<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تجربه ها و خاطرات  مامان آ ر ت ا</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/</link>
<description>تجربه ها و خاطرات  مامان نی نی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 17:36:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آب انار</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>آی مردم بهم بگین روش گرفتن آب انار چیه؟ آیا دونه هاشو بریزیم تو لگن و با چکمه لگدشون کنیم؟ هم اکنن نیاز مند یاری سبزتان هستم! آخه اونروزی یه جائی خوندم هویج و انار و قارچ و چای سبز ایمنی بدن رو در برابر آنفولانزا میبره بالا! این نی نی ما هم انار ۴ تا دونه بیشتر نمیخوره! تصمیم بر آن شد که آب انار بدیم بخوره! حالا روشمون اینه که آب انار رو تو خود انار درست میکنیم بعد فشارش میدیم تو لیوان و میدیم میخوره که زمین و زمان قرمز میشه! کسی روشی بلده آیا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی امروز تبلد خاله اسمای کاکو شیرازه ! خاله تبلدت مبالک! این اولین سالیه که پیشمون نیستی! ایشالله که سالیان سال شاد و سالم و سرحال باشی! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 17:36:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر چه دیر ولی اومدم</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>سلام! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ابتدا از همه دوستای خوبم که از دور و نزدیک تولد اینجانب رو تبریک گفتن و زحمت کشیدند و کامنت گذاشتن و یا پا رو فراتذ گذاشتند و اس ام اس زدند و یا دیگه خود کشی کرند و زنگ زدند نهایت تشکر رو دارم! ننه ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشین و تولد منو تبریک بگین! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم بعد چند صباحی بیام و یه چند تا خط بنویسم! چند وقتیه خیلی وقتکم میارم! همه اش در حال بدو بدو هستم! صبح ها که یا سر کارم یا در حال تر و خشک کردن آرتا یا هم بیرون از خونه در حال خاله بازی! و لب تاپ هم سهم هر کسیه که زودتر از خواب بیدار شه! آخه کنترل خان دی وی دیمون ۳ ماهی هست که به لطف پسرکمون کلهم گم و گور شده و کامی جون چند وقتیه نقش دی وی دی و سی دی پلیر رو هم بازی میکنه ! اینه که تا میشینم پشتش پیداش میشه که کایو بذار ببینم! یا اینکه باباش سر میرسه میگه زود باش پاشو کار دارم! خلاصه که یه لحظه پاشم از پشت کامی میبینم بچه یا بابای بچه بدو بدو نشست پشتش! اینم از این! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آقا کوچولو خیلی بزرگ شده و بعضا کارهائی میکنه یا چیزائی میگه که انگشت حیرت به دهن میمونیم ! خیلی هم شیطون شده! تازگیها معتاد شده که زود به زود بره پیش بابا بزرگش تو طبقه پائین! یعنی بهش میگی بالا چشت ابرو زودی وسائلشو میزنه زیر بغلش و وایمسته پشت در میگه در رو باز کن من برم پائین! (قاپی آش من گئدیم اشایه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا شغل محبوب داره یکیش نونوائیه و زیر قابلمه ها نقش نون رو دارن! هی میپزه میاره از من پول میگیره و میده به من منم باید مواظب باشم دستمو نسوزونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه آقای دکتر(دختر )آرتا بازیه! یه ست لوازم پزشکی خریدیم براش دیه همه رو معاینه میکنه! نسخه مینویسه و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پلیس بازی و تصادف کردن و دم به دیقه جریمه نوشتن هم یکی دیگه از این کارهاست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای تعمیرکار شدن و وسائل خونه رو تعمیر کردن هم یکی دیگه شونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان عشق ماشین آلات سنگینه! همه رو میشناسه و کارشونم بلده ! روبروی خونمون خاک برداری دارن چنان با عشن میشننینه کار بیل مکانیکی و لودر و کامیونها و جرثقیل و بتونیر رو دنبال میکنه که نگو! چند وقت پیشم رفته بودیم نمایشگاه خودرو پشت رول یه تریلی و لیفتراک هم نشست! و کلی حال کرد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی کلمات انگلیسی یاد گرفته و از کارتونها هم کلی چیز یاد گرفته اونروزی براش ماشین گرفتم میگه yes car ! yes yes car! یا اومده میگه me too! البته معنی دقیقش رو نمیدونست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا خوشگه رو که میشناسین! ؟ خیلی نی نی با مزه و نانازیه! قرار بود با آرتا با هم برن مهد که نشد و رفتن اونم تق لق شده آرتا هم که کلهم نرفت ولی خوب مهد یه بهانه شد که با هم کلی آشنا بشیم! من فکر میکردم بچه ها رنگ کردن رو از یه سن خاصی شرو میکنن و کامل نقاشی میکنن ! که دیدم آریا خیلی خوب رنگ میزنه وقتی از سولماز جون پرسیدم گفت آریا هم اوایل مثل آرتا بوده ولی آنقدر تمرین کرده که نقاشیش خوب شده که منم چند تا کتاب در اتیارش گذاشتم و الان میبین نوع رنگ کردنش نسبت به اوایل ۱۸۰ درجه فرق کرده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا کتاب رو خیلی دوست داره و قبل ز خواب یه ساعتی ر حال کتاب خوندن هستیم و بعضی وقتها واقعا کلافه میکنه این کار&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند تا عکس برای دلخوشی شما ها! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=509 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar100.JPG&quot; width=626 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=475 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar101.JPG&quot; width=600 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=458 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar102.JPG&quot; width=586 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar103.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عشق دایناسورش رکسی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 631px&quot; height=631 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar104.JPG&quot; width=435 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این ژست رو که میبینین در حال فوت کردن شمع کیک مامانیه! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/88</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;&lt;STRONG&gt;۸/۸/۸۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;یعنی:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;تولدی دوباره!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;چند ساله؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;نمیگم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استعداد های ناشکفته من</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>همچنان دارم کتابمو میخونم و انگار با هر خوندنش یه پتکی روی کله ام وارد میشه ! کودک انسان خانواده! و با یادآوری چیزهائی که والدینم یا به عمد یا به سهو به من دادند یا از من گرفتند احساس غریبی بهم دست میده! احساسات کودکیم دوباره زنده میشوند! چقدر مادرم آنروز ها خشکه مذهب بود و دیسیپلین خاصی داشت چیزی که ۹۹ درصدش برای من بود و شاید ۷۰ درصدش برای خواهر کوچکترم و ۱ درصدش برای خواهر و برادر کوچکترم که ۱۱-۱۲ سالی از من کوچکترند! چقدر احساساتم نادیده گرفته شده بود! یادمه تمام این عقاید ست و سخت مذهبی را از دائیم مبگرفت و آنموقع ها همسایه دیوار به دیوار بودیم! و وقتی از انهمه فشار کم کم رها شدیم که خانه مان را عوض کردیم و رفتیم جائی در بالای شهر که شاید از نظر دائیم حتی حالایش هم جای کافران است و بس! هیچ وقت سیلی که از او به خاطر نداشتم روسری در سن ۸ سالگی خوردم را فراموش نمیکنم! حالا اینا رو وللش که وقتی میرم اون دوران اینقدر آه میکشم که شاید ساعتها زمان برام وایمیسته ! خلاصه گوش