<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تجربه ها و خاطرات  مامان آ ر ت ا</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/</link>
<description>تجربه ها و خاطرات  مامان نی نی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 14:15:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آیکون شرمنده</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>سلااااااااااااااااااااااااااااام! من اومدم من اومدم! حالم هم خیلی بهتره! درسته امروز از نظر بدنی چندان جالب انگیز ناک نیستم و فقط و فقط دلم میخواد روی مبل بشینم و یه پتو بکشم رو پاهام و آب پرتغال و نسکافه بخورم و خودمو لوس کنم(زهی خیال باطل) ولی از نظر روحی د حالت بهتری هستم! پسرکم هم آنقدر شیرین و ملوس و خوشمزه شده که هر روز ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار دچار فرزند شیفتگی میشم ! عید غدیر هم مبارک باشه علی الخصوص واسه جیگر خان و بابای جیگر خان و بابای بابای جیگر خان و کلهم خاندان پدری جیگر خان! اگه بدونین چقدر تو خانواده همسری من سید هست؟ روزعید هم کلی مهمون بازی داشتیم نهار رو مهمون بودیم و شام رو مهمون داشتیم و یه عالمه از کسائی رو که دوستشون داریم رو دیدیم و دیدارتازه کردیم و رو سر و کله هم پریدیم و .....! ما یه سری دوست های خانوادگی داریم که باهاشون خیلی خیلی راحتیم! عصر روز عید مرغ و سیب زمینی گذاشتم بپزه که اگه مهمون سرزده ای داشتیم واسه شام سالاد الویه درست کنم که ساعت ۹ دیدیم همون دوستهامون کالباس و باگت و خیار شور خریدن و اومدن واسه شام! منم رفتم و زودی سالاد درست کردم و کلی خوشگذروندیم و خندیدیم و حالمون خوب شد! تازه چترمونو هم برا رفتن خونه یکی از دوستهای تازه پیدا شده شوشو و دوستانش باز کردیم این بخت برگشته چند ماه پیش شوشو رو تو فیس بوک یابید و مجبورش کردند که فردا شبو شام بریم خونشون! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذارین یه چند تا مطلب هم از عسلکم بنویسم که براش یادگاری بمونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا و داداشم از ماساژ شونه هاشون خیلی خوششون میاد اونروزی خوابیده جلوم و میگه شونه هامو ناز کن (در نظر داشته باشین فامیل من باشه رضائی و فامیل شوشو باشه پناهی) میگم ببین رضائیه ! پاشده نشسته میگه نه من پناهیم! آرتا پناهی! بابامم پناهیه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هر کی حرفش چپ میاد میگه پسر بد یا بچه بد! (مادر شوهر و مامانم هم از این امر مستثنی نیستند ) تنهای کسی که مبراست پدر شوهرمه که میگه آقا جون دوست منه و من فقط با اون بازی میکنم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهارتش تو لگو سازی خیلی خیلی پیشرفت کرده و چنان چیزهائی میسازه که انگشت حیرت بر دهان همینجوری میمونیم! واقعا من خودم عاجزم از ساختن چنین چیزهائی! خیلی خوب میدونه از هر چیزی کجا استفاده کنه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس جایزه کتاب خریدیم واسش فکر میکه فقط کتاب میخرن ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونروزی کارتون مستر روبات رو نگاه میکرد که یهو گفت مامان واسه من پشتر روبوت میخری؟ منم گفتم باشه! عصر میگه مامان صبح من ازت چی خواستم بخری؟ منم یادم نمیومد! کلی چیز میز گفتم و گفت نه ! عد گفت صبح کارتون چی میداد؟ اسم کل کارتونها رو براش بردم ! خلاصه یادم اومد که چی میگه! بعد از چند روز با عشق مستر روبات خوابیدن و بلند شدن بالاخره رفتیم که بخریم و تا وارد فروشگاه شدیم کلهم یادمون رفت که قرار بوده مستر روبات بخریم و گیر داد به یه ماشین آشفالی و آخر سر هم مستر روبات تبدیل شد به یه ماشین آشغالی ! مادر بزرگش بهش میگه اگه به موقع بیائی آشغالهامونو ببری سر سال برات عیدی هم میدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: این پست یه هفته ای میشه که تو ثبت موقت خاک میخوره! