادا سردم بشه!

مهر هم برای ما آغاز مدره رفتن در روزهای کاری و یه نصف روز نشستن تو مهده که بچه مون عادت کنه!

 بعد نوشت: الان یادم اقتاد بذارین اینو هم بگم برم! ۲ روز پیش رفتیم واکسن آنفولانزا زدیم ! دکترش گفته بود نصفه بزنین و سر یه ماه یه نصف دیگه بزنین! الهی قربونش برم که منو باباش حساب محکم گرفته بودیمش که تکون نخوره و داد و بیداد نکنه که مثل یه آقا حتی یه تکون کوچولو هم نخورد و جیکشم در نیومد و بعد بلند شد و راه افتاد انگار نه انگار! که دلم واسه اش کباب شد! و فاز مادریم زد بالا  و رفتم زدی یه عالمه جایزه براش خریدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:7  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و همسر عزیزم در 6 آذر هفناد و نه با هم عقد کردیم و در 7 مرداد هشتاد و یک زندگی مشترکمان را شروع کردیم! و در 23 فروردین هشتاد و شش خداوند با دادن یک موجود کوچولو و معصوم زندگی ما را عشقی دوباره بخشید! این وبلاگ درباره خاطرات ما و پسر کوچولومونه

پیوندهای روزانه
تزئین
غذای ترکیه1
غذای ترکیه
سفره رنگین
عکاسی
لیست بروز شده ها
فول آلبوم
پیام نامه دنیای کودک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
هفته نهم
تجربه های شخصی
معرفی کتاب
هفته دهم
توصیه به مادران
هفته 11
هفته 12
هفته 13
هفته 14
هفته 15
هفته 16
هفته 17
هفته 18
هفته 19
هفته 20
هفته 21
هفته 22
پیوندها

عسل بانو جون
راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شهراد کوچولو
من و نی نی گوگولی
آرین ومامانی
نی نی گل ما
من و فرشته‌ي كوچكم
نی نی گولو
ایلیای مامان
الهام مامان نی نی کوچولو
فريبا جون مامان رايان كوچولو
رویای شیرین
نیما شیر پسر
دختر من
دنى دردونه من
مهدیار موش کوچولو
کوشا جون غنچه زمستون
لذت با تو بودن
منتظریه کفشدوزک ناز
بیبی فوتو
من و پسرم
بچگيهای ديبا و پرند
الهام مامان دل آرام
آنديا جون عشق مامان مژگان
نی نی ناز و نازبانو
نورا کوچولو
یکتا جون
لیلا جون مامان آرین کوچولو
یاسمن کوچولو
یونا جون
داستانهای وروجک و مامانی
پاپیون صورتی
نگار مامان محمد مهدی
روزانه هاي ما
کتاب کودک
مانا و مانيا (دوقلوها)
روزنگار خانم شین
دنيــــاي ان. ال. پی
فنگ شوئی
کلبه عشق
نی نی عسل ما
برای نخود وفندقم
پویان جون
لاریسا جون و مامانش!
مزدا و پیشی
هستی جون
پت و مت
من و زندگی
وروجک مامان آرش
رژین کوچولو و مامان سمیرا
من، ني ني، حالا دیگه اسم دارم!
دانيال كوچولو و مامان مرجان
ایرن جون
پرهام کوچولو
دنیا عسل و دانیال جوجو
بارانی باید
آراد کوچولو
آیه کوچولو و مامان نادیا
هاله مامان ارشیا
خاله سمیرا
ایلیای مامان سالی
نوشا جون
لیلا مامان آرتا
شايلی کوچولو
ساناز مامان دانیال
الهه جون
خاطرات آرتین
آرتین خوشگله همشهری
آریای مامان سولماز همشهری
زنی به رنگ آب
ملودی جون
ایلیای مامان فریبا
کی زاد وبلاگ نویس نوزاد
آویسای خوشگل

  RSS