کردن هر گونه موسیقی در خونمون حرام خالص بود! البته بگم بابام مذهبی بود ها ولی خیلی ملایم بود! و همیشه اونو و عقایدش رو خیلی دوست داشتم! یادمه یواشکی از برنامه نوای تازه با هزار زحمت و خش و خش موسیقی ضبط مکردیم و در عوالم بچه بچه گانه مان در خفا میرقصیدیم! حدود کلاس اول راهنمائی بودم که در همان مدرسه که در محیط جدید بود با اولین آلت موسیقی که آکاردئون بود آشنا شدم! و این آشنائی از گروه سرودی بود که در آن شرکت داشتم! گقدر عاشق آن شده بودم و حتی در خواب هم آکاردئون میدیدم! حسرت اینکه ان همکلاسیم یک بار اجازه بده تا من یه دکمه اش را فشار دهم ولی هیچ وقت رویم نشد (تا حالا ) بعد با دوستم نازی که بهترین دوست ان زمانهایمان بود یک جامدادی خریدیم که رویش چند تا دکمه مزیکال اندازه عدس بود و رویش توشته بود مینی پیانو!!!!!! چه نت هائی که با ان در نیاوردیم! آخه اونم عضق موسیقی بود و در نوع دیگری از خشکه گی گیر افتاده بود! بیشتر از ۵۰ تا آهنگ انواع ترانه ها و سرودها رو در آورده بودیم و برای خودمون نوشته بودیم ! یا فقط ۱۱سال سن! دوم راهنمائی که بودم یکی از دوستهام ارگ میزد تو مدرسه و کلی ازش چیز یاد گرفتم البته نه با سوال که با نگاه کردن فقط! و همانطور در آرزوی موسیقی و داشتن یک آلت موسیقی میسوختم و کسی نمیفهمید! کلاس سوم راهنمائی بودم که یه سفر رفتیم سوریه! در مرکزی که بودیم پر یود از انواع ارگهای کاسیو و یاماها ! یه بار مامانم تو هتل بود که با بابام رفتیم برون یه دور بزنیم(من همیشه عاشق گشتن با بابام بوده ام چو بیشتر اوقات درکم کرده) که یه عالمه از ارگ گفتم و غیره که خودش وزاریش افتاد و رفت یه ارگ کوچولوی کاسیو برام خرید با ۱۰۰ صدا! اگه بدونید چه احساسی داشتم! فکر نکنم تو عمرم از داشتم چیزی ایننقدر ذوق مرگ شده باشم! تا رشیدم هتل به مامانم نشونش داد ناراحت شد و به بابام غر زد که اومدیم واسه زیارت یا چیدن بساط مطربی؟ ولی اصلا برام مهم نبود و ساعتها نشستم و زدم و زدم! الانهم دارمش اونو و تا ۵-۶ سال گذشته اون تنها آلت موسیقی بود که داشتم تا اینکه با شوشو یه سه تار خریدیم و البته هنوز هم به کلاسش نرفتم با اینه کلی خودم یاد گرفتم بزنمش! و اگه خدا بخواد از برنامه های امسالمون رفتن به کلاس موسیقیه! البته من همچنان عاشق پیانو هستم ولی از زمانی که شاید میتونستم بخرم قیمتهاش فضائی شد و به این زودیها شاید نتونم بخرم ولی خوب پیانوی ایرانی که همون سنتور باشه رو که میخوام شروع کنم! ولی اینو گفتم شاید اصلا مامان و بابام خودشون با علاقه خودشون برام یه وسیله موسیقی بدون درخواست من میخردیند شاید اصلا هیچ علاقه ای پیدا نمیکردم۱ نمیدونم ولی خوب همه میگن تو استعداد زیادی داری ولی خوب من در این مورد خیلی نادیده گرفته شدم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: وقتی در تنهائی اری واسه بچه ات لالائی میخونی و میبنی با این موسیقی چقدر آروم میگیره فیلت یاد هندستون میکنه٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: خوب من خیلی از رفتاهای و اخلاقهای مامانمو دوست دارم ولی این یکی از چیزهائی بود که عذابم داده بود! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رجوع شود به کتابهای خوانده شده! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>چند وقتیه خیلی شاخ به شاخ میشیم باهم! آبمون تو یه جوب نمیره! رفتم سراغ کتابهام! بازم از اول! بعد از چند وقتی که پروژه از پوشک گیریه موفقی داشتیم ۲ روزه که تو شلوارش پی پی میکنه! باز هم از اول شروع کردم! بعضا خیلی کم میارم ! همین الان یه شیشه آب معدنی رو خالی کرد رو سرامیک! با اینکه دیروز خونده بودم راه حل آب یا شیر ریخته شده یه دستماله نه دعوا اولش دعواش کردم بعد درسهام یادم افتاد ! بعد یه حوله دادم دستش که تمیز کنه! چقدر هم ذوق کرد که باید آبها رو تمیز کنه و در یک ان دیدم یه عالمع کاغذ چیده روی آب! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سومین بار بود که بدون اطلاع خرابکاری تو شلوارش میکرد! نمیدونم قضیه چیه! شاید از ظرف نمونه گیری ک برای آزمایش مدفوع دادن ترسیده! اینروزها نه بیتوجهی میکنیم نه دعوا! نه مهد میبرمش و نه چیز دیگه ای! تنها علت رو تو این قضیه میبینم! بازم باید با آرامش برخورد کنم! تا این آرده نون بشه چقدر زحمت میبره چقدر! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:24:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد بی مهد!</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>ما بی خیال مهد شدیم همین! چند روز تو کلاس نشستن بعضی چیزهای مهد رو برام روشن کرد ! چیزهائی که همیشه ازش هراس داشتم! یکیش نرسیدن به خورد و خوراک بچه هاست که دیدم ساعت ۹ یه اسنک خوردند (اونم خودشن آخه یه بچه کوچولو مگه میتونه به خودش خوب برسه!؟)و دیگه هیچی و ساعت ۱۲.۵ بچه ها بد خلقی میکردند و مربی هم دعواشون میکرد که آخرش صبرم سر اومد و گفتم که اینا گرسنه ان! بعد تازه یادش افتاده کیفاشونو باز کنه و دیدم تو کیف یکیش یه موز و یه سیب و یه بسته بیسکوئیت دت نخورده! و بقیه هم مثل اون! بعدشم دماغ همه بچه ها آویزون بود و مربی زیاد به دماغشون نمیرسید و یکیشون چه جانانه با زبونش میخورد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم یکی از بچه ها که یکی رو ه داده بود و صورت یکی رو چنگ انداخته بود بیشتر از نیم ساعت شت در کلاس نشوند! تازه ما اردیبهشت ثبت نام کرده بودیم و گفته بود ثبت نام دیگه نداریم ولی هر روز خدا یه چه تازه قبول میکردند! حا این یکی از مهدهای باکلاس اینجاست! خلاصه که کلی نشستم و با خود سبک سنگین کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که مهد رفتن رو بیخیالش بشم! من سه روز سر کار میرم یه روزش میمونه پیش مادر شوهرم و ۲ روزش پیش مامانم! تازه اثر بدی هم رو خودش داشت و همیشه نگران بود و کلا همیشه به من میچسبید! برای آموزش هم خودم از همه بهتر آموزش میدم ! برای یاد گرفتن بازی با بچه های دیگه هم یه فکری میکنم! تازه یه دوست خوب هم یدا کردیم که باهاشون کلی دوست شدیم و ایشون کسی نیستن جز آریا کوچولو و مامان سولماز خوشگلل و مهربونش که کلی با هم جور شدیم و میتونیم باهاشون کلی دوست بشیم و نی نی هامون بازی کنن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه یه دوست دیگه هم داریم که قراره باهم بیشتر آشنا بشیم و اون مامان آرتینی خوشگل فرزانه جونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که تا اطلاع ثانوی مهد تعطیل&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شغل شریف......</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>این بچه ما تازگیها عاشق شغل شریف رفته گری شده شدید و اساسی! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;! هر روز میره پشت کامیون بزرگه اش سوار میشه میگه آشغال آشغال(دقیقا مثل آشغالی کوچه مون! بعد میگیم تو کی هستی میگه من آشغالیم آشغالاتونو بیارین ببرم! تازه اونروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب کالسکه اش رو هم با خودمون برده بودیم اوایل به صورت معمولی سوار شده بود ولی کمی بعد پیاده شد و برعکس (یعنی روش به طرف صندلی کالسکه) روی رکابش سر پا وایستاده (مثل رفته گرها که ته کامیون سر پا وایمستن) بلند بلند داد میزنه آشغال آشغال! خسته هم که میشد سرشو خم میکر میذاشت رو صندلی و قمبلش یه طرف مردم ! هر کی هم ما رو میدید میزد زیر خنده! خلاصه که برنامه ای داشتیم! راستی اینجا نمایشگاه کتاب داره و چند روز یش رفتیم و کلی کتاب واسه آرتا خریدیم! چند تا هم کتاب برچسبی براش خریم باهاشون حسابی کیف میکنه و تمم عکسهای یکی رو ۳ ساعت پشت سرهم نشستیم و چسبوندیم که مبادا اونشب کتابه بدون بر چسب نخوابه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چند تا عنوان کتاب هم تو نمایشگاه برام جالب بود بذارین برا شما هم بگم! یکیش مجموعه اس ا م ا س های عا شقانه! یکی دیگه کتاب کامل ا س ام ا س! یکیش هم لیست اسمهای باکلاس! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;! یعنی دیگه آخرشه! که یکی بره کتاب اس ا م اس بخره! ولی کلهم  کتابها اصلا برام جذابیتی نداشتن! نمیدونم چرا ولی خوب وقتی آدم اسم چند تا انتشاراتی مهم رو نمیبینه اسم چند تا نویسنده مهم رو پیدا نمیکنه یه چوری میشه و تنها برداشتم یه کتاب غذاهای سیب زمینی بود که بیام واسه شوشو هی سیب زمینی درست کنم ! البته خیلی باید ممنون باشیم که هنوز توانائی خرید سیب زمینی رو داریم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتیه با مهد آقا در گیریم! یه مهد اسمشو نوشتیم که با آیا خوشگله خاله سولمار با هم برن که ایشون اصلا میلی برای رفتن و جدا شدن از من ندارند! ممیگه باید توی کلاس هم کنارم بشینی امروز وقتی تو حیاط داشتن بازی میکردند من یواشکی اومدم تو دفتر! یهو دیدم با چنان گریه ای وارد دفتر شد که نو! تو خونه بهش میگم آخه چرا گریه کردی میگه (در حالی که دستاشم به حالت دعا بلند کرده ) گفتم آخه خدا من الان بی مامان چیکار کنم آخه! (آییاه(الله) من مامانسیز نینییم آخی) دیگه ماچ مالیش کردم حسابی! خیلی شیطون و شیرین زبون شده! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 12:56:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرما + بعدا نوشت</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>و اینگونه شد که ما امروز سیستم گرمایشمون رو روشن کردیم! تا اینجاش هم خیلی سماجت به خرج دادم! ولی دیگه مماخ آویزون پسرک نشان از این بود که بابا خونه سرده! من از پائیز و زمستون بیزارم! چون همه اش خلاصه میشه به تو خونه موندن و سرما خوردن و ۱۰ کیلو لباس پوشوندن به بچه! ماشالله هزار ماشالله هم که هر سال فصل سرما میاد به طرف تابستون و دیگه گرما فقط یه ماه بیشتر نداریم بقیه اش ۲ ماه نیمه گرم یعنی عصر ها باد هست و بقیه هم نیمه سر و رد و یخبندان! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;منم تازگیها سرمائی شدم اساسی! البته شوشو یه تحلیلی داره میگه تو یه دمای تعادل داری از اون دما یه درجه بیشتر باشه میگی حالم از گرما داره بد میشه یه درجه هم کم باشه یخ میزنی و من اینروزها با یه جفت جوراب ۲ جداره ضخیم و کت و دمپائی در حال تردد هستم شبها هم یه روزنه هم از زیر لحاف ندارم که مبادا سردم بشه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهر هم برای ما آغاز مدره رفتن در روزهای کاری و یه نصف روز نشستن تو مهده که بچه مون عادت کنه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد نوشت: الان یادم اقتاد بذارین اینو هم بگم برم! ۲ روز پیش رفتیم واکسن آنفولانزا زدیم ! دکترش گفته بود نصفه بزنین و سر یه ماه یه نصف دیگه بزنین! الهی قربونش برم که منو باباش حساب محکم گرفته بودیمش که تکون نخوره و داد و بیداد نکنه که مثل یه آقا حتی یه تکون کوچولو هم نخورد و جیکشم در نیومد و بعد بلند شد و راه افتاد انگار نه انگار! که دلم واسه اش کباب شد! و فاز مادریم زد بالا  و رفتم زدی یه عالمه جایزه براش خریدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باکتری</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>زمان دیشب ساعت ۱ بعد از نصف شب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مکان :محل خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داریم میخوابیم که یهو یه گاز از آرنجم بر میداره و من میگم که مگه نگفتم گاز نگیر منم دیگه باهات قهر کردم! بعد شروع میکنه به بو*سیدن از نوک انگشتام تا آرنج و گونه ها و چشم ها و پیشانیو .