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 14:15:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها تر از همیشه به انتظاز نشستم</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>اینروزها بیشتر از هر وقت و ساعت و دقیقه ای احساس تنهائی و بی کسی خفه ام میکنه! دو تا گوش که بدون هیچ قضاوت و طرفداری و تعصبی فقط و فقط بشنوه حرفهای دلمو! شونه ای باشه برای هق هق هائی که بزور قورتشون میدم تا کسی نفهمه که طوفانیم ! تا کسی نفهمه که در بی کسی محض دارم دست پا میزنم و کسی خبر نداره! کاش کی کسی منو نمیشناخت اینجا! کاش کی هیچ آشنائی نمیخوند اینجا رو! اونوقت میتونستم با هق هق و های های گریه اینجا رو پر کنم و آنقدر بنویسم که خالی بشم! قدری که بتونم یه نفسی بکشم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش مامانم اینقدر تو دار نبود و حرف زدن رو بهمون یاد میداد! شاید هم اون بیچاره هم مثل ما یاد نگرفته بود هیچ وقت! کاش یاد میگرفتیم که محبت خارج از دل هم وجود داره! کاش وقتی میخواستم به یکی ابراز محبت کنم و بهش بفهمونم که برام مهمه یه زبونی داشتم که بهش بگم! و توی گلوم مثل بغض قلمبه نشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینروزها از صبح تا شام کارم شده تکرار جمله میصابم و میشورم و میپزم! البته یه کار دیگه این وسط فراموش شد که با بچه هم بازی میکنم! واقعا بعضی وقتها فکرمیکنم که کار مهمتری از پخت و پز و تمیز کردن خونه ندارم! هر چقدر تمیز میکنی ۵ دقیقه بیشتر دوام نداره و هر چی میپزم یه روز بیشتر! پسرک هم که شده خدای ریخت و پاش! اگه بدونین چه بر سر اتاقش میاره !؟ ۲ ساعت وقت میذارم همه چی رمیچینم سر جاش ۵ دقیقه همان آش و همان کاسه! وقتی کسی میاد خونمون واقعا خجالت میکشم اتاق پسرک رو ببینه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد وقتهائی میافتم که عکس اتاق بچه جمع میکردم و مدل میدادم و فکر میکردم تا ابد اینشکلی میمونه! فردا پس فردا باید یه عالمه از سباب بازی ها رو از انظار عمومی قائم کنم! اصولا این روش خیلی خوبه! من هر از چند گاهی یه سر از اسباب بازی ها رو پنهان میکنم و بعد یه مدت میارمشون بیرون و کلی تازگی داره براش! اصولا یه بار با یکی از افراد فامیل تصمیم گرفتیم که اسباب بازسهای با دوام رو تعویض کنیم با هم ! و ایشون یه اسباب بازی تازه خریداری شده آرتا رو برداشت و نه جاش چیز دیگه ای آورد و نا خود اسباب بازی رو پس داد و از اون تاریخ یه ۱۵-۱۶ ماهی میگذره! منم انگشت حیرت به دهان مانده ام همچنان که ایشون چه فکری کردند آن موقع ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ایشالله با عکس بر میگردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی کنسرته رو رفتیم! بد نبود ! البته مثل سالهای گذشتهه یهمون فاز نداد ! آخه حال و روزم هم چندان جالب نبود ولی آدرنالین خونم کمی تنظیم شد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 15:17:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکر</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>عزیزان دل برادر - اناری های محترم! ممنونم که به فکر ما بودید و یک عالمه برایما آب انار گرفتن یاد دادید! ما یه عدد دستگاه برقی لیمو گیر داریم در خانه برای همین نمیدانم چرا از مبدا تاریخ تا حالا گرفتن یک دانه از این مکانیکی هایش برایم سنگین شده!  