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد من متوجه میشم که مثل اینکه این خیسی خیسی بو*سه نیست که متوجه میشم تبدیل شده به لیسیدن! میگم آجه تو صورت مامانی رو لیس میزنی صورت مامان ممکنه باکتری و میکروب داشته باشه و بچسبه به زبونت بره تو شکمت! (ما باکتری و کرم و میکروب رو در موقع مسواک زدن استفاده میکنیم و از کتاب کتی یاد گرفتیم) حالا بقیه مکالمه رو داشته باشید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آر تا: یعنی صورتت کرم داره؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: نه مامانی صورتم شاید باکتری ریز داشته باشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آر تا : کرم رفت تو دهنم الان دندونامو میخوره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: من میگم زبونت رو هیچ وقت به هیچ جا نزن ! ببین همیشه میگم دستاتو صابون بزن! واسه اینه که باکتری نره به دهنت! میگم دستاتو به دهنت نزن!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آر تا: بابا بابا من زبونمو زدم به صورت مامان کرم رفت به دهنم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; نه مامانی کرم نداره که! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آر تا : دستام الان کرم  و &lt;STRONG&gt;باختری&lt;/STRONG&gt; داره(بعد از چند بار تمرین تبدیل شد به باکتری) زبونم هم داره پاشو بریم زبونمو و دستامو صابون بزنیم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; خلاصه که بعد نیم ساعت بحث و گفتگو رفتیم دستاشو صابون زدیم زبونشم رضایت داد تا با آب خالی بشوره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 12:27:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افکار فمن یستی</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>چند وقتیه موقع خواب براش کتاب میخونم! و بعضا چند تا کتاب میخونیم بعد لالا! نمیدونم چرا چند وقتیه به عکسها و رفتارهای موجود در کتابها و کارتونهاحساس شده ام! یه کتاب &quot;تو هم میتوانی &quot;کتی رو داریم که همون کیتی کت معروف ژاپنیهاست! ولی یه چیزی تو کل این کتاب اذیتم میکنه  و اون اینه که همه جای کتاب مامان کتی در حال رفت و روب و یا دوخت و دوز یا آشپزیه و باباش همیشه در حال روزنامه خوندن یا قهوه خوردنه! یا تو کتاب اولین تجربه های تو یهه خانواده ۵ نفره هست که سه تا بچه قد و نیم قد دارن که مریض میشن و ... .و مامانه همیشه تنهائی این سه تا بچه رو اینور و اونور میبره! این کتابها تا حدی آسیائی هستن! ولی در عوض تو کارتون محبوب آر تا کایلو!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blog.beliefnet.com/moviemom/caillou.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این شخصیت محبوب و دوستداشتنی که کلی بار تربیتی داره و من خیلی مدیونشمو یه کارتون کانادائیه همیشه تو همه کاری پدر و مادر همکاری میکنن! خیلی وقتها میشه که بابای کایلو ظرف میشوره یا جارو میکشه و کیک میپزه ! ولی تو بعضیها دیگه واقعا اغراق میشه که دوست ندارم مثل یه کارتونی که چند روز پیش میداد و یه خانواده پتگوئن بودند ! باباهه داشت بافتنی میبافت و مامانه داشت روزنامه میخوند! بعضی کارها هستن که کلا  از حوصله مردونه خارجه ! مثل سبزی پاک کردن و بافتنی بافتن و کلا کارهای خیلی ظریف و ریز! ولی در شرایط برابر وقتی مدیریت خونه با خانوم خونه است اشکالی نداره آقای خونه هم بعضی کارهای خونه رو انجام بده! البته درسته که آقای خونه ما ک خدا سایه شونو از سر ما کم نکنه سالی یه بار ظرف میشورن و اندر معایب سینکهای ظرفشوئی و اینکه استاندارد نیستند و باید اارتفاعش قابل تنظیم باشد و من کمر درد گرفتم و ........ سخنرانیها میفرمایند که آخر سر بنده میروم و میگویم که بسه بیا اینور بقیه شو خودم بشورم! ولی از حق نگذریم جارو و ی خوب میکشن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : انگار داریم از به قول دوست وبلاگیمان نونوش از یبوست وبلاگی در میائیم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 10:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