آبجی دلم نمیاد دیگه ۳۰ -۴۰ تومن بدم بخرم دیگه ! اون اوایل ازدواجمون هم ۱۱ تومن بود بازم اونموقع هم دلم نیومد بخرم! خلاصههههههههههه! از این کامنت ها یادمان افتاد که مادر شوهر جان یک وسیله کوچولو داشت به نام آب هندونه گیر! رفتیم و بسیجشان کردیم که پیدایش کنند! بعد از پیدا شدنش انار رو دونه دونه کردم و ریختیم توش و حالا فشار نده کی فشار بده خلاصه که آب انار گرفته گردید! ولی قول میدم یه قلک بخرم پولامو توش جمع کنم یه دونه از این آب مرکبات گری ها بگیرم فکر کنم با اونا خیلی راحت میشه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش یه عالمه اتفاق افتاد اینجا ولی خوب اگه بگم بحث ۳۰ یا ۳۰ میشه حوصله ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر خواهر آبجی ! من از این آنفولانزای خوکی بد جور میترسم! خه ایران تو منطقه رکورد دار مرگ و میرشه! باید تصمیم بگیرم با ماس برم سر کلاس! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته دیگه یه کنسرت توپ با حال شاد هست اینجا دیشب رفتیم بلیط گرفتیم! شاید کمی از رکود در بیام و بهتر بشم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چرا اینجوری شده ام و نمیتونم مثل سابق بیام وبلاگ! کلا روز و روزگارم به کوزتینگ میگذره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دیروز اولین برف امسال بارید! البته همه چی قاطی پاطی شده بود! برف باران تگرگ سیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آب انار</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>آی مردم بهم بگین روش گرفتن آب انار چیه؟ آیا دونه هاشو بریزیم تو لگن و با چکمه لگدشون کنیم؟ هم اکنن نیاز مند یاری سبزتان هستم! آخه اونروزی یه جائی خوندم هویج و انار و قارچ و چای سبز ایمنی بدن رو در برابر آنفولانزا میبره بالا! این نی نی ما هم انار ۴ تا دونه بیشتر نمیخوره! تصمیم بر آن شد که آب انار بدیم بخوره! حالا روشمون اینه که آب انار رو تو خود انار درست میکنیم بعد فشارش میدیم تو لیوان و میدیم میخوره که زمین و زمان قرمز میشه! کسی روشی بلده آیا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی امروز تبلد خاله اسمای کاکو شیرازه ! خاله تبلدت مبالک! این اولین سالیه که پیشمون نیستی! ایشالله که سالیان سال شاد و سالم و سرحال باشی! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 17:36:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر چه دیر ولی اومدم</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>سلام! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ابتدا از همه دوستای خوبم که از دور و نزدیک تولد اینجانب رو تبریک گفتن و زحمت کشیدند و کامنت گذاشتن و یا پا رو فراتذ گذاشتند و اس ام اس زدند و یا دیگه خود کشی کرند و زنگ زدند نهایت تشکر رو دارم! ننه ایشالله ۱۲۰ سال زنده باشین و تولد منو تبریک بگین! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم بعد چند صباحی بیام و یه چند تا خط بنویسم! چند وقتیه خیلی وقتکم میارم! همه اش در حال بدو بدو هستم! صبح ها که یا سر کارم یا در حال تر و خشک کردن آرتا یا هم بیرون از خونه در حال خاله بازی! و لب تاپ هم سهم هر کسیه که زودتر از خواب بیدار شه! آخه کنترل خان دی وی دیمون ۳ ماهی هست که به لطف پسرکمون کلهم گم و گور شده و کامی جون چند وقتیه نقش دی وی دی و سی دی پلیر رو هم بازی میکنه ! اینه که تا میشینم پشتش پیداش میشه که کایو بذار ببینم! یا اینکه باباش سر میرسه میگه زود باش پاشو کار دارم! خلاصه که یه لحظه پاشم از پشت کامی میبینم بچه یا بابای بچه بدو بدو نشست پشتش! اینم از این! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آقا کوچولو خیلی بزرگ شده و بعضا کارهائی میکنه یا چیزائی میگه که انگشت حیرت به دهن میمونیم ! خیلی هم شیطون شده! تازگیها معتاد شده که زود به زود بره پیش بابا بزرگش تو طبقه پائین! یعنی بهش میگی بالا چشت ابرو زودی وسائلشو میزنه زیر بغلش و وایمسته پشت در میگه در رو باز کن من برم پائین! (قاپی آش من گئدیم اشایه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا شغل محبوب داره یکیش نونوائیه و زیر قابلمه ها نقش نون رو دارن! هی میپزه میاره از من پول میگیره و میده به من منم باید مواظب باشم دستمو نسوزونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه آقای دکتر(دختر )آرتا بازیه! یه ست لوازم پزشکی خریدیم براش دیه همه رو معاینه میکنه! نسخه مینویسه و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پلیس بازی و تصادف کردن و دم به دیقه جریمه نوشتن هم یکی دیگه از این کارهاست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای تعمیرکار شدن و وسائل خونه رو تعمیر کردن هم یکی دیگه شونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان عشق ماشین آلات سنگینه! همه رو میشناسه و کارشونم بلده ! روبروی خونمون خاک برداری دارن چنان با عشن میشننینه کار بیل مکانیکی و لودر و کامیونها و جرثقیل و بتونیر رو دنبال میکنه که نگو! چند وقت پیشم رفته بودیم نمایشگاه خودرو پشت رول یه تریلی و لیفتراک هم نشست! و کلی حال کرد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی کلمات انگلیسی یاد گرفته و از کارتونها هم کلی چیز یاد گرفته اونروزی براش ماشین گرفتم میگه yes car ! yes yes car! یا اومده میگه me too! البته معنی دقیقش رو نمیدونست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا خوشگه رو که میشناسین! ؟ خیلی نی نی با مزه و نانازیه! قرار بود با آرتا با هم برن مهد که نشد و رفتن اونم تق لق شده آرتا هم که کلهم نرفت ولی خوب مهد یه بهانه شد که با هم کلی آشنا بشیم! من فکر میکردم بچه ها رنگ کردن رو از یه سن خاصی شرو میکنن و کامل نقاشی میکنن ! که دیدم آریا خیلی خوب رنگ میزنه وقتی از سولماز جون پرسیدم گفت آریا هم اوایل مثل آرتا بوده ولی آنقدر تمرین کرده که نقاشیش خوب شده که منم چند تا کتاب در اتیارش گذاشتم و الان میبین نوع رنگ کردنش نسبت به اوایل ۱۸۰ درجه فرق کرده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا کتاب رو خیلی دوست داره و قبل ز خواب یه ساعتی ر حال کتاب خوندن هستیم و بعضی وقتها واقعا کلافه میکنه این کار&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند تا عکس برای دلخوشی شما ها! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=509 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar100.JPG&quot; width=626 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=475 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar101.JPG&quot; width=600 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=458 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar102.JPG&quot; width=586 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar103.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عشق دایناسورش رکسی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 631px&quot; height=631 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ninivaman.persiangig.com/image/arta/ar104.JPG&quot; width=435 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این ژست رو که میبینین در حال فوت کردن شمع کیک مامانیه! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/88</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;&lt;STRONG&gt;۸/۸/۸۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;یعنی:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;تولدی دوباره!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;چند ساله؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=6&gt;نمیگم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استعداد های ناشکفته من</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>همچنان دارم کتابمو میخونم و انگار با هر خوندنش یه پتکی روی کله ام وارد میشه ! کودک انسان خانواده! و با یادآوری چیزهائی که والدینم یا به عمد یا به سهو به من دادند یا از من گرفتند احساس غریبی بهم دست میده! احساسات کودکیم دوباره زنده میشوند! چقدر مادرم آنروز ها خشکه مذهب بود و دیسیپلین خاصی داشت چیزی که ۹۹ درصدش برای من بود و شاید ۷۰ درصدش برای خواهر کوچکترم و ۱ درصدش برای خواهر و برادر کوچکترم که ۱۱-۱۲ سالی از من کوچکترند! چقدر احساساتم نادیده گرفته شده بود! یادمه تمام این عقاید ست و سخت مذهبی را از دائیم مبگرفت و آنموقع ها همسایه دیوار به دیوار بودیم! و وقتی از انهمه فشار کم کم رها شدیم که خانه مان را عوض کردیم و رفتیم جائی در بالای شهر که شاید از نظر دائیم حتی حالایش هم جای کافران است و بس! هیچ وقت سیلی که از او به خاطر نداشتم روسری در سن ۸ سالگی خوردم را فراموش نمیکنم! حالا اینا رو وللش که وقتی میرم اون دوران اینقدر آه میکشم که شاید ساعتها زمان برام وایمیسته ! خلاصه گوش کردن هر گونه موسیقی در خونمون حرام خالص بود! البته بگم بابام مذهبی بود ها ولی خیلی ملایم بود! و همیشه اونو و عقایدش رو خیلی دوست داشتم! یادمه یواشکی از برنامه نوای تازه با هزار زحمت و خش و خش موسیقی ضبط مکردیم و در عوالم بچه بچه گانه مان در خفا میرقصیدیم! حدود کلاس اول راهنمائی بودم که در همان مدرسه که در محیط جدید بود با اولین آلت موسیقی که آکاردئون بود آشنا شدم! و این آشنائی از گروه سرودی بود که در آن شرکت داشتم! گقدر عاشق آن شده بودم و حتی در خواب هم آکاردئون میدیدم! حسرت اینکه ان همکلاسیم یک بار اجازه بده تا من یه دکمه اش را فشار دهم ولی هیچ وقت رویم نشد (تا حالا ) بعد با دوستم نازی که بهترین دوست ان زمانهایمان بود یک جامدادی خریدیم که رویش چند تا دکمه مزیکال اندازه عدس بود و رویش توشته بود مینی پیانو!!!!!! چه نت هائی که با ان در نیاوردیم! آخه اونم عضق موسیقی بود و در نوع دیگری از خشکه گی گیر افتاده بود! بیشتر از ۵۰ تا آهنگ انواع ترانه ها و سرودها رو در آورده بودیم و برای خودمون نوشته بودیم ! یا فقط ۱۱سال سن! دوم راهنمائی که بودم یکی از دوستهام ارگ میزد تو مدرسه و کلی ازش چیز یاد گرفتم البته نه با سوال که با نگاه کردن فقط! و همانطور در آرزوی موسیقی و داشتن یک آلت موسیقی میسوختم و کسی نمیفهمید! کلاس سوم راهنمائی بودم که یه سفر رفتیم سوریه! در مرکزی که بودیم پر یود از انواع ارگهای کاسیو و یاماها ! یه بار مامانم تو هتل بود که با بابام رفتیم برون یه دور بزنیم(من همیشه عاشق گشتن با بابام بوده ام چو بیشتر اوقات درکم کرده) که یه عالمه از ارگ گفتم و غیره که خودش وزاریش افتاد و رفت یه ارگ کوچولوی کاسیو برام خرید با ۱۰۰ صدا! اگه بدونید چه احساسی داشتم! فکر نکنم تو عمرم از داشتم چیزی ایننقدر ذوق مرگ شده باشم! تا رشیدم هتل به مامانم نشونش داد ناراحت شد و به بابام غر زد که اومدیم واسه زیارت یا چیدن بساط مطربی؟ ولی اصلا برام مهم نبود و ساعتها نشستم و زدم و زدم! الانهم دارمش اونو و تا ۵-۶ سال گذشته اون تنها آلت موسیقی بود که داشتم تا اینکه با شوشو یه سه تار خریدیم و البته هنوز هم به کلاسش نرفتم با اینه کلی خودم یاد گرفتم بزنمش! و اگه خدا بخواد از برنامه های امسالمون رفتن به کلاس موسیقیه! البته من همچنان عاشق پیانو هستم ولی از زمانی که شاید میتونستم بخرم قیمتهاش فضائی شد و به این زودیها شاید نتونم بخرم ولی خوب پیانوی ایرانی که همون سنتور باشه رو که میخوام شروع کنم! ولی اینو گفتم شاید اصلا مامان و بابام خودشون با علاقه خودشون برام یه وسیله موسیقی بدون درخواست من میخردیند شاید اصلا هیچ علاقه ای پیدا نمیکردم۱ نمیدونم ولی خوب همه میگن تو استعداد زیادی داری ولی خوب من در این مورد خیلی نادیده گرفته شدم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: وقتی در تنهائی اری واسه بچه ات لالائی میخونی و میبنی با این موسیقی چقدر آروم میگیره فیلت یاد هندستون میکنه٬ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: خوب من خیلی از رفتاهای و اخلاقهای مامانمو دوست دارم ولی این یکی از چیزهائی بود که عذابم داده بود! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 12:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رجوع شود به کتابهای خوانده شده! </title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>چند وقتیه خیلی شاخ به شاخ میشیم باهم! آبمون تو یه جوب نمیره! رفتم سراغ کتابهام! بازم از اول! بعد از چند وقتی که پروژه از پوشک گیریه موفقی داشتیم ۲ روزه که تو شلوارش پی پی میکنه! باز هم از اول شروع کردم! بعضا خیلی کم میارم ! همین الان یه شیشه آب معدنی رو خالی کرد رو سرامیک! با اینکه دیروز خونده بودم راه حل آب یا شیر ریخته شده یه دستماله نه دعوا اولش دعواش کردم بعد درسهام یادم افتاد ! بعد یه حوله دادم دستش که تمیز کنه! چقدر هم ذوق کرد که باید آبها رو تمیز کنه و در یک ان دیدم یه عالمع کاغذ چیده روی آب! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سومین بار بود که بدون اطلاع خرابکاری تو شلوارش میکرد! نمیدونم قضیه چیه! شاید از ظرف نمونه گیری ک برای آزمایش مدفوع دادن ترسیده! اینروزها نه بیتوجهی میکنیم نه دعوا! نه مهد میبرمش و نه چیز دیگه ای! تنها علت رو تو این قضیه میبینم! بازم باید با آرامش برخورد کنم! تا این آرده نون بشه چقدر زحمت میبره چقدر! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:24:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد بی مهد!</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>ما بی خیال مهد شدیم همین! چند روز تو کلاس نشستن بعضی چیزهای مهد رو برام روشن کرد ! چیزهائی که همیشه ازش هراس داشتم! یکیش نرسیدن به خورد و خوراک بچه هاست که دیدم ساعت ۹ یه اسنک خوردند (اونم خودشن آخه یه بچه کوچولو مگه میتونه به خودش خوب برسه!؟)و دیگه هیچی و ساعت ۱۲.۵ بچه ها بد خلقی میکردند و مربی هم دعواشون میکرد که آخرش صبرم سر اومد و گفتم که اینا گرسنه ان! بعد تازه یادش افتاده کیفاشونو باز کنه و دیدم تو کیف یکیش یه موز و یه سیب و یه بسته بیسکوئیت دت نخورده! و بقیه هم مثل اون! بعدشم دماغ همه بچه ها آویزون بود و مربی زیاد به دماغشون نمیرسید و یکیشون چه جانانه با زبونش میخورد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم یکی از بچه ها که یکی رو ه داده بود و صورت یکی رو چنگ انداخته بود بیشتر از نیم ساعت شت در کلاس نشوند! تازه ما اردیبهشت ثبت نام کرده بودیم و گفته بود ثبت نام دیگه نداریم ولی هر روز خدا یه چه تازه قبول میکردند! حا این یکی از مهدهای باکلاس اینجاست! خلاصه که کلی نشستم و با خود سبک سنگین کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که مهد رفتن رو بیخیالش بشم! من سه روز سر کار میرم یه روزش میمونه پیش مادر شوهرم و ۲ روزش پیش مامانم! تازه اثر بدی هم رو خودش داشت و همیشه نگران بود و کلا همیشه به من میچسبید! برای آموزش هم خودم از همه بهتر آموزش میدم ! برای یاد گرفتن بازی با بچه های دیگه هم یه فکری میکنم! تازه یه دوست خوب هم یدا کردیم که باهاشون کلی دوست شدیم و ایشون کسی نیستن جز آریا کوچولو و مامان سولماز خوشگلل و مهربونش که کلی با هم جور شدیم و میتونیم باهاشون کلی دوست بشیم و نی نی هامون بازی کنن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه یه دوست دیگه هم داریم که قراره باهم بیشتر آشنا بشیم و اون مامان آرتینی خوشگل فرزانه جونه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که تا اطلاع ثانوی مهد تعطیل&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شغل شریف......</title>
<link>http://ninivaman.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>این بچه ما تازگیها عاشق شغل شریف رفته گری شده شدید و اساسی! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;! هر روز میره پشت کامیون بزرگه اش سوار میشه میگه آشغال آشغال(دقیقا مثل آشغالی کوچه مون! بعد میگیم تو کی هستی میگه من آشغالیم آشغالاتونو بیارین ببرم! تازه اونروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب کالسکه اش رو هم با خودمون برده بودیم اوایل به صورت معمولی سوار شده بود ولی کمی بعد پیاده شد و برعکس (یعنی روش به طرف صندلی کالسکه) روی رکابش سر پا وایستاده (مثل رفته گرها که ته کامیون سر پا وایمستن) بلند بلند داد میزنه آشغال آشغال! خسته هم که میشد سرشو خم میکر میذاشت رو صندلی و قمبلش یه طرف مردم ! هر کی هم ما رو میدید میزد زیر خنده! خلاصه که برنامه ای داشتیم! راستی اینجا نمایشگاه کتاب داره و چند روز یش رفتیم و کلی کتاب واسه آرتا خریدیم! چند تا هم کتاب برچسبی براش خریم باهاشون حسابی کیف میکنه و تمم عکسهای یکی رو ۳ ساعت پشت سرهم نشستیم و چسبوندیم که مبادا اونشب کتابه بدون بر چسب نخوابه! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چند تا عنوان کتاب هم تو نمایشگاه برام جالب بود بذارین برا شما هم بگم! یکیش مجموعه اس ا م ا س های عا شقانه! یکی دیگه کتاب کامل ا س ام ا س! یکیش هم لیست اسمهای باکلاس! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;! یعنی دیگه آخرشه! که یکی بره کتاب اس ا م اس بخره! ولی کلهم  کتابها اصلا برام جذابیتی نداشتن! نمیدونم چرا ولی خوب وقتی آدم اسم چند تا انتشاراتی مهم رو نمیبینه اسم چند تا نویسنده مهم رو پیدا نمیکنه یه چوری میشه و تنها برداشتم یه کتاب غذاهای سیب زمینی بود که بیام واسه شوشو هی سیب زمینی درست کنم ! البته خیلی باید ممنون باشیم که هنوز توانائی خرید سیب زمینی رو داریم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتیه با مهد آقا در گیریم! یه مهد اسمشو نوشتیم که با آیا خوشگله خاله سولمار با هم برن که ایشون اصلا میلی برای رفتن و جدا شدن از من ندارند! ممیگه باید توی کلاس هم کنارم بشینی امروز وقتی تو حیاط داشتن بازی میکردند من یواشکی اومدم تو دفتر! یهو دیدم با چنان گریه ای وارد دفتر شد که نو! تو خونه بهش میگم آخه چرا گریه کردی میگه (در حالی که دستاشم به حالت دعا بلند کرده ) گفتم آخه خدا من الان بی مامان چیکار کنم آخه! (آییاه(الله) من مامانسیز نینییم آخی) دیگه ماچ مالیش کردم حسابی! خیلی شیطون و شیرین زبون شده! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 12:56:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ninivaman&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>ninivaman</dc:creator>
<guid>http://ninivaman.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
